دانلود رمان الهه شرقی

نام کتاب: الهه شرقی

نویسنده: رویا خسرونجدی

 تمام اندامش به شدت می لرزیدحتی با فشار دندان هایش نمی توانست لرزش محسوس لبهایش را مهار کند .انعکاس کلمه ی برگشته همچنان در مغزش میپیچید و سرش را به دوران می انداخت.به زحمت بر خود مسلط شد و ارام و لرزان به سوی اتاقش رفت در را گشود و خود را روی تخت انداخت.چشم هایش را چندین بار باز و بسته کرداو واقعا در اتاقش بود.نه خواب بود و نه خیال و جمله ای که شاید بار ها در شیرین ترین رویاهایش میشنید و لذت می برد اکنون در بیداری ودر عالم واقع می شنید”یعنی واقعا او برگشته بود:” هر چند نمی توانست باور کند ولی حقیقت داشت.او بالاخره برگشته بود ولی چراحالا؟وایا این بازگشت انگونه که پیش از این ها تصورش را می کرد او را خوش حال می نمود؟مدتها بود که دیگر انتظارش را نمی کشید.شاید درست از اولین روزی که رفته بود.

اما اکنون این بازگشت ناگهانی و غیر مترقبه چون زلزله ای ارامش شیرین زندگیش را بار دیگر به ویرانی می کشید و این اغاز فصل جدیدی بود که پایانش نا پیدا بود و مه الود.

خودش را روی تخت مچاله کرد.اعصابش چنان در هم ریخته بود که احساس می کرد فکرش از کار افتاده و مغزش را خوابی عمیق و سنگین ربوده است.به زحمت از جا برخاست و خود را به مقابل پنجره اتاق کشاند.پنجره ای که روز های بسیار در انتظار یک خبر خوش مقابلش می نشست و با ابر های دلگیر اسمان پنجره اشک میریخت.امروز هم باران می بارید و اسمان پنجره پر از ابر های دلگیر و سیاه بود و ذهن اشفته ی او به جای پیشروی در زمان حال به مرور گذشته ها می پرداخت و پلک های خسته اش را روی هم میکشاند. چشمانش را که گشود باز همان تصویر کهنه و تکراری در اینه جا گرفت.

چقدر دلش میخواست به جای این تصویر کهنه که سال ها از تکرار ان در اینه می گذشتتصویر چهره دیگری در قلب ارام و صاف اینه جا می گرفت.چهره ای لبخندی بر لب نشاطی در چهره و شوری در نگاه داشت.شاید چهره خود او سال ها پیش از این و یا یک چهره تازه.

تصویر در که دراینه از هم گشوده شد چهره اش در هم رفت .می توانست حدس بزند چه کسی وارد اتاق خواهد شد ولحظه ای بعد تصویر پدر با همان قامت متوسط و چهره همیشه نگران در حالی که با انگشت مو های سپیدش را مرتب می کرد در کنار تصویر او در دل اینه جا خوش کرد.لحظه ای سکوت برقرار شد .گویا پدر برای تسلط بر خود به این سکوت نیاز داشت.سپس در حالی که سعی می کرد کاملا خوددار باشد در اینه نگاهی به چهره دختر جوان انداخت و گفت:

هنوز حاضر نشدی بابا؟

دختر جوان پوزخندی زد و بی حوصله پاسخ داد:

تا چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه.شما برو من خودم میام.

زود باش دختر…نمیشد امروز یکم زود تر کلاس رو تعظیل می کردی ؟

دختر جوان با حالتی عصبی از جا جست مقابل پدر ایستاد و با خشم گفت:

نه نمی تونستم زود تر بیام.حالا چی شده؟اسمون به زمین رسیده ما خبر نداریم؟اصلا چرا باید عجله کنم؟این دو تا معلوم نیست چند ساله دارن با هم زدنگی می کنن حالا راه افتادن اومدن این جا واسه ما جشن عروسی راه انداختن که مارو مسخره کنن یا خودشون رو؟

پدر لحظه ای به سیاهی عمیق چشمان دخترش که برق خشم گیرایی عجیبی به انها بخشیده بود نگریست و با ان که می دانست حق با اوست قیافه ای حق به جانب به خود گرفت و پاسخ داد:

تو حق نداری راجع به عموت این طوری حرف بزنی کیمیا.

مگه دروغ میگم؟

هر حرف راستی رو باید هورا کشید؟حالا بحث رو کنار بذار و زود تر حاضر شو.بعد از این همه گوشه نشینی حالام که بالاخره از لاکت بیرون اومدی نمی خوام مردم فکر کنن…

کیمیا با عصبانیت حرف پدر را قطع کرد و گفت:نه…اصلا …منم نمی خوام…البته که نمی خواممردم بگن از وقتی که شوهرش ولش کرده رفته سراغ یه دختر بلوند امریکایی

داره دق می کنه …نمی خوام فکر کننن از وقتی شوهرم هر جا نشسته علنی گفته که از اولم منو نمی خواسته و به زور پدرش با من ازدواج کرده منزوی شدم…می فهمی پدر؟

من خوب می دونم که شما ابرو دارید و نمی خواید تو جنگی که با پدر اردلان به راه انداختید بازنده باشید.شما می خواید من بزنم برقصم و هورا بکشم که خوشحالم زندگیم بر باد رفته .خوشحالم از شادی تو پوست خودم نمی گنجم که کلمه مبارک مطلقه کنار اسمم نشسته و تو این جامعه ی لعنتی همه جا جای منه.شادم از این که توی این چند ماه جرات نکردم حتی با پسر باغبون خونه مون سلام و علیک کنم…چرا دست از سرم بر نمی دارید؟از جون من چی می خواین ؟ یعنی چی مونده که بخواین؟یه روزی روی من معامله کردین و مجبور شدم با پسری ازدواج کنم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و فرداش گفتین معاملات شما دو تا پول پرست به هم خورده و زندگی ما هم باید به هم بخوره تا تقاص کار شما رو پس بدیم…حالا دیگه چی میگین پدر عزیزم؟چرا نمی ذارین با درد خودم بسوزم و بسازم و بمیرم؟

درست زمانی که اخرین فریاد کیمیا در اتاق پیچید یک بار دیگر در باز شد و زنی سراسیمه خود را داخل اتاق انداخت و گفت:

باز اشوب به پا کردی کمال؟خدا ازت نگذره.چرا دست از سر این بچه بر نمی داری؟

پدر دستپاچه پاسخ داد:

به جون خودت…به جون خودش من چیزی نگفتم اختر.نمی دونم چرا یه دفه عصبانی شد.

اختر چشم غره ای به شوهرش رفت به سوی کیمیا دوید و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد دلسوزانه گفت:

چیه مادر ؟چرا گریه می کنی؟مثلا اومدی عروسی ها.این طوری که فریاد می کشی صدات میره پایینوکیمیا گوشه چشمانش را با دستمال خشک کرد وپاسخی نداد.مادر نگاه پررنج و نگرانش را به او دوخت و دوباره گفت:

زود باش مادر جون اماده شو.الان عروس رو میارن…بیا پایین ببین چه خبره.جوونا دارن خودشونو خفه می کنن .فقط تو تک و تنها نشستی این بالا و غصه می خوری… همه سراغت رو می گیرن.

کیمیا بغضش را به زحمت فرو داد و بریده بریده گفت:

می دونم …می دونم …الان میام.

بعد دوباره جلوی اینه نشست و در ان مادرش را دید که با عصبانیت با پدر نجوا می کرد.پدر سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد.وقتی حرف های مادر تمام شدهر دو اهسته از اتاق خارج شدند.کیمیا باز به تصویر خود در اینه نگاه کرد و پوزخندی زود گفت:گل بود به سبزه نیز اراسته شد .فقط این گریه لعنتی رو این صورت مات و رنگ پریده کم داشت تا همه فکر کنن روحم رو احضار کردن.

بعد با بی میلی کیف لوازم ارایشش را روی میز خالی نمود و سعی کرد با وسایل ارایش

رنگ و جلای تازه ایبه چهرهبدهد.وقتی کارش تمام شد دوباره نگاهی خریدارانه به صورتش کرد و لبخندی از سر رضایت زد و در حال برخاستن زمزمه کرد:خدا بیمارزه پدر اونی که رنگ و روغن رو اختراع کرد.

و بعد از اتاق خارج شد .روی اولین پله که ایستاد ارزو کرد که این جشن کذایی هر چه زود تر خاتمه یابد.بعد به ناچار پله ها را طی کرد و به سمت حیاط بزرگ خانه ی مادر بزرگ به راه افتاد.حق با مادر بود.بچه ها حسابی سر و صدا راه انداخته بودند و این به نظر کیمیا خیلی بی معنی و مسخره می امد.وقتی به جمع نزدیک شد اولین کسی که به استقبالش امد مادر بود و بعد از او عمه و زن عمو ها و دیگر اعضای فامیل که با نگاه های موشکافانه حلاجی اش می کردند.

کیمیا از نگاه هایشان احساس تنفر می کرد.گویا ان ها منتظر بودند بعد از متارکه ظاهرش هم تغییر کرده باشد.شاید روی سرش دنبال شاخ و کنار پاهایش دنبال یک دم بلند و به جای کفش هایش منتظر سم بودند.از این تصور لبخند تمسخر امیزی لبانش را گشود و در حالی که سعی می کرد خود را کاملا بی تفاوت نشان دهد همراه دختر عمو هایش و به اصرار ان ها به سوی میز جوان ها رفت.در همان حال فتانه دختر عمویش با همان شیطنت همیشگی کنار گوشش زمزمه کرد:

کیمیا با من بیا تا یه چیز جالب بهت نشون بدم.

کیمیا با تعجب به چشمان او که از شیطنت برق می زدد نگاه کرد و گفت:

یه چیز جالب ؟!مثلا چی؟

تنها قوم و خویشعروس خانم که در جشن شرکت فرمودند.

کیمیا خنده اش گرفت اما با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و سوال دیگری نکرد و همراه فتانه به سوی میزی که او اشاره می کرد حرکت کرد.از ان فاصله خشایار و اشکان پسر عموهایش و الهام و امیر عموزاده هایش و دو نفر دیگر را که پشت به نشسته بودند دید.

مو های زیتونی و بلند یکی از ان ها که با حالتی خوش فرم پشت گردنش را پوشانده بود

توجه کیمیا را به خود جلب کرد و حدس زداو باید غریبه ای باشد که فتانه از او حرف می زد.با این حال تا رسیدن به سر میز حرفی نزد.

وقتی نزدیک میز رسیدند همه از جا برخاستند حتی غریبه مو بلند.کیمیا با تک تک ان ها احوال پرسی کرد.وقتی به خشایار رسید او نگاه دلجویانه اش را به کیمیا دوخت و گفت:

 بابت اون موضوع واقعا متاسفم. هیچ کدوم از ما باور نمی کردیم که…

کیمیا بلافاصله حرف خشایار را قطع کرد و گفت:

اره می دونم …از لطفت ممنونم.

خشایار حرف دیگری نزد و کیمیا نگاهش را به مرد غریبه دوخت.او جوانی بود با قد کمی بلند تر از حد معمول و اندامی ورزیده .چشمانی یکدست ابی تیره داشت و نگاهش پر از شیظنت های کودکانه بود که با سنش که شاید ۲۷/۲۸ساله می نمود سنخیتی نداشت.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود رمان الهه شرقی بسته هستند

دانلود رمان جاناتان مرغ دریایی

نام کتاب : جاناتان مرغ دریایی

نویسنده : ریچارد دیوید باخ

خلاصه رمان بازی سرنوشت من را در قسمت زیر مطالعه نمایید

 صبح بود و آفتاب تازه بر آمده، انوار طلایی اش را بر چین و شکن دریای آرام می پاشید. در یک میلی ساحل، قایق

ماهیگیری بر پهنه ی آب آرمیده بود و به این ترتیب پیغام در سراسر آسمان به فوج مرغان دریایی رسید و هزاران

مرغ آمدند تا بر سر تکه ای خوراکی با هم جدال کنند. آری، روز پرهیاهوی دیگری آغاز شده بود.

اما در آن دور دست، آن سوی قایق و ساحل، جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی، تنها داشت تمرین می کرد. در اوج

صد پایی آسمان، پاهای پره دارش را به زیر کشیده بود، منقارش را بالا گرفته بود، و تلاش می کرد قوسی تند و

دردناک به بالهایش بدهد. چنین قوسی به مفهوم پرواز با سرعت کم بود، و اکنون چنان سرعتش را کم کرده بود که

نوازش باد را بر چهره اش حس می کرد. چنان که پهنه اقیانوس، زیر بال هایش بی حرکت می نمود. چشم هایش را با

تمرکزی عمیق تنگ کرد و با نفسی حبس شده در سینه، سعی کرد قوس بیشتری به بال هایش دهد. اما، ناگهان

پرهایش ژولید و جاناتان از حرکت باز ماند و سرنگون شد.

می دانید که مرغان دریایی هنگام پرواز مکث نمی کنند و هرگز، حتی برای لحظه ای، بی حرکت نمی مانند. باز

ایستادن از پرواز برای مرغان دریایی زشت و شرم آور است.

اما جاناتان، این مرغ دریایی، بدون شرمساری بار دیگر آرام، قوس تندی به بالهایش داد و سرعتش را کمتر و کمتر

کرد و دوباره بی حرکت ماند. بله، او مرغی عادی نبود.

بیشتر مرغان دریایی، زخمتی بیش از آموختن ساده ترین اصول پرواز به خود نمی دهند. فقط یاد می گیرند چطور از

سواحل به سوی غذا پرواز کنند و چطور بازگردند. برای بسیاری از مرغان، تنها خوردن غذا مهم است و نه پرواز. اما

برای این مرغ دریایی، پرواز بود که ارزش داشت، نه غذا. جاناتان لیوینگستون بیش از هر چیز، عاشق پرواز بود.

دریافته بود با این طرز تفکر نمی تواند مورد لطف مرغان دیگر قرار گیرد. حتی والدینش هم نگران بودند که او

سراسر روز تک و تنها، بارها و بارها پرواز در ارتفاع پایین را تمرین و تجربه می کرد.

نمی دانست مثلا چرا وقتی در ارتفاعی کمتر از نصف فاصله بال هایش روی سطح آب می پرد، با تلاشی کمتر، مدت

بیشتری در هوا می ماند. پرواز او با داخل شدن پاهایش در آب پایان نمی گرفت و با پاهای تنگ به شکم چسبیده

اش، ردی طولانی و گسترده بر سطح آب به جا می گذاشت. وقتی فرود را شروع می کرد و با پاهای جمع شده اش سر

می خورد و مسیر ماسه ای را پشت سر می گذاشت، پدر و مادرش واقعا می ترسیدند.

چرا جان، چرا؟ چرا این قدر برایت سخت است که مثل بقیه باشی؟ چرا پرواز در ارتفاع  : یک روز مادرش پرسید

!  پایین را به پلیکان ها و آلباتروس ها نمی سپاری؟ چرا غذا نمی خوری؟ جان، از تو تنها پر و استخوان مانده

مادر، برایم مهم نیست که پر و استخوان شده باشم، فقط دوست دارم بدانم چه کارهایی را می توانم در هوا انجام

.  بدهم و چه کارهایی را می توانم در هوا انجام بدهم و چه کارهایی را نمی توانم. فقط همین. فقط می خواهم بدانم

ببین جاناتان، زمستان نزدیک است، قایق ها کم می شوند و ماهی ها به عمق آب می روند. اگر  : پدر با مهربانی گفت

لازم است چیزی یاد بگیری، درباره غذا و راه های به دست آوردن آن یاد بگیر. بدان که پرواز بسیار خوب است، اما

.  فراموش نکن پرواز برای سیر کردن شکم است

جاناتان مطیعانه حرف های پدر را تأیید کرد و چند روزی سعی کرد رفتارش مثل مرغان دیگر باشد. واقعا تلاش کرد

و همانطور که در اطراف اسکله و قایق های ماهیگیری به طرف تکه های نان و ماهی شیرجه می زد، به جیغ و داد و

جدال با دیگر مرغان پرداخت، اما فایده ای نداشت.

یک ماهی کولی را که به سختی به دست آورده بود، به میل خود برای مرغ پیر و گرسنه ای انداخت که به دنبال آن

چه بیهوده! می توانستم این همه وقت را صرف یاد گرفتن پرواز کنم. چیزهایی زیادی برای یاد گرفتن  : بود، فکر کرد

.  وجود دارد

طولی نکشید که دوباره به خلوت خود در دور دست ها بازگشت. تمرین، دانسته هایش در این باره بیشتر از تیزبال

ترین مرغ دریایی جهان بود.

در ارتفاع هزارپایی، همان طور که بالهایش را با شدت هر چه تمام به هم می زد، به سوی امواج شیرجه زد. آن گاه پی

برد که چرا مرغان دریایی هیچ وقت شیرجه های پر قدرت و تند انجام نمی دهند.

فقط در عرض شش ثانیه، با سرعت صد کیلومتر در ساعت در حال پرواز بود، سرعتی که در آن، بال هایش بی ثبات

رو به بالا کشیده می شد.

با اینکه همه توانش را به کار برد و تا حد امکان محتاط عمل کرد، در سرعت بالا مهارش را از دست داد و این موضوع

بارها و بارها تکرار شد.

تا ارتفاع هزار پایی اوج گرفت. نخست با همه توان، مستقیم پیش رفت، انگاه شیرجه عمودی پر قدرتی را آغاز کرد.

هر گاه بال چپش بر اثر فشار رو به بالا از حرکت می ماند، با شدت به چپ کشیده می شد. آنگاه برای جبران، بال

راستش را بی حرکت نگاه می داشت و مانند شعله ای در میان باد وحشی به راست می پیچید.

محتاط بودن در آن فشار شدید چندان آسان نبود. ده بار تلاش کرد و هر ده بار، وقتی سرعتش از صد کیلومتر در

ساعت می گذشت، مهارش را از دست می داد و به شکل توده ای از پر، به شدت در آب سقوط می کرد.

در حالب که آب از سر و رویش می چکید، سرانجام به این نتیجه رسید که شگرد کار این است که در سرعت بالا بال

هایش را بی حرکت نگه دارد. بله، سرعت خود را تا پنجاه کیلومتر در ساعت برساند و بعد بال هایش را بی حرکت

نگه دارد.

بار دیگر در ارتفاع دو هزار پایی تلاش کرد. چرخی زد و حالت شیرجه به خود گرفت. درست در لحظه ای که

سرعتش از هشتاد کیلومتر می گذشت، منقارش را مستقیم به سمت پایین گرفت و بال هایش را با صلابت گشود. این

کار تمام توانش را می طلبید، اما کارساز بود. در عرض ده ثانیه به سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت رسید. حالا

در میان مرغان دریایی به رکوردی جهانی دست یافته بود.

اما این پیروزی دیری نپایید، چون درست در لحظه ای که زاویه بال هایش را تغییر داد، ناگهان همان فاجعه

وحشتناک و مهارناپذیر تکرار شد و در سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت، با ضربه ای انفجار گونه مواجه شد.

جاناتان، مرغ دریایی، انگار میان هوا و زمین منفجر شد و به شدت به سطح آب دریا خورد که چون سنگفرش سخت

می نمود.

وقتی به خود آمد، مدتی از تاریکی هوا گذشته بود. زیر نور ماه بر سطح اقیانوس شناور بود و بال هایش چون دو قطعه

سرب، سخت و سنگین بود. اما بار شکست بر دوشش، از آن هم سنگین تر بود. با درماندگی آرزو کرد کاش سنگینی

شکست آن قدر زیاد بود که او را آرام آرام به قعر دریا می فرستاد و همه چیز را پایان می بخشید.

چاره ای نیست، من مرغ دریایی ام و  : همان طور که در آب فرو می رفت، صدای غریب و ژرف از درونش برخاست

محدود به طبیعت خویش، اگر قرار بود با سرعت پرواز کنم، باید بال هایی به کوتاهی بال های شاهین داشتم و به

جای ماهی، موش می خوردم. پدرم حق داشت. باید دست از حماقت بردارم. باید به خانه و نزد مرغان دیگر برگردم و

.  به آنچه هستم راضی باشم، یک مرغ دریایی بینوا و محدود

صدا خاموش شد و جاناتان همه چیز را پذیرفت. جای یک مرغ دریایی هنگام شب، ساحل است. با خود پیمان بست از

این لحظه به بعد یک مرغ عادی باشد. با این کار همه را خوشحال می کرد.

خسته و فرسوده از آب تیره جدا شد و به سوی خشکی پرواز کرد. خوشحال بود که درباره پرواز در ارتفاع پایین

چیزهایی آموخته است.

اما نه، به پایان راه رسیده ام، تمام چیزهایی که آموخته ام دیگر تمام شد. من یک مرغ دریایی مثل  : با خود اندیشید

آنگاه با رنجی افزون تا ارتفاع صد پایی اوج گرفت و همان طور که به   . مرغان دیگرم و مثل آن ها پرواز می کنم

سختی بال هایش را بر هم می زد، به سمت ساحل پرواز کرد.

حال تصمیم گرفته بود مانند مرغان دیگر باشد، احساس بهتری داشت. دیگر با آن نیرویی که او را به سوی آموختن

می کشاند، پیوندی احساس نمی کرد. دیگر تلاش و شکستی در کار نخواهد بود. آه، چه زیبا بود! پرواز در دل

تاریکی، رها از هر اندیشه ای و پیش به سوی نوری که بر فراز ساحل پرتو انداخته بود.

!  مرغان دریایی هرگز در تاریکی پرواز نمی کنند  : همان صدای ژرف و مبهم به نشانه هشدار بلند شد   ! تاریکی

چه زیباست! نور ماه و چراغ ها روی آب می درخشید و ردی از شعاع نور  : جاناتان توجهی به صدا نکرد. فکر کرد

…  فانوس دریایی کوچک در تاریکی شب به جای می ماند. همه چیز چه آرام و دلنشین است

فرود بیا! مرغان دریایی هرگز در تاریکی پرواز نمی کنند! اگر بنا بود در تاریکی پرواز کنی، باید چشمان جغد می

داشتی! باید مغزی پیشرفته تر می داشتی! بال های کوتاه شاهین باید از آن تو می بود!

جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی، آنجا در دل شب، در ارتفاع صد پایی پلک هایش را بر هم زد. درد و رنج، و

تصمیمی که گرفته بود ناپدید شد.

  بال های کوتاه، بال های کوتاه شاهین

چقدر احمق بودم! تنها چیزی که نیاز دارم بال های کوچک و کوتاه است، کافی است پرهایم را   ! بله، راه حل همین بود

!  بیشتر جمع کنم و تنها با نوک بال هایم بپرم! بال های کوتاه

تا ارتفاع دو هزار پایی بر فراز دریای تیره اوج گرفت و بی آنکه لحظه ای به شکست یا مرگ بیندیشد، پرهای جلویی

را به بدن چسباند و تنها بخش نیزه ای نوک بال هایش را در برابر باد گسترد و حالت شیرجه به خود گرفت.

صدای باد در سرش غرشی سهمناک داشت. صد کیلومتر، صد و پنجاه کیلومتر، دویست کیلومتر در ساعت… و باز هم

بیشتر و بیشتر. حالا فشاری که در سرعت دویست کیلومتر در ساعت احساس می کرد، به دشواری سرعت صد

کیلومتر در گذشته نبود. با دادن انحنایی ظریف به نوک بال هایش، شیرجه را متوقف کرد و زیر نور ماه، بر فراز امواج

چون گلوله توپی خاکستری جهید.

دویست کیلومتر در ساعت! و کاملا   . چشم هایش را بست تا در مقابل هجوم باد در امان باشد و سرشار از سرور شد

…!  مهار شده! اگر به جای ارتفاع دو هزارپایی از ارتفاع پنج هزارپایی بپرم، به چه سرعتی می رسم

عهد و پیمانی که همین چند لحظه پیش با خود بسته بود، همه از یاد رفت و همراه باد به دوردست ها رسید. اما از

پیمان شکنی خود پروایی نداشت. این پیمان فقط به درد مرغانی می خورد که عادی بودن را پذیرفته اند. کسی که به

اوج آموخته هایش می رسد، نیازی به این عهد و پیمان ها ندارد.

با طلوع آفتاب، تمرینش را از سر گرفت. قایق ماهیگیری از ارتفاع پنج هزارپایی به نقطه ای روی پهنه آبی دریا می

مانست. فوج مرغان همچون مهی از ذرات خاک می چرخیدند.

زنده بود و از شعف، ارتعاشی دلنشین در خود احساس می کرد و از اینکه بر ترسش فائق آمده بود، به خود می بالید.

آنگاه بی هیچ طرح و برنامه خاصی، پرهای جلویی بال هایش را به بدن چسباند و در حالی که پرهای کوتاه و زاویه

دارش را می گسترد، مستقیم به سوی دریا هجوم برد. زمانی که ارتفاع چهارهزار پایی را پشت سر گذاشت، به سرعت

نهایی خود رسیده بود. باد چون دیوار صوتی محکم و کوبنده ای، راه را بر شتاب او می بست. حال با سرعت سیصد و

پنجاه کیلومتر در ساعت، مستقیم به طرف پایین پرواز می کرد. آب دهانش را فرو می داد و می دانست اگر بال

هایش در آن سرعت جمع نشود، ریز ریز می شود. اما سرعت، قدرت بود. سرعت لذت بخش بود و زیبایی ناب.

تلاشش را در ارتفاع هزارپایی از سر گرفت. نوک بال هایش در هجوم باد مهیب، مرتعش بود. قایق و فوج مرغان با

سرعتی شهاب گونه به سویش هجوم می آوردند و نزدیک و نزدیک تر می شدند.

نمی توانست از حرکت بایستد، حتی نمی دانست در آن سرعت چطور بچرخد.

تصادم به معنای مرگ آنی بود.

پس چشمانش را بست.

در آن صبحگاه، درست پس از طلوع آفتاب بود که آن واقعه رخ داد و جاناتان لیوینگستون، با چشمانی بسته و

سرعتی معادل سیصد و پنجاه کیلومتر در ساعت، در میان غرش مهیب باد و پر، به سوی فوج مرغان سرازیر شد. این

بار همای سعادت بر او لبخند زد و هیچ کس کشته نشد.

زمانی که منقارش را به سوی آسمان گرفته بود، هنوز دویست و پنجاه کیلومتر در ساعت سرعت داشت و وقتی

سرعتش را به سی کیلومتر کاهش داد و سرانجام دوباره بال هایش را گشود، قایق در آن ارتفاع چهارهزار پایی چون

ذره ای بر پهنه دریا به نظر می رسید.

سرانجام پیروز شده بود. سرعت نهایی! یک مرغ دریایی با سرعت سیصد و پنجاه کیلومتر در ساعت! موفقیت عظیمی

بود، باشکوه ترین لحظه در تاریخ مرغان دریایی! و گشوده شدن عصری تازه در برابر جاناتان. همان طور که به سوی

جایگاه خلوت تمرین خود پرواز می کرد، بال هایش را برای شیرجه از ارتفاع هشت هزارپایی جمع کرد. همان موقع

تصمیم گرفت نحوه دور زدن را کشف کند.

پی برد اگر تنها یکی از پرهای نوک بالش را به اندازه کمتر از سه سانتی متر حرکت دهد، در آن سرعت شگرف،

چرخشی تند و انعطاف پذیر خواهد داشت. هر چند پیش از آموختن این درس پی برده بود که دادن بیش از یک پر

در آن سرعت، می تواند او را چون گلوله ای به چرخش وادارد… و جاناتان نخستین مرغ دریایی روی زمین بود که به

چنین شگردهایی در پرواز دست یافته بود.

آن روز هیچ وقتی را برای گفتگو با سایر مرغان صرف نکرد، تا بعد از غروب آفتاب پرواز کرد و چرخ زدن، غلتیدن

آرام، غلتیدن درجا، چرخش وارونه و چرخش فرفره ای را یاد گرفت.

زمانی که در ساحل به مرغان پیوست، تاریکی همه جا را گرفته بود. خسته و گیج بود. اما برای فرود، شادمانه چرخی

زد، چرخشی ناگهانی و درست پیش از لمس زمین. فکر کرد اگر مرغان ماجرای پیروزی غیر منتظره او را بشوند،

سرشار از وجد و سرور می شوند. حال، چه بسیار چیزها که پیش روی زندگی وجود دارد! به جای این تقلاهای کسالت

بار دور و اطراف قایق ماهیگیری، حال دلیلی برای زیستن هست! حال می توانیم به فراسوی جهالت گام بگذاریم، می

توانیم خود را موجوداتی هوشمند، با مهارت و برتر ببینیم! می توانیم پرواز را بیاموزیم .

نوید سالهای آینده پیش رویش می درخشید و ندایی خوش سر می داد.

هنگامی که فرود آمد، گویا مدتی از تشکیل شورای مرغان می گذشت، در واقع منتظر جاناتان بودند.

!  جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی! وسط بایست

کلام مرغ ارشد، لحنی بسیار رسمی داشت. در وسط ایستادن تنها به معنای ننگ و شرمی بزرگ بود، در وسط ایستادن

به موجب افتخار نیز راهی بود که از آن طریق رهبران پیشرو فوج معرفی می شدند. جاناتان اندیشید:

حتما فوج امروز صبح شاهد موفقیت غیرمنتظره من بوده است! اما من افتخار نمی خواهم. آرزوی رهبری فوج را هم

ندارم. فقط می خواهم آنچه را یاد گرفته ام با آنان در میان بگذارم تا افقی را که پیش روی همه ماست، نشانشان

گامی به پیش برداشت. دهم

!  مرغ دریایی، جاناتان لیوینگستون! به خاطر این ننگ، مقابل فوج مرغان در وسط بایست  : مرغ ارشد گفت

در وسط  : انگار ضربه ای بر او وارد آمد. زانوانش سست شد. پرهایش فرو افتاد و همهمه ای در گوشش پیچید

!.  ایستادن به خاطر ننگ؟ غیر ممکن است! آن پیروزی بزرگ! متوجه نیستند! اشتباه می کنند، اشتباه می کنند

زیر پا … : صدایی خشک و رسمی با بر زبان جاری ساختن این کلمات بلند شد   … به دلیل وظیفه ناشناسی وقیحانه

…  نهاندن اصالت و سنت خانواده مرغان

ایستادن در وسط به دلیل ننگ، به مفهوم طرد شدن از جامعه مرغان و تبعید بود، زندگی در انزوا در میان صخره های

دوردست.

جاناتان لیوونگستون، روزی فراخواهی گرفت که بی مسئولیتی سودی ندارد. زندگی ناشناخته است و قابل شناخت

.  هم نیست، همین را می دانیم که به دنیا آمده ایم تا غذا بخوریم و تا زمانی که می توانیم، زنده بمانیم

بی مسئولیتی؟  : مرغ دریایی هرگز در پیشگاه شورای مرغان پاسخی نمی دهد، اما جاناتان به سخن در آمد و گفت

چه کسی مسئول تر از آن مرغ دریایی که به دنبال مفهوم و هدف عالی زندگی است و  : فریاد برآورد   …! برادران من

آن را یافته؟ هزاران سال است که در تکاپوی یافتن کله ماهی بوده ایم. ولی حالا دلیلی برای زندگی، برای آموختن،

برای کشف و برای آزاد بودن داریم! به من تنها یک فرصت دیگر بدهید، اجازه بدهید آنچه یافته ام به شما نشان

…  دهم

اما گروه مرغان همچون سنگ شده بودند.

و در یک حرکت هماهنگ گوش های خود را گرفتند و به او   . برادری مان از هم گسسته است  : همه یک صدا گفتند

پشت کردند.

جاناتان باقی روزهای زندگی اش را در تنهایی سپری کرد، اما آن سوی صخره های دور دست نیز پرواز کرد. اندوه او

تنها به خاطر تنهایی نبود، به خاطر این هم بود که مرغان دیگر نخواسته بودند پرواز شکوهنمدی را که انتظارشان را

می کشید، باور کنند. نخواسته بودند چشمان خود را بگشایند و حقیقت را ببینند.

هر روز چیزهای بیشتری یاد می گرفت. فهمید با شیرجه های تند در سرعت بالا می تواند به ماهی های کمیاب و

خوشمزه ای که در عمق سه متری آب گرد می آمدند، دست یابد. به این ترتیب دیگر برای بقا نیازی به قایق های

ماهیگیری و نان پسمانده نداشت. آموخت در هوا بخوابد و شب هنگام در امتداد باد ساحلی پرواز کند و از غروب تا

طلوع آفتاب مسافتی صد و شصت کیلومتری را بپیماید. با همان تسلط درونی اش، می توانست در میان مه غلیظ دریا

پرواز کند، از مه بگذرد و به آسمان درخشان و زیبا برسد… در حالی که در همان زمان سایر مرغان، روی زمین به سر

می بردند و جز مه و باران نصیبی نداشتند. او آموخت سوار بر بادهای مرتفع، بر فراز سرزمین های دور، پرواز و از

حشرات لذیذ تغذیه کند.

آنچه روزی برای فوج مرغان آرزو داشت، حال خود به تنهایی به دست آورده بود. پرواز را آموخت و افسوس بهایی

را که برای آن پرداخته بود، نمی خورد. جاناتان دریافت که یکنواختی، ترس و خشم دلیل کوتاهی عمر مرغان است و

با بیرون راندن این پندارها از ذهنش، به واقع زندگی طولانی و مسرت بخشی را برای خود رقم زد.

آنگاه در آن شامگاه، آن دو آمدند و جاناتان را در آسمان محبوب خود در حال پروازی دلنشین یافتند. دو مرغی که

کنار بال های او پدیدار شدند، چون نور ستارگان درخشان بودند و نوری که از آن ها می تابید، در آسمان باشکوه

شب، تلالویی دلپذیر و محبت آمیز داشت. اما زیباتر از همه، مهارتشان در پرواز بود. نوک بال هایشان درست در سه

سانتیمتری نوک بال های او قرار داشت.

جاناتان، بدون هیچ کلامی آنان را آزمود، آزمونی که تا به حال هیچ مرغی از سر نگذرانده بود. بال هایش را چرخاند و

قبل از اینکه بی حرکت بماند، سرعتش را تا یک کیلومتر در ساعت کاهش داد. دو مرغ نورانی همراه او به نرمی

سرعتشان را کم کردند و در جا بی حرکت ماندند. آنان پرواز آرام را بلد بودند.

جاناتان بال هایش را جمع کرد، چرخید و به حالت شیرجه با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت درآمد. آن دو نیز با

آرایشی بی نقص، به سرعت همراه او سرازیر شدند.

سرانجام جاناتان با همان سرعت، حرکت مستقیم خود به سوی بالا را تبدیل به چرخش عمودی ممتدی کرد. آن دو

نیز همراه او چرخیدند و لبخند زدند.

بسیار عالی!  : جاناتان جالت عادی پرواز به خود گرفت و پیش از آنکه سخنی بگوید، مدتی خاموش ماند. آنگاه گفت

 ؟ شما کی هستید

…  ما از فوج توییم جاناتان، ما برادران توییم

صدایشان آرام و استوار بود.

.  آمده ایم تو را بالا ببریم، به خانه   

پرواز می کنیم. دیگر نمی توانم این تن    باد کوهستان کبیر   من خانه ندارم. فوج ندارم. مطرودم. اکنون بر فراز قله

.  فرسوده را از ارتفاع چند صد پایی بالاتر ببرم

چرا، می توانی جاناتان! چون بالا رفتن را آموخته ای. یک دوره از درس هایت به پایان رسیده و وقت آن است دوره

.  دیگری را آغاز کنی

جاناتان، مرغ دریایی، سراسر زندگی گذشته اش را به وضوح پیش چشمانش دید، آنگاه آن لحظه را کاملا درک کرد.

بله حق با آن ها بود، می توانست بالاتر اوج بگیرد، وقت آن بود که به خانه برود.

.  حاضرم  : سرانجام گفت

آنگاه همراه با دو مرغ ستاره گون اوج گرفت و در تاریکی مطلق آسمان ناپدید شد.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود رمان جاناتان مرغ دریایی بسته هستند

تصمیم خدا

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.

میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.

دیگری گفت:موافقم ..اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم.

وقتی به قله رسیدند ، شب شده بود.

در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید …

شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.

محال است که اطاعت کنم.

دیگری به دستور عمل کرد.

وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد.

آنها خالص ترین الماس ها بودند.

مرشدمی گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند.

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , | دیدگاه‌ها برای تصمیم خدا بسته هستند

دانلود رمان بازی سرنوشت من

نام کتاب : بازی سرنوشت من

خلاصه رمان بازی سرنوشت من را در قسمت زیر مطالعه نمایید

هوا تاریک شده بود. سرمش تمام شده بود ولی هنوز خواب بود. پرستاری که بچه ها را با خودش برده بود به من اطمینان داد که

خیالم از جانب آنها راحت باشد. می گفت به آنها غذا داده و آن ها را خوابانده است. با دکتر هم صحبت کردم. دکتر گفت بهتر

است امشب را د ربیمارستان بماند تا کاملا بهبود یابد.

در تمام طول شب کنار تختش نشستم و پلک بر هم نگذاشتم. از تماشایش سیر نمی شدم. چقدر این چهره معصوم بود. چقدر

این چهره را دوست داشتم.

همان طور که نگاهش می کردم به گذشته رفتم. به آن روزهایی که چه خوب، چه بد سرنوشتم را رقم زدند،

و زندگی ام مثل فیلمی از جلوی چشمانم می گذشت.

من در سحرگاهان یک روز گرم تابستانی به دنیا آمدم. دومین فرزند مادرم بودم. پدر و مادرم اصالتا اهل تهران بودند ولی از

زمانی که مادرم فوت کرد یعنی وقتی من دو ساله بودم به شیراز آمدیم. پدرم تاجر پارچه و تحصیل کرده بود و راه پولدار شدن

را خوب می دانست و ما وضع مالی تقریبا خوبی داشتیم.

من که آن زمان نبودم ولی اطرافیان تعریف می کنند که پدر و مادرم با وجود ازدواج به روش سنتی عاشق هم بودند و همه ی

فامیل حسرت عشق آن دو را داشتند. تا اینکه مادرم در سن ۲۲ سالگی در یک سانحه ی رانندگی از دنیا می رود و ما را تنها می گذارد. پس از فوت مادرم چون پدرم خاطره های زیادی با مادرم در تهران داشته و ماندن در آنجا برایش دشوار می نموده

تصمیم می گیرد به همراه من و خواهرم آلما که سه سال از من بزرگ تر بود به شیراز نقل مکان کند. پس از دوسال ماندن در

شیراز پدرم با زنی به نام خورشید ازدواج کرد. خورشید زن زیبا و به تمام معنا خانمی بود که ۱۵ سال از پدرم کوچک تر بود و در آن زمان ۲۵ سال داشت.

البته من آن زمان را درست به یاد ندارم. از وقتی به یاد می آورم خورشید مادرم بود و چون زنی مهربان بود و من و آلما را مثل فرزندان خودش دوست می داشت ما هرگز درد بی مادری را نچشیدیم. من و آلما او را به اسم صدا می زدیم .خودش این طور می خواست چون دوست نداشت ما جای خالی مادرمان را با او پر کنیم و همیشه می گفت من لیاقت مادری آهو و آلما را ندارم. من ۶ ساله بودم که خورشید حامله شد و دختری به دنیا آورد که نامش را بانو گذاشتند و بعد از آن به فاصله ی یک سال از هم بابک، بهار و بردیا به دنیا آمدند.

از حق نباید گذشت. خورشید همه ی ما را به یک اندازه دوست می داشت و هیچ وقت بین من و آلما و فرزندان خودش فرق نمی

گذاشت و ما هم هیچ وقت آن ها را برادر و خواهرهای ناتنی خود نمی دانستیم. گویی همه یک مادر داریم.

زندگی خوبی داشتیم و به نوعی می شود گفت خوشبخت بودیم. پدرم در شیراز چندین ملک و باغ خریداری کرده بود که د رهر

یک از فصل های سال به یکی از این باغ ها می رفتیم و روزگار خوشی را می گذراندیم.

من دربین خواهرها و برادرها با بانو بیشتر از همه اخت بودم و به نوعی او را بیشتر از بقیه حتی آلما دوست داشتم. نمی دانم چرا ؟ ولی انگار یک چیز خاصی در وجودش بود که مرا به سوی خود می کشید.عمه ای داشتم که نامش بهرخ بود و ۲ سال از پدرم بزرگ تر بود. عمه بهرخ و همسرش فرامرز دو فرزند پسر به نام های سیاوش و امیر داشتند که ۱۴ و ۱۳ ساله بودند .

خانواده ی عمه در تهران زندگی می کردند. تابستان ها که ما به یکی از باغ هایمان در اطراف شیراز می رفتیم معمولا خورشید

خانواده ی عمه را هم دعوت می کرد تا به ما بچه ها بیش تر خوش بگذرد. و الحق هم که خوش می گذشت.

هیچ دورانی مثل دوران کودکی نیست. بی هیچ فکری، بی هیچ غصه ای، فقط بازی و شادی. تنها غم دوران کودکی گم شدن

عروسک یا پاره شدن لباس عروسکمان بود. گاهی با هم قهر می کردیم و خیلی زود در کمتر از یک ساعت بساط آشتی مان

برپا بود. چون کینه ای در دل نداشتیم. چون قلبمان پاک بود.

۵ سال بعد در یک روز گرم تابستانی وقتی در کنار حوض بزرگ خانه ی مان با آلما قدم می زدیم آلما حرف هایی به من زد که

با همان ذهن کودک ۱۲ ساله سعی کردم درکشان کنم و با او همراه شوم. همان طور که در حال قدم زدن بودیم آلما گفت : می

دونی آهو ؟! من مدتیه یه حس غریبی نسبت به امیر دارم. وقتی در کنارمه از او خجالت می کشم و وقتی در کنارم نیست دلم

براش تنگ می شه ! وقتی با من حرف می زنه انگار من رو روی اجاق گذاشتن و از شدت گرما و حرارت بدنم، سرخ می شم !

نمی دونم چرا این طور شدم ؟ تو تابحال این طوری شدی ؟!

 نه. مگه آدم از پسر عمه اش خجالت می کشه ؟! اونم تو ! من که باور نمیکنم!

آخر آلما در بین ما از همه شیطان تر بود و به نظر من او اصلا نمی دانست خجالت چیست آن وقت چطور حرف از خجالت می

زد. آن هم از که ؟! از کسی که تا چند وقت پیش که امیر کوچک تر بود بر سر و کول هم می پریدند و شوخی می کردند!

راستش باور اینکه آلما از امیر خجالت بکشد نه تنها برایم امکان پذیر نبود بلکه خیلی هم خنده دار بود.

بالاخره نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر خنده! که آلما عصبانی شد و گفت : واقعا که بچه ای. من رو بگو دارم با کی

حرف می زنم!

من واقعا نمی دانستم آن حسی که آلما در موردش صحبت می کند چیست و یا چگونه ایجاد می شود.

یک روز که پدرم برای کار به ماموریت رفته بود و خورشید مشغول پاک کردن سبزی بود جلو رفتم و کنارش نشستم و گفتم :

خورشید جان ! یه سوال داشتم. تو می تونی جوابم رو بدی ؟!

خورشید با همان مهربانی همیشگی اش نوک بینی مرا گرفت و گفت : من که نمی دونم تو چی می خوای بپرسی وروجک ! اول

بپرس تا اگه می دونستم جوابت رو بدم.

و من هم گفتم. از حسی که آلما در موردش حرف می زد به خورشید گفتم. اول خورشید ساکت شد ولی چند دقیقه بعد گفت :

آهو جان به آلما بگو بیاد کارش دارم!

من گفتم : مگه آلما کار بدی کرده ؟ اگه کار بدی کرده من رو به جای اون تنبیه کن!

خورشید گفت : نه دختر قشنگم ! آلما کار بدی نکرده. فقط باهاش کار دارم. همین!

من به سراغ آلما رفتم و او را پیش خورشید آوردم و خودم به دنبال بازی رفتم.

آن دو حدود یک ساعتی با هم صحبت کردند. بعد از یک ساعت آلما نزد من آمد و گفت : تو به خورشید چیزی گفتی ؟!

گفتم :آره، من گفتم آلما می گه یه حس غربی نسبت به امیر دارم که نمی دونم چیه!

و آلما خندید. آن قدر خندید که من ترسیدم از خنده ی زیاد غش کند. به کناری رفتیم و نشستیم. آلما هم کم کم آرام شد و

گفت : حالا فهمیدم اون حس چیه ! یعنی اون موقع هم می دونستم ولی مطمئن نبودم،از تو پرسیدم که مطمئن شم که تو هم بدتر

از من چیزی نمی دونستی!

با کنجکاوی پرسیدم : خب،خب، اون حس چیه ؟!

آلما با شادی وصف ناپذیری گفت : خورشید می گه این حس عشقه. عشق!!!!

 عشق ؟!

 آره. می گه این حالت های من یعنی اینکه من به امیر علاقه مند شدم. یعنی اینکه من… امیر رو… دوست دارم.

همان شب خورشید عمه بهرخ و خانواده اش را دعوت کرد و فکر می کنم با عمه بهرخ در این رابطه صحبت کرد. چون از ان روز به بعد امیر بیشتر به خانه ی ما می آمد و بیشتر با آلما بود. من هم امیر را دوست داشتم و وقتی این را به آلما می گفتم آلما می گفت : دوست داشتن تو با دوست داشتن من فرق می کنه! با اینکه نمی فهمیدم ولی مجبور بودم قبول کنم، چون هیچ کس در

این باره به من توضیحی نمی داد.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود رمان بازی سرنوشت من بسته هستند

داستان فقط دردش کم باشه

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .

وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست … .

مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، …

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

– فرقی نداره . فقط … ، فقط دردش کم باشه !

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای داستان فقط دردش کم باشه بسته هستند

گاهی باید نشنید

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌ها برای گاهی باید نشنید بسته هستند

باران

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت .

 خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است!

مرد جواب داد : میدانم

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

زائوچی در مورد این داستان می گوید :

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند.

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده | دیدگاه‌ها برای باران بسته هستند

اگر کوسه ها آدم بودند

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربان تر می شدند؟

آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند،توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند؛ همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند؛ مواظب بودند که همیشه پر آب باشد ؛هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.

برای آن که هیچ وقت دل ماهی کوچولو نگیرد،گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند؛چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !

برای ماهی ها مدرسه می ساختند و به آن ها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند.

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود. به آن ها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوش وقتی تقدیم یک کوسه کند

. به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند ؛آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید.

اگر کوسه ها ادم بودند، در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت.

از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند.

ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند.

همراه نمایش، آهنگ های محسور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار

ماهی های کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند.

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهی ها می آموخت:

“زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود.

برتولت برشت

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها برای اگر کوسه ها آدم بودند بسته هستند

دانلود رایگان سوالات کنکور – نرم افزار جاوا

دانلود رایگان سوالات کنکور – نرم افزار جاوا

    برای این ساعت نرم افزار کاربردی و مفید آمادگی برای کنکور Konkoor Test را برای شما عزیزان آماده ی دریافت قرار داده ایم. این نرم افزار فوق العاده شامل مجموعه سوالات چهار گزینه ای به همراه پاسخ آنها در درس های ریاضی، معارف، ادبیات و … بوده و دارای امکانات زیادی می باشد و همچنین به دلیل جاوا بودن نرم افزار قابل استفاده بر روی اکثر گوشی های موبایل نیز می باشد. هم اکنون می توانید این نرم افزار موبایل را از سایت دریافت نمایید.

     

    Konkoor Test

     

     

      دانلود – با حجم 0.7 مگابایت
      پسورد : www.arash98.com ( به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید )

     کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است.

    دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

    ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , , | دیدگاه‌ها برای دانلود رایگان سوالات کنکور – نرم افزار جاوا بسته هستند

    برنامه دریافت مدیریت ایمیل برای موبایل – نرم افزار جاوا

    برنامه دریافت مدیریت ایمیل برای موبایل – نرم افزار جاوا

      . شما به وسیله این نرم افزار می توانید تمام ایمیل های خود را چک کنید و همچنین به دلیل جاوا بودن نرم افزار قابل استفاده بر روی اکثر گوشی های موبایل نیز می باشد. هم اکنون می توانید این نرم افزار موبایل را از سایت دریافت نمایید.

     

    SmartMail 2.1

     

     

      دانلود – با حجم 0.3 مگابایت
      پسورد : www.arash98.com ( به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید )

     کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است.

    دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

    ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , , , , | دیدگاه‌ها برای برنامه دریافت مدیریت ایمیل برای موبایل – نرم افزار جاوا بسته هستند