بازی Need For Speed: Most Wanted 2012 – آندروید و آی او اس

نسخه شماره دوم Most Wanted از سری بازی های Need For Speed برای اکثر پلاتفرم های محبوب از جمله آندروید و آی او اس عرضه شد. در این ورژن شما با محیطی بسیار متفاوت نسبت به ورژن قبلی رو به رو می شوید و از نظر گرافیکی و گیم پلی یکی از بهترین های Need For Speed است که تا کنون به بازار بازی ها آمده است.

Android 2.2 or later
iOS 4.0 or later

دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , , , , , | دیدگاه‌ها برای بازی Need For Speed: Most Wanted 2012 – آندروید و آی او اس بسته هستند

دانلود برنامه مشاهده پی دی اف PDF – نرم افزار آندروید


دانلود برنامه مشاهده پی دی اف PDF – نرم افزار آندروید

برای این ساعت نرم افزار کاربردی خواندن فایل های پی دی اف Adobe Reader 10.0.2 را برای شما عزیزان
آماده ی دریافت قرار داده ایم. شما توسط این نرم افزار می توانید به راحتی فایل های
pdf خود را در گوشی موبایل خود مشاهده کنید.
هم اکنون می توانید این نرم افزار موبایل را از سایت
دریافت نمایید.

 

Adobe Reader

قابل اجرا بر روی آندروید
۱٫۶ و بالاتر

 

 





 
دانلود

– با حجم
۱٫۹۱ مگابایت









 پسورد
:





www.arash98.com
 (
به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید
)



کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است.

دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود برنامه مشاهده پی دی اف PDF – نرم افزار آندروید بسته هستند

بعد از ظهور می فهمیم چقدر برای حسین(ع) کم کار کرده ایم!

حجت الاسلام پناهیان :< ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بعد از ظهور می فهمیم چقدر برای حسین(ع) کم کار کرده ایم!

 

اگر افراد قربانی ندهند تعلق خاطر به حیات آخرت پیدا نمیکنند. در واقع اگر می خواهی به آخرت ایمان بیاوری باید قربانی بدهی. با قربانی دادن پیوند با خدا برقرار می شود. متاسفانه دین حداقلی آفت زمانه ما شده است اگر میخواهی از دین بگویی باید همه آن را بگویی.

 

 

در دینداری باید نگاهمان را درست کنیم یا حاضر به دادن قربانی هستیم یا خیر!

 

 اگر افراد قربانی ندهند تعلق خاطر به حیات آخرت پیدا نمیکنند. در واقع اگر می خواهی به آخرت ایمان بیاوری باید قربانی بدهی. با قربانی دادن پیوند با خدا برقرار می شود. متاسفانه دین حداقلی آفت زمانه ما شده است اگر میخواهی از دین بگویی باید همه آن را بگویی.

 

حجت الاسلام پناهیان گفتند : پذیرش ولایت امر سهل و ساده ای نیست . خیلی ها محب حضرت علی(ع) بودند ولی ولایت او را قبول نداشتند. معاویه برای شهادت حضرت علی (ع) گریه کرد! این نشان می دهد که پذیرش ولایت چقدر مشکل است. اگر پذیرش ولایت امر ساده ای بود ۱۴۰۰ پیامبر پشت در امر ولایت متوقف نمی ماند .

 

عامل آسان شدن امر ولایت برای ما شیعیان این است که ولی خدا خودش قربانی شد. ولایت پذیری سخت است ولی چون ولی خدا قربانی شد ولایت پذیری اش راحت می شود .امیرالمومنین بزرگ قربانی امر ولایت است. یکی از دلایل محبوبیت نصر الله پدر شهید بودنش است چرا که مردم می فهمند که او در راه خدا قربانی داده است .

 

از پیامبر(ص) پرسیدند: شقی ترین فرد در طول تاریخ تا آن زمان چه کسی بود ؟ پاسخ دادند : کسی که دلش آمد ناقه حضرت صالح(ع) را بکشد. بعد از ایشان پرسیدند شقی ترین فرد بعد از این  چه کسی خواهد بود ؟ فرمودند : آنکس که ضربه شمشیر به علی (ع) می زند .

در واقع شقی نیمه دوم تاریخ از شقی نیمه اول پیروی کرد . زمانی که امیر المومنین(ع) را به شهادت رساندند شهادت فرزندان علی (ع) سهل شد .

 

در حادثه غدیر با معرفی امیر المومنین ، علی (ع) را به قربانگاه فرستادند به خاطر همین برای پیامبر سخت بود که او را معرفی کند . در داستان فرزندان آدم؛ هابیل فقط قربانی اش پذیرفته شد که قابیل او را به قتل رساند اگر خود او پذیرفته شده بود چه اتفاقی می افتاد؟

در غدیر خود حضرت علی(ع)  پذیرفته شد و مردم با اینکه می دانستند، علی(ع) را به شهادت می رساند ولی باز به امیر المومنین حسادت می کردند .

 

امام زمان ولایت خودشان را چگونه آسان می کنند ؟!

 

امام زمان ولایت خودشان را چگونه آسان می کنند؟! با این جمله که من فرزند قربانی بزرگ حسین(ع) هستم .

 

حجت الاسلام پناهیان به تبیین وظیفه افراد در قبال نهضت امام حسین(ع) پرداخته و گفتند:  این وظیفه است که با اینترنت دریچه ای از حسین(ع) را در حد خودمان از اباعبدالله(ع) بر جهانیان باز کنیم. امام حسین (ع) واسطه بین ما و امیر المومنین هستند . اباعبد الله موضوع شناخته شده ای برای ما نیستند ما بعد از ظهور می فهمیم چقدر برای حسین کم کار کرده ایم!

 

امام زمان(عج) بعداز ظهور فریاد میزنند: الا یا اهل العالم ان جدی الحسین قتلوه عطشانا. آن زمان می فهمیم چقدر برای معرفی حسین(ع) به جهان کم کار کرده ایم .

یک آه کشیدن برای حسین جهان را به آتش می کشد ، به اندازه یک بال مگس اشک بریزی برای حسین بهشت بر تو واجب می شود . آن لحظه های نورانی که یاد اباعبدالله می کنیم آن لحظه ها فقط موجب سعادت ما خواهد شد .

 

به حضرت علی(ع) گفتند: فلانی خیلی به یاد شماست امیرالمونین دعایشان کردند و فرمودند: اللهم ارزقه شهاده فی سبیلک! این گونه او قربانی راه علی شد .

روایت است که می فرمایند از عید غدیر بود که مصائب امت رسول الله آغاز شد از آنجا بود که شهادت اباعبدالله بسته شد.

:: پایگاه عصر ظهور :: Asrezohor ::

ارسال شده در مذهبی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌ها برای بعد از ظهور می فهمیم چقدر برای حسین(ع) کم کار کرده ایم! بسته هستند

آوای دلنشین امام زمان(ع) در سرداب سامرا

آوای دلنشین امام زمان(ع) در سرداب سامرا< ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

در شب چهارشنبه سیزدهم ذی‌القعده سال ۶۳۸ قمری، هنگام سحر در سرداب مطهر بودم که آوای دلنشین امام زمان(عج) را شنیدم…

 

سیدعلی بن طاووس حلی”، پیشوای اهل مراقبه در عصر خود عارف بی‌نظیری به شمار می‌رفت که نزد خواص و عوام جایگاه ویژه‌ای داشت. شاگردان بسیاری در مکتب علمی و معنوی او تربیت یافتند که بعدها هر کدام از آن‌ها به ستارگان این آسمان معروف شدند.

اکنون به یکی از کرامت‌های سیدبن طاووس به نقل از کتاب “نامداران مکاشفه و کرامت” نوشته حجت‌الاسلام حمید احمدی جلفایی اشاره می‌شود:

سید بن طاووس خود گفته است:

من، شب چهارشنبه سیزدهم ذی‌القعده سال ۶۳۸ قمری در “سرّ من رأی”در سرداب مطهر بودم، در هنگام سحر، آوای دل‌نشین امام زمان(عج) را شنیدم که این دعا را می‌خواند:

اِلهى بِحَقِّ مَنْ ناجاکَ وَبِحَقِّ مَنْ دَعاکَ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ تَفَضَّلْ عَلى فُقَراَّءِ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ باِلْغَناَّءِ وَالثَّرْوَةِ وَعَلى مَرْضَى الْمُؤْمِنینَ والْمُؤْمِناتِ بِالشِّفاَّءِ وَالصِّحَةِ وَعَلى اَحْیاَّءِ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ بِاللُّطْفِ وَالْکَرامَةِ وَعَلى اَمْواتُ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ بِالْمَغْفِرَةِ وَالرَّحْمَةِ وَعَلى غُرَباَّءِ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ بِالرَّدِّ اِلى اَوْطانِهِمْ سالِمینَ غانِمینَ بِمُحَمَّدٍ وَآلِهِ اَجْمَعینَ

خدایا شیعیان ما را از شعاع نور ما و طینت ما خلق کرده‌ای، آن‌ها گناهان زیادی به اتکا بر محبت و ولایت ما کرده‌اند، اگر گناهان آنها گناهانی است که در ارتباط با توست، از آنها در گذر، که ما را راضی کرده‌ای و آن چه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان و مردم است، خودت بین آنها را اصلاح کن و از خمسی که به حق ماست، به آنها بده تا راضی شوند و آن‌ها را از آتش جهنم نجات بده و آن‌ها را با دشمنان ما در سخط خود جمع نفرما.

 

:: پایگاه عصر ظهور :: Asrezohor ::

ارسال شده در مذهبی | برچسب‌شده , , , , , , | دیدگاه‌ها برای آوای دلنشین امام زمان(ع) در سرداب سامرا بسته هستند

http://uplod.ir/dbvi5mqvh2bn/_____________.zip.htm

http://uplod.ir/dbvi5mqvh2bn/_____________.zip.htm

دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده | دیدگاه‌ها برای http://uplod.ir/dbvi5mqvh2bn/_____________.zip.htm بسته هستند

تم نوکیا سیمبیان سری ۶۰ ورژن ۵ – تم ۵۸۰۰


تم نوکیا سیمبیان سری ۶۰ ورژن ۵ – تم ۵۸۰۰

سری هفدهم مجموعه ی ۲ تم زیبا و با گرافیک بالا را برای گوشی های سیمبیان نوکیا سری ۶۰ ورژن ۵ را
آماده کرده ایم که قابل استفاده در گوشی های جدید نوکیا از قبیل نوکیا ۵۸۰۰۵۲۳۵۵۵۳۰-۵۲۳۰-N97
هستند.
هم اکنون می توانید این تم نوکیا را از سایت 
دریافت نمایید.

 

Nokia Theme

قابل استفاده برای نوکیا سری ۶۰ ورژن ۵
:

۵۸۰۰ XM, 5800 Navigation, 5230 XM,
5530 XM, N97, N97 Mini,X6

 

 





 
دانلود

– با
حجم ۴٫۴۶ مگابایت









 پسورد
:





www.arash98.com
 (
به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید
)

دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , | دیدگاه‌ها برای تم نوکیا سیمبیان سری ۶۰ ورژن ۵ – تم ۵۸۰۰ بسته هستند

بازی ماشینی مسابقه ای فرمول یک برای موبایل – بازی جاوا

بازی ماشینی مسابقه ای فرمول یک برای موبایل – بازی جاوا

برای این ساعت بازی فوق العاده زیبا و گرفیکی ماشین مسابقه ای فرمول یک Racing Masters 2012 را برای شما عزیزان آماده دریافت قرار داده ایم. این بازی مسابقه ای ماشینی فرمول یک برای گوشی های با سایز تصویر در رزولوشن های ۲۴۰X320، ۱۷۶×۲۲۰، ۱۲۸×۱۲۸، ۳۲۰×۲۴۰، ۳۶۰×۶۴۰ تهیه شده است. امیدواریم این بازی مورد توجه شما عزیزان قرار بگیرد. هم اکنون می توانید این بازی موبایل را از سایت  دریافت نمایید.

 

racing masters

 

 

  دانلود – با حجم 1.44 مگابایت
  پسورد : www.arash98.com ( به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید )

 کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است.

دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , , , , | دیدگاه‌ها برای بازی ماشینی مسابقه ای فرمول یک برای موبایل – بازی جاوا بسته هستند

دانلود رمان سایه های عشق

نام کتاب: سایه های عشق

نویسنده: اعظم فرخزاد

فکرش و نمی کردم یک روز تنهای تنها باید بیام اینجا تا با بابا و مامان صحبت کنم . حالا باید چکار کنم ، بابا و مامان چرا اینقدر زود شما که می دونستید توی این دنیای بزرگ غیر شما کسی رو ندارم . پیش کی برم حالا باید تنهایی این راه و برم برام دعا کنید تا بتونم یک زندگی موفقی داشته باشم .

بفرمائید خانم

یک دختر کوچولو دیس حلوا رو طرفم گرفته بود : مرسی عزیزم نمی خواهم

دختر کوچولو رفت و من از جام بلند شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی نیمکتی نشستم تا اتوبوس بیاد به گذشته فکرکردم به زمانی که مامان از قدیم خودش می گفت وقتی توی یتیم خونه با بابا آشنا شده بودند و یک دل نه صد دل به هم داده بودند وقتی به سن ۱۸ سالگی رسیدن بابا از یتیم خونه خارج میشه و شروع می کنه به کار و درس خوندن که توی رشته زبان قبول میشه و مادر هم توی همون دانشگاه رشته ادبیات قبول میشه ساختمان ها از هم جدا بوده برای همین سال آخر دانشگاه همدیگر رو می بینن و با هم ازدواج می کنند .

بعد از پایان تحصیل هر دو توی یک مدرسه برای تدریس انتخاب میشن و بعد از ۲ سال من به دنیا میام . پدر همیشه از اون بچگی به من زبان یاد می داد و مامان چون عربی یاد داشت به من عربی یاد می داد و این شد که من حالا غیر از زبان فارسی زبان عربی و انگلیسی رو به خوبی یاد دارم . قبل از فوت پدر داشتیم با هم زبان آلمانی تمرین می کردیم ولی حالا اون ها رفتن اون تصادف لعنتی کاش من هم با اون ها می مردم چون حداقل دیگه الان تنها نبودم تا دیگران بخواهند برام تعیین تکلیف کنند .

اتوبوس اومد از جام بلند شدم و روی اولین صندلیش نشستم سرم و به شیشه تکیه دادم ، حرف های خانم مدیر یادم اومد که می گفت

حالا که تو بزرگ تر نداری باید تا سن قانونی کسی قیم تو بشه و منم در جوابش گفتم من نیاز به قیم ندارم یک ماه دیگه ۱۸ ساله میشم برای این یک ماه نیاز به قیم ندارم

خانم مدیر : نمیشه یکی باید ازت مراقب کنه چطوری می خواهی درس بخونی ؟

: مگه پدر و مادرم به جای من درس می خوندن که حالا نمی تونم بخونم

معاون مدرسه که دید من خیلی تند رفتم سریع : سایه جان خانم مدیر منظوری ندارند بهتر مودب صحبت کنی

: من معذرت می خواهم لطفاً فقط یک ماه من و تحمل کنید هم مدرسه تموم میشه و هم من به سن قانونی می رسم

خانم مدیر : بعد می خواهی چکار کنی

: کاری که قرار بود وقتی پدر و مادرم زنده بودند انجام بدم ادامه تحصیل در رشته ای که دوست دارم

خانم مدیر : چه رشته ای ؟

: گرافیک

خانم مدیر : فکر می کنی این رشته خوبیه ؟

: چرا خوب نباشه من و پدرم با هم به این نتیجه رسیدم رشته خودمم هست پس لطفاً اجازه بدین خودم برای زندگیم برنامه ریزی کنم

خانم مدیری سری تکون داد و گفت امیدوارم موفق بشی هر وقت نیاز به کمک داشتی روی من حساب کن

: ازتون ممنونم

معاون : از بچه ها شنیدم دنبال کار می گردی

با این حرفش خانم مدیر به من نگاهی کرد

: بله دنبال کار هستم می خواهم اگه بشه بعد از تموم شدن درس هم کار کنم و هم ادامه تحصیل بدم

خانم مدیر : چه کاری ، چی بلدی ؟

: من زبان انگلیسی و عربی رو خوب بلدم اگه شد می خواهم توی یک شرکتی یا هتلی مترجم بشم

خانم مدیر : تو نمی خواهد دنبالش بگردی من خودم برات پیدا می کنم چون باید یک جای مطمئنی باشه

: ازتون خیلی ممنونم

خانم مدیر : خیلی خوب بهتره بری خونه

: چشم با اجازه

اتوبوس به مقصد مورد نظر من رسیده بود ، پیاده شدم و به سمت خونه رفتم . دم خونه که رسیدم در باز شد ،

سلام سایه خانم

کیان پسر همسایه بالایی بود : سلام

کیان : ببخشید سایه خانم مامانم باهاتون کار داشت اومدم در خونه صداتون کنم که خونه نبودید اگه میشه یک سری بهش بزنید .

: چشم ، با اجازه

از کنارش رد شدم و رفتم توی خونه ، خونه ما یک ساختمان دو طبقه بود که طبقه اول ما زندگی می کردیم و طبقه دوم صنوبر خانم ، وارد خونه خودمون شدم و لباس هام و عوض کردم ، رفتم در خونه صنوبر خانم تا ببینم چی کارم داشته . در زدم بعد از چند دقیقه دخترش کمند در باز کرد

: سلام کمند جون مامانت باهام کار داشته

کمند : چیه باز کشتی هات غرق شده ؟

: اونا که خیلی وقت غرق شدن

کمند : بی مزه

صدای صنوبر خانم اومد که : سلام سایه جان خوبی ؟

: سلام صنوبر خانم با من امری داشتید

صنوبر خانم : آره عزیزم بیا تو

از یک راه رو کوچک گذشتم و به حال رسیدم یک خانم چادری روی مبل نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد سلام کردم و صنوبر خانم طبق عادت من و بوسید کنار اون روی مبل نشستم .

صنوبر خانم : سایه جان این خانم ، خانم دلبندی هستند شناختی شون که

لبخندی زدم و به خانم دلبندی نگاهی کردم : نه متاسفانه

خانم دلبندی با تعجب نگاهم کرد ولی هیچی نگفت

صنوبر خانم کمی جا به جا شد : خانم دلبندی همون که قبل از فوت مامان و بابا با پسرشون حامد آقا اومده بودن برای خواستگاری

: خوب ، مگه اون سری جوابشون و نگرفته بودن که زحمت کشیدن دوباره اومدن

صنوبر خانم : سایه جان

به طرف صنوبر خانم چرخیدم : صنوبر خانم احترامشون به جا ولی فکر می کنم همه آدم ها وقتی یک عزیزی رو از دست میدن اطرافیان حداقل براشون یک احترامی قائل میشن من که دو تا عزیز و از دست دادم . خانم دلبندی فکر می کنم متوجه حرف من شدید

خانم دلبندی سرش و پایین انداخت : حامد پسرم خیلی به شما علاقه داره و فکر می کنم بتونه پشتیبان خوبی برای شما باشه

: یادم نمیاد به کسی گفته باشم نیاز به پشتیبان دارم . بهتره برید و برای پسرتون کسی رو پیدا کنید که نیاز به پشتیبان داشته باشه چون من نیازی ندارم . دیگه دلیل برای ادامه صحبت نمی بینم

به سمت در خروجی رفتم کیان و دیدم که به دیوار توی راه رو تکیه داده بود و مثل اینکه داشت یواشکی به حرف های ما گوش می داده به سر تا پاش نگاهی کردم و بدون حرف از کنارش گذشتم و رفتم خونه خودمون . سرم خیلی درد می کرد چطور همه به خودشون اجازه میدن تا یک دختر تنها و بی کس میشه براش برنامه بریزند .

آخرین امتحان و دادم ، درست در همین روز من ۱۸ ساله شدم و حالا به قول همه به سن قانونی رسیدم و می تونم برای خودم برنامه ریزی کنم ، خیلی جالب .

وقتی با بچه ها به سمت در خروجی می رفتم خانم احمدی معاون مدرسه صدام کرد تا برم توی دفتر، بچه رفتن توی حیاط و من رفتم توی دفتر

: سلام

خانم مدیر : سلام سایه جان بیا بشین می خواهم باهات صحبت کنم

رفتم نشستم : بفرمائید گوش می کنم

خانم مدیر : سایه جان هنوز تصمیمت برای کار حتمی ؟

: بله ، چطور مگه ؟

خانم مدیر : راستش برادر شوهر من نیاز به یک مترجم توی هتلش داره

: جدی می فرمائید

خانم مدیر : آره عزیزم قرار شده بری اونجا تا تو رو ببینه . من تا حدودی در مورد زندگیت بهش گفتم . ولی ببین همه چیز بستگی به خودت داره باید خودت بتونی از عهده اش بر بیای می فهمی که ؟

: بله

خانم مدیر : این هم آدرسش فقط یک لطفی بکن و به کسی در این مورد چیزی نگو باشه ؟

: چشم

خانم مدیر از جاش بلند شد و دستش و به طرف من گرفت بلند شدم دستش و فشردم : واقعاً بهترین خبری بود که توی این مدت شنیدم خیلی خیلی ممنونم .

اشک هام می ریخت . از پشت میزش اومد به سمتم و من و محکم بغل کرد : اگه به مشکل خوردی حتماً بیا پیش خودم شماره ام و برات گذاشتم

: مرسی

از دفتر خارج شدم ، رفتم توی حیاط با بچه ها خداحافظی کردم و برای همشون آرزوی خوشبختی در کنار خانواده هاشون کردم چیزی که خودم نداشتم .

بعدازظهر ساعت ۶ باید اونجا می بودم از ساعت ۲ شروع کردم به انتخاب لباس و یک مانتو مشکی با شلوار جین زغال سنگی و مقنعه و یک جفت کفش اسپرت مشکی پوشیدم . ساعت چهار بود که از خونه راه افتادم و شروع کردم به قدم زدن تا کمی فکر کنم و ببینم چی باید بگم دوست نداشتم کسی بدون که من پدر و مادر ندارم برای همین تصمیم گرفتم در این مورد هیچی نگم . ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بود که رسیدم اصلاً نفهمیدم چطوری سوار اتوبوس شدم و چطوری رسیدم . به سمت پذیرش هتل رفتم

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان | دانلود رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود رمان سایه های عشق بسته هستند

دانلود رمان مسیر عشق

نام کتاب: مسیر عشق

کلیدم رو از توی کیفم در اوردم وبا خستگی در خونه رو باز کردم.بوی قرمه سبزیه مامان کل خونه رو برداشته بود.اوممممم…عجب بویی هم داشت. به به…

با صدای بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..

مامان با لبخند در حالی که میل بافتنی ویه کاموای سرمه ای توی دستاش بود به پیشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم…خسته نباشی.

سریع کفشامو در اوردم وپریدم یه بوس گنده از لپش کردم که صداش در اومد.هیچ وقت خوشش نمی اومد کسی لپشو محکم ببوسه…به قول خودش چندشش می شد..ولی کو گوش شنوا؟

به طرف اتاقم هلم داد وگفت:برو دختر… صدبار گفتم منو اینجوری نبوس…برو لباساتو عوض کن بیا تا ناهار بخوریم.

-اااا… مگه بابا نمیاد؟

مامان همونطور که به سمت سبد کامواهاش می رفت گفت:نه.زنگ زد گفت تا شب نمیاد.اخر با این کار کردن زیادش خودشو نابود می کنه.

با خستگی به طرف اتاقم رفتم ودر همون حال گفتم:مامان جان شما که می شناسیدش.بابا جونش به هواپیماهاش وشرکتش بسته است.پس بیخودی خودتونو حرص ندید…چون بی فایده است.

مامان چیزی نگفت.برگشتم سمتش که دیدم کنار گاز ایستاده وداره فکر می کنه.همیشه همینجور بود.

بابام شرکت هواپیمایی داشت وخودش هم دو تا هواپیمای شخصی داشت که هم خودش ازشون استفاده می کرد وهم اجارشون می داد.وضعیت مالیمون میشه گفت خیلی خوب بود ..ولی همیشه کمبود حضور پدر رو توی خونه حس می کردیم.پدرم مرد اروم وخوبی بود ولی

علاقه ی خیلی زیادی به شغلش داشت ومیشه گفت یه جورایی شغلش هووی مامانم بود.حتی می تونم بگم بابا کارش رو از مامانم بیشتر دوست داشت.ولی مامان عاشق بابام بود وهمیشه این کمبود رو تحمل می کرد.بابا هم همیشه یا توی شرکتش بود ویا پیش هواپیماهاش…خلاصه خیلی کم میشد توی خونه دیدش…من که برام عادت شده بود .ولی مامان…خب به هر حال همسرش بود و نیاز داشت که شوهرش در کنارش باشه..ولی با این حال همیشه سکوت می کرد و این وسط فقط من بودم که همیشه از این سکوت عذاب اور رنج می بردم.

سرمو تکون دادم و وارد اتاقم شدم.کیفمو انداختم روی تخت ویکی یکی لباسامو در اوردم.خیلی خسته بودم..اگه ناهار قرمه سبزی نداشتیم همین جوری رو تختم ولو می شدم.ولی این شکم گرسنه که این چیزا حالیش نمیشه.

یه بلوز استین کوتاه سرخ که یه قلب اکلیلیه نقره ای روش کشیده شده بود با یه شلوار راحتی سفید پوشیدم وموهامو شونه زدم واز اتاق اومدم بیرون.به سمت دستشویی رفتم وبا زدن چند مشت اب سرد به صورتم… احساس کردم یه کم از اون حالت خستگی در اومدم.

با لبخند وارد اشپزخونه شدم که چشمم افتاد به میز غذا خوری … قرمه سبزی بهم چشمک می زد ومی گفت:چرا معطلی ؟ د..بیا منو بخور دیگه..

سریع نشستم پشت میزو گفتم:مرسی مامانه گلم…دارم از گشنگی تلف می شم.

مامان مهربون نگام کرد وگفت:خدا نکنه عزیزم…بخور دخترم نوش جانت.

با همین حرف مامانم استارتمو زدمو با سر افتادم رو بشقابه غذام…انقدر تند تند می خوردم که تموم بشقابم رو توی ۵ دقیقه برق انداختم.ولی مامان مثل همیشه اروم غذا می خورد وکمی هم توی فکر بود.برای اینکه از تو فکر درش بیارم با لحن شادی گفتم:مامانی میای عصری بریم خرید؟

با تعجب نگام کرد وگفت:چرا خرید؟تو که دیروز خریداتو کردی؟چیزی لازم داری؟

-نه..فقط گفتم بریم بیرون بگردیم ..حال وهوامون عوض بشه.

لبخند مهربونی زد وگفت:دخترم بذار یه روز دیگه امروز وفردا کلی کار دارم.

نگاهش کردم وگفتم:چکار دارید؟مگه قراره بازمهمونی بگیریم؟

سرشو تکون داد وگفت:نه …قراره پس فردا دوست بابات با خانواده اش بیان اینجا…

مشکوک نگاهش کردم وگفتم:کدوم دوستش؟اقای سخاوت؟

با لبخند نگام کردوگفت:نه…تو نمی شناسیشون…قراره از شهرستان بیان..ظاهرا بابات توی اخرین سفرش حمید دوست دوران دانشجویش رو می بینه وبعد هم دعوتشون می کنه بیان اینجا…

-یعنی این همه راه از شهرستان فقط برای دیدن بابا میان؟چه ادمای بی کارینا…

-اینجوری نگو دخترم.خب به هر حال با هم دوست هستند دیگه …بعد از سالها همدیگرو دیدند وحالا هم می خوان تجدید خاطرات بکنند.

با بیخیالی گفتم:حالا چند نفر هستند؟

مامان نگاه خاصی بهم کرد که منم مشکوک نگاهش کردم.

گفت: اقا حمید که دوست باباته و زنش که فکر می کنم باید اسمش سمیرا باشه وپسرشون علیرضا…اینطور که بابات می گفت ادمای خوبی هستند واز اون خانواده های خیلی ثروتمندند.

پوفی کردم واز پشت میز بلند شدم.این مامان من …امروز یه جورایی مشکوک

می زد.بالاخره معلوم میشه که باز چه خوابای رنگی برام دیدند.

بشقابم رو توی سینک شستم وبه بهانه ی درسام رفتم توی اتاقم…

بابا ساعت ۹ شب اومد خونه..چهره اش از خستگی جمع شده بود واخم ملایمی بر پیشانی داشت..

بعد از شام هر سه جلوی تلویزیون نشسته بودیم وبرنامه ی مزخرفی رو که نشون می داد رو نگاه می کردیم بحث بر سر طلاق وفرزندان طلاق …هه… خداییش ادم مشکلات مردم رو که می بینه مشکلات خودش رو به کل فراموش می کنه..البته من هیچ مشکلی توی زندگیم نداشتم…ولی بدبختیه من از اون شب شروع شد.

بابا بی مقدمه رو به مامانم گفت:فریبا نمی خواد برای فرداشب تدارک ببینی.

مامان که سرش توی بافتنیش بود وداشت با دقت می بافت.. دستش از حرکت ایستاد و رو به بابا با تعجب گفت:اخه چرا؟مگه قرار نبود فرداشب دوستت با خانواده اش بیان؟

بابا با کلافگی که ناشی از خستگیه زیادش بود.. نگاهی به مامان کرد وگفت:قرار بود بیان که امروز حمید زنگ زد وگفت یه ماموریت خیلی مهم براش پیش اومده وتا ۱ ماه دیگه نمی تونند بیان تهران.به همین خاطرهم فرداشب نمیان.

بعد هم نفس عمیقی کشید وبه تلویزیون خیره شد.معلوم بود که خیلی دوست داشته بعد از چند سال دوست دیرینه اش رو ببینه .از طرفی من هم خوشحال بودم.بهتر که نمیان…با این نگاه مشکوک مامان مطمئن بودم یه کاسی ای زیر نیم کاسه اشون هست.با حرف بابا لبخند عمیقی روی لبام نشسته بود …ولی با حرفی که الان زد اون خنده که پاک شد هیچ به کل خندیدن هم ازیادم رفت.

بابا:دخترم تو نمی خوای فکری برای آینده ات بکنی؟

با تعجب نگاهش کردم.این حرف بابا یعنی اینکه تو نمی خوای شوهر بکنی؟منه بدبخت که فقط ۲۱ سالمه…شوهر رو می خوام چه کنم؟

وقتی نگاه خیره ی بابا رو روی خودم دیدم سرمو انداختم پایین واروم گفتم:چه فکری باباجون.فعلا که دارم درس می خونم..بعد هم که….

دیگه روم نشد بگم حالا برای شوهر کردن فرصت زیاده…

ولی بابا مثل اینکه اون شب می خواست هر جور شده منه بدبخت رو شوهر بده با لحن قاطعی گفت:ولی اگه ازدواج هم بکنی باز هم می تونی به درست ادامه بدی.فکر نکنم ازدواج مانع تحصیلت بشه.

دیگه نمی تونستم بیشتر از این اونجا بنشینم. از جام بلند شدم وبا گفتن:ولی من شرایط فعلیم رو بیشتر دوست دارم…خواستم برم تو اتاقم که با صدای بابا همون جا میخکوب شدم.

-حمید وخانواده اش ۱ ماه دیگه برای خواستگاری از تو میان…پسرش علیرضا هم مثل تو درس می خونه وهم توی شرکت باباش رییسه…خانواده ی خوبی هم هستند ومطمئن باش همه جوره علیرضا برای تو مناسبه.

وای خدا بابا چی می گفت؟علیرضا دیگه کدوم خریه؟من شوهر می خوام چکار؟

با درموندگی به مامانم نگاه کردم تا اون یه چیزی به بابا بگه ولی مامان تا نگاه منو روی خودش دید سری تکون داد وباز مشغول بافتن شد.ای خدا حالا منه بی کس وتنها چه کنم؟

-خب چی میگی؟

با بغض گفتم:مگه چیزی هم مونده که من باید بگم؟شما که خودتون بریدید ودوختید …خب بیاید به زور هم تنم کنید دیگه.

بابا از روی مبل بلند شد وروبه روم ایستاد. با اخم گفت:معلوم هست چی داری می گی؟دختر من برای خودت میگم.اینا خانواده ی خیلی خوبین…مطمئن باش لیاقتت رو دارند.

سرمو انداختم پایین وبا صدای گرفته ای که به خاطر بغض توی گلوم بود گفتم:ولی بابا شما شاید خانواده اش روبشناسید.. ولی نمی دونید که پسرشون هم خوب هست یانه…من نمی خوام….به خاطر..

دیگه نزدیک بود بغضم بشکنه.. پس خفه شدم.

لحن بابا مهربون شد وگفت:ولی دخترم…علیرضا هم توی همون خانواده بزرگ شده.من بهت اطمینان میدم که جوون خوب وسر به راهیه.

ای سربه راهیش دوبله بخوره توی سرش…من میگم شوهر نمی خوام بابام میگه طرف جوونه خوبیه….اینو دیگه کجای دله واموندم بذارم؟

خواستم بگم مگه شما اون رو هم دیدید که انقدر خوب می شناسیدش؟ولی اگه زبون باز می کردم از اون ور هم اشکام گلوله گلوله جاری می شد پس با یه شب بخیر دویدم به سمت اتاقم وخودم رو پرت کردم توش….

بغضم سرباز کرد وقطره قطره اشکام روی گونه ام جاری شد.به عادت همیشه که وقتی گریه ام می گرفت

می رفتم جلوی اینه وبه صورت غمزده ام نگاه می کردم ..اینبار هم رفتم وروی صندلیه جلوی میزاینه نشستم وبه خودم نگاه کردم…

اخه چرا بابا با من این کار رو می کرد؟یعنی الان دیگه حکم یه سربار رو براشون داشتم؟یعنی توی خونه به این بزرگی یه وجب جا برای من نیست؟منه بیچاره که فقط ۲۱ سالمه….حالا حالاها وقت داشتم…پس چرا…

یه دستمال از روی میزم برداشتم و اشکام رو پاک کردم .باز از توی اینه به خودم خیره شدم…چشمای قهوه ای روشنم به خاطر گریه کمی سرخ شده بود.

موهام هم به رنگ چشمام بود ولی یه درجه تیره تر…ابروهام کمونی وکشیده بود ولب و دهان وبینی متناسبی داشتم که به اجزای صورتم می اومد…صورتم گرد بود وپوستم هم گندمی بود.چشمام وموهامو از مامان به ارث برده بودم ورنگ پوستم هم از بابا…

بابا سینا ومامان فریبا رو خیلی دوست داشتم. ولی چرا اونا از من می خواستند بدون هیچ عشق وعلاقه ای به عقد یه پسر که تا به حال ندیدمش در بیام؟نه…نباید میذاشتم همچین اتفاقی برام بیافته…خیر سرم بزرگ شدم و

می تونم برای خودم تصمیم بگیرم.شوهر شلوار وبلوز نیست که اونا به راحتی بتونند برام انتخاب بکنند…نه من به زور شوهر نمی کنم…به هیچ وجه…عمرااااااااااا.

صبح توی دانشگاه بهنوش رو دیدم.دوست صمیمیم بود ودخترخوب وارومی هم بود.چهره ی بانمکی داشت که وقتی می خندید یه چال خوشگل روی گونه اش می نشست.درست مثل من…ولی چال من عمیق تر بود به طوری که انگار با خنده ام لپم سوراخ میشد…البته به گفته ی دیگران ..منو به این باور می رسوند که این چال خیلی بهم میاد…نمی دونم والله…

بعد از سلام واحوال پرسی.. در حالی که به سمت کلاس می رفتیم بهنوش گفت:پریناز چیزی شده؟

شونمو انداختم بالا وگفتم:نه…چیزیی نیست.(نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم:چطور مگه؟

به روبه رو خیره شد وگفت:اخه صورتت گرفته است .انگارمثل همیشه نیستی.

سرمو تکون دادم واه عمیقی کشیدم.گفتم:بعد از کلاس برات میگم.

مشکوک نگاهم کرد و سری به نشونه ی تایید حرفم تکون داد.

استاد حرف می زد ومنم بدون اینکه بفهمم چی داره می گه فقط بهش خیره شده بودم.انگار به جای استاد بابام وایساده بود وداشت برام سخنرانی می کرد.همه اش صدای بابا سینا توی گوشم بود که می گفت:علیرضا پسر خوبیه…لیاقتت رو داره…اونا تا ۱ ماه دیگه برای خواستگاریت میان…

با کلافگی سرمو تکون دادم.به کل اعصابم ریخته بود به هم…ای خدا این دیگه چه جورش بود؟داشتم اروم زندگیمو می کردما.علیرضا دیگه کدوم خری بود که سر راه منه بدبخت قرار گرفت؟…واااای که دارم دیوونه میشم…

سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس کردم ووقتی چشم چرخوندم دیدم بهنوش زل زده بهم وداره نگاهم

می کنه.وقتی نگاهمو متوجه خودش دید با سر اشاره کرد: چی شده؟منم مثل خودش سرمو انداختم بالا ویعنی :هیچی…

با تک سرفه ی استاد صاف نشستم وحواسمودادم به سخنان گوهربارش…حداقل درسم رو دو دستی بچسبم در نره…قرار نیست که به خاطر یه سرخرتازه از راه رسیده از درس ودانشگاهم بیافتم

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان | دانلود رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود رمان مسیر عشق بسته هستند

دانلود رمان شاه پری حجله

رمان : شاه پری حجله

نویسنده : رویا سینا پور

خوب به یاد دارم که یک شب سرد زمستانی بود. ساعت را نگاه نکردم ،چون می دانستم که چند ساعتی بیشتر

به سحر نمانده است . صدای زوزه ی گرگ از دل کوهستان شنیده می شد . همین که لای در را باز کردم ،

کولاک فریاد وحشتناکی کشید و وادارم کرد که فورا در را ببندم . بخار تنها پنجره ی کوچک اطاقمان را پاک

کردم . اما در تاریکی هیچ ندیدم جز نور ضعیفی که از دور سوسو می زد.

دیگر نفسهای پدرم پیرم را که به شماره افتاده بود ، می شنیدم . صدای خرخر سینه اش و سرفه های

مکررش نگرانی ام را بیشتر کرد.

لحاف کرسی را تا انتهای گردنش بالا کشیدم و خاکستر روی زغال منقلی که زیر کرسی بود ، را کنار زدم تا

گرمای بیشتری بدهد . اما سوز وحشیانه ای که از بیرون کلبه را محاصره کرده بود ، گرمای کرسی را ناچیز

جلوه می داد. دیوار کلبه از تخته های پوسیده ای پوشیده شده بود که تنها محافظشان میخهای زنگ زده بود

و با هر وزش بادی ، ناله می کردند.

صدای نعره ی خرس هایی که برای خوردن اب تنها نیمه شب را انتخاب می کردند ، در سکوت کوهستان

وحشت را به جان هر روستایی می انداخت . شکارچیان برای شکار قاچاقی خرس تنها در ان ساعتها می

توانستند خود را اماده ی نبرد کنند . گاهی صدای شلیک تیر ، طنین وحشتناکی در دل شب می انداخت.

جیز …جیز… و چند ثانیه ی دیگر دوباره ی صدای جیز شنیده می شد . اینها صدای چکه های ابی بود که از

لباسهای شسته شده ، روی سماور جوش می چکید و هر چند لحظه یکبار تکانی به افکارم می داد.

پدر نالید و سرفه کنان گفت : صدبار …گفتم…این سر صاحب خورده ها را توی اطاق … پهن نکن دختر . اه

و در ادامه ی جمله ش از بس سرفه کرد، احساس خفگی به او دست داد و صورتش کبود شد.

کنارش نشستم . هول شده بودم . هر دفعه که این حالت به پدرم دست می داد ، دست و پایم را گم می کردم

. کمک کردم نیم خیز شود و پشتش را مالیدم . صدای سرفه های کش دارش تنها شکننده سکوت غمناک

کلبه ی ما بود.

-شاه پری شاه پری …! شاه … پری!

-بله بابا ! چه می خواهی ؟ بگو برایت بیاورم.

دستهایش به شدت می لرزید . با همان لرزش انگشتر عقیقی که تنها یادگار مادرم بود را از انگشتش بیرون

کشید و گفت: من هم مثل مادرت رفتنی شده ام بگیر.

و انگشتر را کف دستم انداخت.

چشمان ریز و سیاهش زیر ابروان پرپشت برقی از اخرین محبت زد.

پیرمرد برای نفس کشیدن تقلا می کرد . دستم را فشرد و نصیحتم کرد . کم کم بغضم از هم باز شد و اشک

در چشمانم حلقه بست:

-نگو بابا … مگر من توی این دنیا غیر از شما کس دیگری را دارم.

در حالی که سرفه و نفسهای تند می کشید پوزخندی زد که ریش و سبیلهای سپیدش روی هم رقصیدند : اره

بابا … داری . چرا نداری . یک دایی بی غیرت که مادرت را دق مرگ کرد.

بعد دست نوازشی روی موهایم کشید و اشاره کرد که سرم را جلوتر ببرم.

سرم را که در سینه اش جا دادم ، صدای قلبش را شنیدم . مثل پتکی بود که بر فلزی کوبیده میشد . نگاهم به

رگهای متورم روی دستهایش افتاد.

دستهایی که موهای سیاهی رویشان را پوشانده بود . همان دستهایی که چندین سال در گرما و سرما باغبانی

کرده و به عشق لقمه نانی برای زن و بچه اش بیل زده بود . دستهای زحمتکشی که برای اربابها بهترین

درختان میوه و گل و گیاه پرورش داده بودند . بوی کود می دادند . بوی خاک ، بوی برگهای خشک و در

نهایت بوی زحمت و نان حلال.

-شاه پری جان ! یک قاشق دیگر از همان شربتی که دکتر قد بلنده برایم نوشت ، بهم بده . فقط همان دوای

دردم است . داروهایی که دکتر هندی نوشت ، اصلا شفا بخش نبود . خدا پدر و مادر این دکتر قد … اسمش

چی بود ؟

-دکتر راد منش ، پدر ! شهرام رادمنش.

-خدا خیرش بدهد . اگر او نبود مردم این ده بیچاره می شدند.

حق با پدرم بود . مردم گچسر و نسا و دیگر روستاهای اطراف تنها نور امیدشان به دکتر رادمنش بود . ان شب

دوباره حال پدر بد شد.

پدر اصرار داشت که او را به درمانگاه برسانم . ما در یکی از روستاهای گچسر زندگی می کردیم . اما درمانگاه

پنج کیلو متر ان طرف تر یعنی واقعا در روستای نسا بود . با این که اطمینان داشتم به سختی موفق می شوم

پدر را به درمانگاه برسانم ، اما قبول کردم . ژاکت گرمی تن پدر کردم . کتش را هر چند که کهنه بود اما روی

ژاکت پوشاندم . کلاهش را روی سرش گذاشتم و یک جفت جوراب پشمی که بارها به انها وصله زده بودم را

روی جورابهای کهنه اش پوشاندم . شال بلندی که دستباف مادرم بود را چند بار دور گردنم پیچاندم و اندکی

از لبه اش را روی بینی و دهانم قرار دادم . زیر بغل پدر را گرفتم و کلبه را ترک گفتیم . مه بود . برف تندی

می بارید که باد مرتب مسیرش را عوض می کرد . طوفان بود . به سختی می توانستم در انبوه برف قدم

بردارم . هیچ ردپایی جز انچه که از جای پای من و پدر به برف می ماند دیده نمی شد . از کوچه باغهای تنگ

و تاریک هرچند که بسیار پستی و بلندی داشت ، گذشتیم . سرجاده رسیدیم . فقط نور چراغهای هتل گچسر

دیده می شد . کمی از وحشتم کاسته شد . چشم را به پیچ جاده و گردنه ای که از چند صد متری شروع می

شد دوختم . اما هیچ نور اتومبیلی نمی دیدم . پدر به شدت می لرزید . یک دستش را روی عصا تکیه داده و

دست دیگرش دور گردن من اویخته شده بود.

چند دقیقه ای که گذشت ، صدای زنجیر چرخهای اتومبیلی را از سمت سه راهی دیزین شنیدم . کمی زیر

دست پدر جابه جا شدم و خودم را برای سوار شدن اماده کردم . صدا نزدیک و نزدیک تر شد تا به ما رسید .

یک کامیون بود که اهسته از کنارمان گذشت و هرچه اب و گل وسط جاده بود به سرو رویمان پاشید . داد زدم

: نگه دارید … لطفا ما را تا نسا برسانید.

یکباره چراغ ترمز کامیون روشن شد که من به سرعت یک گام و دوگام برداشتم. اما همین که دیدم دوباره

صدای گاز کامیون بلند شد و به حرکت در امد ، توقف کردم و سرجای اولم برگشتم.

از دهان من و پدر بخار خارج می شد که تنها وسیله ی گرم کردن کف دستهایمان بود . باز صدای اتومبیلی

دیگر ، رد شد . مسیرش مخالف مسیر نسا بود . اتوبوس بود و به سمت گردنه می رفت . چراغهای داخل

اتوبوس روشن بود . لحظه ای از نگاه کردن به روکش ممل قرمز و پرده های همرنگش لذت بردم و گرمای

داخلش را احساس کردم.

کاش مسیرمان از این طرف بود و سوار همین اتوبوس می شدیم.

کم کم صدای زنجیر چراغهایش دور و دوتر شدند ، از سه راه دیزین هم گذشت و سربالایی گردنه را سیر کرد

. چراغهای و قرمزش کاملا مشخص بود . اهسته از پیچهای گردنه بالا می رفت و گاهی از نظر پنهان می

شد و لحظه ای بعد دوباره چراغهایش را می دیدم.

شاید نیم ساعت معطل شده بودیم . دیگر نوک انگشتهای پاهایم هیچ حسی نداشتند . دستهایم از شدت سرما

درد می کردند . توده ای از برف سپید روی کلاه مشکی پدر نشسته بود . یک صدای دیگر ، باز کامیون بود

اما این بار تصمیم گرفتم هر طور شده راننده اش را مجبور به توقف کنم.

گلوله ای برف در دستهایم درست کردم و همین که اهسته رد می شد گلوله را به شیشه ی طرف شاگرد

کوبیدم و گفتم : اگر مسلمان هستی نگه دار.

صدای زوزه ی موتور کامیونش بیشتر از زوزه ی طوفان نبود . ایستاد اما به سختی . بار داشت . وقتی سوار

شدیم راننده اش گفت:

کامیون را با این بار و در این برف نگه داشتند کار بسیار مشکلی است امکان دارد برای حرکت دچار مشکل

بشوم ، وگرنه همه مسلمان هستند خواهرم.

معذرت خواستم و در هوای گرم داخل کامیون خودم را جا به جا کردم و سرم را روی شانه ی پدر گذاشتم . اما

مگر از شدت سرفه ها و تکانهایی که به سرم وارد می شد می توانستم چشم برهم بگذارم.

شیشه های کامیون بخار کرده بودند . برف پاک کن ها مرتب با صدای مخصوص خود ، کار می کردند . رادیو

روشن بود . از صحبتهای مجری برنامه فهمیدم چیزی به اذان صبح نمانده است. کامیون ان قدر اهسته

حرکت می کرد که حتی پدر هم نتوانست در برابر خواب مقاومت کند . مرتب چرت می زد و همین که از

شدت تکانهای کامیون از خواب می پرید ، شروع به سرفه می کرد . راننده ی کامیون که مردی نسبتا چاق و

مسن به نظر می رسید ، دستی در مواهی فرفریش برد و در حالی که سعی می کرد هم به پدر نگاه کند و هم

مراقب جاده باشد گفت:

-بلا دور است انشالله . پدر جان ! انگار حال خوشی نداری ؟

در خواب و بیداری گاهی صدای پدر و گاهی صدای راننده را می شنیدم اما انقدر گرما لذت بخش بود که

حاضر به لحظه ای چشم باز نگه داشتن نبودم.

مرتب تکانهایی که انگار روی فنر نشسته بودم می خوردم و بالا و پایین می رفتم . خواب کوتاه بخصوص در

ان سحر زمستانی با یک گرمای مطبوع چه لذتی داشت . حاضر نبودم به هیچ قیمتی چشماهیم را باز کنم.

احساس کردم دیگر تکان نمی خورم . صدای ترمز کامیون تغییر کرده بود . به سختی لای چشمانم را باز

کردم و صدای پدرم را شنیدم:

-خیلی ممنون اقای راننده !چه قدر تقدیم کنم ؟

بعد پدر تکانی به شانه ی من داد و افزود : بیدار شو شاه پری !به نسا رسیدیم.

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود رمان شاه پری حجله بسته هستند