خدمت به امام زمان (عج)

کار و عبادتی که برای خدا باشد خدمت به امام زمان(عج) است

آیت الله حسین وحید خراسانی ، یکی از مراجع عالیقدر شیعه در قم، در دیدار با دانش پژوهان مرکز مهدویت مشهد، به سفارش های پیامبر(ص) به ابوذر غفاری اشاره کرد و گفت: پیامبر(ص) به ابوذر سفارش کردند که چند چیز را در زندگی غنیمت بشمار که بخشی از آن عمر، جوانی است.

آقا بیا - یا صاحب الزمان آیت الله وحید خراسانی عمر ماندنی و مفید را در ذکر و یاد خدا دانست و افزود: اگر انسان بتواند یاد خدا را در کار ، علمی پیاده کند که استعداد این فعالیت علمی را خدا به او داده است این علم می تواند الهی شود زیرا با یاد خدا همراه بوده است.

وی در ادامه با بیان اینکه سفارش دیگر غنیمت شمردن دوران جوانی است افزود: جوان همانند بهار است که دانه ها در این زمان به ثمر می رسند، اگر دوران جوانی با دین داری همراه شود ، سعادت دنیا و آخرت همراه با انسان ماندگار خواهد شد.

وی خطاب به جمع حاضر که دانش پژوهان بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) شعبه خراسان رضوی بودند ، افزود: نماز را اهمیت بدهید بعد از نماز ۷۰ بار یا فتاح یا رزاق بگویید تا کار شما اصلاح شود و تصمیم بگیرید از این لحظه ارتباط خود را با قرآن بیشتر کنید و هر روز یک صفحه از قرآن را بخوانید.

این مرجع عالیقدر شیعه اظهار داشت: پیامبر (ص) فرمودند اگر فردی از جوانی عادت کند به تلاوت هر روزه قرآن گوشت وخون او با قرآن آمیخته می شود این جوان در این دنیا در امان است و در قیامت بهشت نصیب او خواهد شد.

وی با تاکید بر اینکه اگر قرائت قرآن،عبادت، فعالیت برای امام زمان(عج)و خدا باشد، معنای بهتری پیدا خواهد کرد بیان داشت: هر صفحه قرآنی که در روز می خوانید آن را به صاحب قرآن، امام زمان (عج) هدیه کنید،نماز را بر هرکاری مقدم بدانید به خاطر اطاعت از خدا و امام عصر(عج)،کسی که چنین رفتاری داشته باشد، سعادت دنیا و آخرت همراه او خواهد بود.

آیت الله وحید خراسانی اظهار داشت: فردی که تمام اعمال روز و شب خود را قابل عرضه در محضر امام زمان(عج) بداند در هنگام جان دادن حسرتی ندارد ، زیرا در هنگام جان دادن نیز امام زمان (عج) به کسی که تمام عمر خود را در قرائت و نماز به یاد امام عصر خود بوده است او را رها نخواهند کرد.

:: پایگاه عصر ظهور :: Asrezohor ::

ارسال شده در مذهبی | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای خدمت به امام زمان (عج) بسته هستند

رستوران مبتکر

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید….


که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است
با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،
ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , | دیدگاه‌ها برای رستوران مبتکر بسته هستند

قضاوت

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .


پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها، پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده | دیدگاه‌ها برای قضاوت بسته هستند

ازدواج دختر جن و پسر آدم

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد

ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد.
بو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است
.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود.

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای ازدواج دختر جن و پسر آدم بسته هستند

ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما…

«ای سید و مولای ما پیش خداوند متعال گواهی بده که ما در راه دین تو تا آخرین نفس ایستاده­ایم.»< ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سخنرانی مقام معظم رهبری - ای سید و مولای ما

 

مناجات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به صورت میکس شده برای دانلود در پایگاه عصرظهور قرار گرفت .

 

حجم فایل : ۱٫۸۶ MB

فرمت فایل : MP3

زمان فایل : ۱:۳۰ دقیقه

لینک دانلود :  دریافت فایل

 

 

 

 

:: پایگاه عصر ظهور :: Asrezohor ::

ارسال شده در مذهبی | دیدگاه‌ها برای ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما… بسته هستند

ازدواج دختر جن و پسر آدم

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد

ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد.
بو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است
.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود.

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | دیدگاه‌ها برای ازدواج دختر جن و پسر آدم بسته هستند

ازدواج دختر جن و پسر آدم

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد

ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد.
بو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است
.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود.

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده | دیدگاه‌ها برای ازدواج دختر جن و پسر آدم بسته هستند

ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما…

«ای سید و مولای ما پیش خداوند متعال گواهی بده که ما در راه دین تو تا آخرین نفس ایستاده­ایم.»< ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سخنرانی مقام معظم رهبری - ای سید و مولای ما

 

مناجات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به صورت میکس شده برای دانلود در پایگاه عصرظهور قرار گرفت .

 

حجم فایل : ۱٫۸۶ MB

فرمت فایل : MP3

زمان فایل : ۱:۳۰ دقیقه

لینک دانلود :  دریافت فایل

 

 

 

 

:: پایگاه عصر ظهور :: Asrezohor ::

ارسال شده در مذهبی | دیدگاه‌ها برای ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما… بسته هستند

ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما…

«ای سید و مولای ما پیش خداوند متعال گواهی بده که ما در راه دین تو تا آخرین نفس ایستاده­ایم.»< ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سخنرانی مقام معظم رهبری - ای سید و مولای ما

 

مناجات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به صورت میکس شده برای دانلود در پایگاه عصرظهور قرار گرفت .

 

حجم فایل : ۱٫۸۶ MB

فرمت فایل : MP3

زمان فایل : ۱:۳۰ دقیقه

لینک دانلود :  دریافت فایل

 

 

 

 

:: پایگاه عصر ظهور :: Asrezohor ::

ارسال شده در مذهبی | دیدگاه‌ها برای ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما… بسته هستند

ازدواج دختر جن و پسر آدم

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد

ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد.
بو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است
.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود.

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع : iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | دیدگاه‌ها برای ازدواج دختر جن و پسر آدم بسته هستند