ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما…

«ای سید و مولای ما پیش خداوند متعال گواهی بده که ما در راه دین تو تا آخرین نفس ایستاده­ایم.»< ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سخنرانی مقام معظم رهبری - ای سید و مولای ما

 

مناجات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به صورت میکس شده برای دانلود در پایگاه عصرظهور قرار گرفت .

 

حجم فایل : ۱٫۸۶ MB

فرمت فایل : MP3

زمان فایل : ۱:۳۰ دقیقه

لینک دانلود :  دریافت فایل

 

 

 

 

:: پایگاه عصر ظهور :: Asrezohor ::

ارسال شده در مذهبی | دیدگاه‌ها برای ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما… بسته هستند

ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما…

«ای سید و مولای ما پیش خداوند متعال گواهی بده که ما در راه دین تو تا آخرین نفس ایستاده­ایم.»< ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سخنرانی مقام معظم رهبری - ای سید و مولای ما

 

مناجات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به صورت میکس شده برای دانلود در پایگاه عصرظهور قرار گرفت .

 

حجم فایل : ۱٫۸۶ MB

فرمت فایل : MP3

زمان فایل : ۱:۳۰ دقیقه

لینک دانلود :  دریافت فایل

 

 

 

 

:: پایگاه عصر ظهور :: Asrezohor ::

ارسال شده در مذهبی | دیدگاه‌ها برای ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما… بسته هستند

ازدواج دختر جن و پسر آدم

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد

ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد.
بو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است
.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود.

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | دیدگاه‌ها برای ازدواج دختر جن و پسر آدم بسته هستند

ثبت سایت در موتورهای جستجو

موتورهای جستجو معمولا پس از مدتی از راه اندازی سایت ها و وبلاگ ها ، نام و مطالب آنها را در خود ایندکس (ثبت) می کنند. اما برای تسریع در ثبت سایت و مطالب شما در موتورهای جستجو ، باید این اقدام را خودتان انجام دهید .
سایت زیر این توانایی را دارد که سایت شما را در ۱۵۰موتور جستجو ثبت کند:
http://www.searchengineoptimizationcompany.ca/tools/search-engine-submitter
پس از وارد کردن آدرس سایت و ایمیل خود دکمه ADD URL رابزنید و صبر کنید تا مراحل ثبت انجام شود. این کار حدود ۳ تا ۱۰ دقیقه طول می کشد .توجه داشته باشید صفحه مربوطه را تا هنگام نمایش کامل نتایج ثبت شدن ، نبندید.

ارسال شده در ابزارهای اینترنت, اخبار, اخبار وبلاگ ها, اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | دیدگاه‌ها برای ثبت سایت در موتورهای جستجو بسته هستند

ازدواج دختر جن و پسر آدم

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد

ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد.
بو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است
.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود.

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

دیدگاه‌ها برای ازدواج دختر جن و پسر آدم بسته هستند

ازدواج دختر جن و پسر آدم

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد

ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد.
بو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است
.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود.

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای ازدواج دختر جن و پسر آدم بسته هستند

مجموعه ای عظیم از تکسچرهای سایت CG Textures

2527001.jpg

وطن دانلود این بار مجموعه ای عظیم و
کامل از


تکسچرهای

بسیار زیبا برای کاربران قرار داده است که از سایت معتبر


 
CG
Textures  
 تهیه
شده است.

 سایت

CG Textures

 یکی پربازدید ترین سایت ها برای پیدا کردن تکسچرها و پس زمینه است
ولی مطمئنا شما به عنوان یک هنرمند برای پیدا کردن طرح مورد نظر خود می بایست ساعت
ها در آن جستجو کنید 
تا به نتیجه مطلوب خود برسید. اما به وسیله این مجموعه دیگر شما می توانید در کوتاه ترین
زمان ممکن تکسچر خود را به سادگی پیدا کنید. این مجموعه شامل ۷۷۰۰ عکس با پسوند


 JPG


 است که شامل موضوعات: حیوانات، استخوان، آجر ، نمای ساختمان ، جوهر ، مناظر طبیعی
، اجسام دست ساز، سنگ های مرمر و صخره ها، جاده ها، زنگ خوردگی آهن، شیشه، آب ،
پنجره ها و چوب می باشد.


دانلود رایگان | وطن دانلود

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , , | دیدگاه‌ها برای مجموعه ای عظیم از تکسچرهای سایت CG Textures بسته هستند

دانلود آموزش کارگردانی و فیلمبرداری Hollywood Movies


5fbxb36ppukou2ojb2j3.jpg

اینبار با یک
مجموعه استثنائی برای کارگردان ها و فیلمبردارهای عزیز در خدمت شما هستیم . این
اموزش به نحوه استفاده از دوربین های هالیوودی پرداخته و بسیار کاربردی میباشد .
همه چیز که یک کارگردان میتواند یک صحنه استثنائی را خلق کند به فیلمبرداری مرتبط
است . انها باید خوب بدانند که دوربین ها چطور کار میکنند . شما در واقع با جامع
ترین اموزش کارگردانی در جهان روبرو هستید که بیش از ۹ ساعت به اموزش کارگردانی
انیمیشن ۳ بعدی میپردازد . قسمت اول به بخشی از تئاتر هم اشاره دارد .


در این مجموعه
با اصولی که یک گارگردان بایستی رعایت کند آشنا خواهید شد.اصولی همچون مسدود سازی
صحنه ، نورپردازی ، جلوه های ویژه و ... . این دوره توسط
مدیر شرکت هولمز یکی از شرکت برتر فیلم سازی و کارگردانی تهیه شده است.
حرکات
دوربین در پلان های مختلف و تکنیک های مربوط به آن برای احراز بهترین نتیجه تنها
گوشه ای از دریای نکات نهفته در این فیلم سه بعدی تماماً شبیه سازی شده می باشد. تمام
کسانی که در زمینه ساخت فیلم و دوره های سینمایی فعالیت می کنند می توانند از آموزش
های ارائه شده در این مجموعه کمال استفاده را ببرند.

 

لیست عناوین این
مجموعه :

۱ : دوره اصلی
ارشدی

۲ : حرکت های خاص – علم شگفت انگیز
۳ : جلوه های بصری برای کارگردان ها

 

در قسمت دیگر این
اموزش به چگونگی کارگردانی و اموزش فیلمبرداری به سبک زنده یا همان
CGI
میپردازد . علم شگفت انگیز که قسمت دوم این اموزش را تشکیل میدهد
به اموزش چگونگی ساخت
Shot های شگفت انگیز میپردازد . تمرکز
بر این است که از تکنیک های نوین برای ساخت صحنه های گران قیمت استفاده بشود .

قسمت سوم این
مجموعه هم اختصاص دارد
به بخش جلوه های ویژه که نقش مهمی را در فیلم های امروزی ایفا
میکنند . این دوره اموزش در مورد تمامی موارد
جلوه های ویژه نظیر : صفحه نمایش سبز
, ست مجازی ,
۳
D , کنترل و حرکت دوربین , انیمیشن
, VFX و … است .

 

دانلود رایگان | وطن دانلود

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود آموزش کارگردانی و فیلمبرداری Hollywood Movies بسته هستند

دانلود آموزش طراحی موجودات با نرم افزار ۳Ds Max

http://up.vatandownload.com/images/0myhdjxztzbza9x2gbo.gif

باز هم با یک اموزش
ویژه برای طرفداران آموزش های مدل سازی گرافیکی روبرو هستید . این اموزش توسط استاد
این بخش از مدل سازی یعنی اقای
Laurent
Pierlot است . Laurent در این اموزش تکنیک
و راز های خود را در ایجاد بافت ها و
Shader ها برای اخرین
مرحله از مدل سازی موجودهای بیگانه فاش میکند. لوران نشان میدهد که چگونه

Map های بافتی را ایجاد کنیم .او نحوه استفاده از BodyPaint
, Zbrush و … را اموزش میدهد .  او
همچنین نشان میدهد که چگونه یه ناحیه از بدن را طراحی و تا مرحله نهایی ان ادامه
دهیم . او سپس نحوه استفاده از
Body Paint را برای درزها و
نهایی کردن بافتها اموزش میدهد . در نهایت لوران قسمتهای مختلف پروژه را رندر کرده
و انها را توسط
Digital Fusion به هم مرتبط میسازد . او
تکنیکهایی را نیز در رابطه با کیفیت خروجی هم توضیح میدهد .

 


در این مجموعه به اموزش عناوین زیر پرداخته میشود :

 

 –
نقاشی لایه های بافت با ابزار
BodyPaint
 ایجاد نقشه تکثیر در فتوشاپ
 – ایجاد شیدر
 – نقاشی درز ها با ابزار
Bodypaint
 – رندرینگ
 – ترکیب با دیجیتال فیوژن

دانلود رایگان | وطن دانلود

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود آموزش طراحی موجودات با نرم افزار ۳Ds Max بسته هستند

داستان زیبای شاخه گل خشکیده

پیشنهاد می شود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است

حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید:

قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )

در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم.

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای داستان زیبای شاخه گل خشکیده بسته هستند