http://uplod.ir/dbvi5mqvh2bn/_____________.zip.htm

http://uplod.ir/dbvi5mqvh2bn/_____________.zip.htm

دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده | دیدگاه‌ها خاموش

تم نوکیا سیمبیان سری ۶۰ ورژن ۵ – تم ۵۸۰۰


تم نوکیا سیمبیان سری ۶۰ ورژن ۵ – تم ۵۸۰۰

سری هفدهم مجموعه ی ۲ تم زیبا و با گرافیک بالا را برای گوشی های سیمبیان نوکیا سری ۶۰ ورژن ۵ را
آماده کرده ایم که قابل استفاده در گوشی های جدید نوکیا از قبیل نوکیا ۵۸۰۰-۵۲۳۵-۵۵۳۰-۵۲۳۰-N97
هستند.
هم اکنون می توانید این تم نوکیا را از سایت 
دریافت نمایید.

 

Nokia Theme

قابل استفاده برای نوکیا سری ۶۰ ورژن ۵
:

۵۸۰۰ XM, 5800 Navigation, 5230 XM,
5530 XM, N97, N97 Mini,X6

 

 





 
دانلود

- با
حجم ۴٫۴۶ مگابایت









 پسورد
:





www.arash98.com
 (
به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید
)

دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , | دیدگاه‌ها خاموش

بازی ماشینی مسابقه ای فرمول یک برای موبایل – بازی جاوا

بازی ماشینی مسابقه ای فرمول یک برای موبایل – بازی جاوا

برای این ساعت بازی فوق العاده زیبا و گرفیکی ماشین مسابقه ای فرمول یک Racing Masters 2012 را برای شما عزیزان آماده دریافت قرار داده ایم. این بازی مسابقه ای ماشینی فرمول یک برای گوشی های با سایز تصویر در رزولوشن های ۲۴۰X320، ۱۷۶×۲۲۰، ۱۲۸×۱۲۸، ۳۲۰×۲۴۰، ۳۶۰×۶۴۰ تهیه شده است. امیدواریم این بازی مورد توجه شما عزیزان قرار بگیرد. هم اکنون می توانید این بازی موبایل را از سایت  دریافت نمایید.

 

racing masters

 

 

  دانلود - با حجم 1.44 مگابایت
  پسورد : www.arash98.com ( به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید )

 کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است.

دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , , , , | دیدگاه‌ها خاموش

دانلود رمان سایه های عشق

نام کتاب: سایه های عشق

نویسنده: اعظم فرخزاد

فکرش و نمی کردم یک روز تنهای تنها باید بیام اینجا تا با بابا و مامان صحبت کنم . حالا باید چکار کنم ، بابا و مامان چرا اینقدر زود شما که می دونستید توی این دنیای بزرگ غیر شما کسی رو ندارم . پیش کی برم حالا باید تنهایی این راه و برم برام دعا کنید تا بتونم یک زندگی موفقی داشته باشم .

بفرمائید خانم

یک دختر کوچولو دیس حلوا رو طرفم گرفته بود : مرسی عزیزم نمی خواهم

دختر کوچولو رفت و من از جام بلند شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی نیمکتی نشستم تا اتوبوس بیاد به گذشته فکرکردم به زمانی که مامان از قدیم خودش می گفت وقتی توی یتیم خونه با بابا آشنا شده بودند و یک دل نه صد دل به هم داده بودند وقتی به سن ۱۸ سالگی رسیدن بابا از یتیم خونه خارج میشه و شروع می کنه به کار و درس خوندن که توی رشته زبان قبول میشه و مادر هم توی همون دانشگاه رشته ادبیات قبول میشه ساختمان ها از هم جدا بوده برای همین سال آخر دانشگاه همدیگر رو می بینن و با هم ازدواج می کنند .

بعد از پایان تحصیل هر دو توی یک مدرسه برای تدریس انتخاب میشن و بعد از ۲ سال من به دنیا میام . پدر همیشه از اون بچگی به من زبان یاد می داد و مامان چون عربی یاد داشت به من عربی یاد می داد و این شد که من حالا غیر از زبان فارسی زبان عربی و انگلیسی رو به خوبی یاد دارم . قبل از فوت پدر داشتیم با هم زبان آلمانی تمرین می کردیم ولی حالا اون ها رفتن اون تصادف لعنتی کاش من هم با اون ها می مردم چون حداقل دیگه الان تنها نبودم تا دیگران بخواهند برام تعیین تکلیف کنند .

اتوبوس اومد از جام بلند شدم و روی اولین صندلیش نشستم سرم و به شیشه تکیه دادم ، حرف های خانم مدیر یادم اومد که می گفت

حالا که تو بزرگ تر نداری باید تا سن قانونی کسی قیم تو بشه و منم در جوابش گفتم من نیاز به قیم ندارم یک ماه دیگه ۱۸ ساله میشم برای این یک ماه نیاز به قیم ندارم

خانم مدیر : نمیشه یکی باید ازت مراقب کنه چطوری می خواهی درس بخونی ؟

: مگه پدر و مادرم به جای من درس می خوندن که حالا نمی تونم بخونم

معاون مدرسه که دید من خیلی تند رفتم سریع : سایه جان خانم مدیر منظوری ندارند بهتر مودب صحبت کنی

: من معذرت می خواهم لطفاً فقط یک ماه من و تحمل کنید هم مدرسه تموم میشه و هم من به سن قانونی می رسم

خانم مدیر : بعد می خواهی چکار کنی

: کاری که قرار بود وقتی پدر و مادرم زنده بودند انجام بدم ادامه تحصیل در رشته ای که دوست دارم

خانم مدیر : چه رشته ای ؟

: گرافیک

خانم مدیر : فکر می کنی این رشته خوبیه ؟

: چرا خوب نباشه من و پدرم با هم به این نتیجه رسیدم رشته خودمم هست پس لطفاً اجازه بدین خودم برای زندگیم برنامه ریزی کنم

خانم مدیری سری تکون داد و گفت امیدوارم موفق بشی هر وقت نیاز به کمک داشتی روی من حساب کن

: ازتون ممنونم

معاون : از بچه ها شنیدم دنبال کار می گردی

با این حرفش خانم مدیر به من نگاهی کرد

: بله دنبال کار هستم می خواهم اگه بشه بعد از تموم شدن درس هم کار کنم و هم ادامه تحصیل بدم

خانم مدیر : چه کاری ، چی بلدی ؟

: من زبان انگلیسی و عربی رو خوب بلدم اگه شد می خواهم توی یک شرکتی یا هتلی مترجم بشم

خانم مدیر : تو نمی خواهد دنبالش بگردی من خودم برات پیدا می کنم چون باید یک جای مطمئنی باشه

: ازتون خیلی ممنونم

خانم مدیر : خیلی خوب بهتره بری خونه

: چشم با اجازه

اتوبوس به مقصد مورد نظر من رسیده بود ، پیاده شدم و به سمت خونه رفتم . دم خونه که رسیدم در باز شد ،

سلام سایه خانم

کیان پسر همسایه بالایی بود : سلام

کیان : ببخشید سایه خانم مامانم باهاتون کار داشت اومدم در خونه صداتون کنم که خونه نبودید اگه میشه یک سری بهش بزنید .

: چشم ، با اجازه

از کنارش رد شدم و رفتم توی خونه ، خونه ما یک ساختمان دو طبقه بود که طبقه اول ما زندگی می کردیم و طبقه دوم صنوبر خانم ، وارد خونه خودمون شدم و لباس هام و عوض کردم ، رفتم در خونه صنوبر خانم تا ببینم چی کارم داشته . در زدم بعد از چند دقیقه دخترش کمند در باز کرد

: سلام کمند جون مامانت باهام کار داشته

کمند : چیه باز کشتی هات غرق شده ؟

: اونا که خیلی وقت غرق شدن

کمند : بی مزه

صدای صنوبر خانم اومد که : سلام سایه جان خوبی ؟

: سلام صنوبر خانم با من امری داشتید

صنوبر خانم : آره عزیزم بیا تو

از یک راه رو کوچک گذشتم و به حال رسیدم یک خانم چادری روی مبل نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد سلام کردم و صنوبر خانم طبق عادت من و بوسید کنار اون روی مبل نشستم .

صنوبر خانم : سایه جان این خانم ، خانم دلبندی هستند شناختی شون که

لبخندی زدم و به خانم دلبندی نگاهی کردم : نه متاسفانه

خانم دلبندی با تعجب نگاهم کرد ولی هیچی نگفت

صنوبر خانم کمی جا به جا شد : خانم دلبندی همون که قبل از فوت مامان و بابا با پسرشون حامد آقا اومده بودن برای خواستگاری

: خوب ، مگه اون سری جوابشون و نگرفته بودن که زحمت کشیدن دوباره اومدن

صنوبر خانم : سایه جان

به طرف صنوبر خانم چرخیدم : صنوبر خانم احترامشون به جا ولی فکر می کنم همه آدم ها وقتی یک عزیزی رو از دست میدن اطرافیان حداقل براشون یک احترامی قائل میشن من که دو تا عزیز و از دست دادم . خانم دلبندی فکر می کنم متوجه حرف من شدید

خانم دلبندی سرش و پایین انداخت : حامد پسرم خیلی به شما علاقه داره و فکر می کنم بتونه پشتیبان خوبی برای شما باشه

: یادم نمیاد به کسی گفته باشم نیاز به پشتیبان دارم . بهتره برید و برای پسرتون کسی رو پیدا کنید که نیاز به پشتیبان داشته باشه چون من نیازی ندارم . دیگه دلیل برای ادامه صحبت نمی بینم

به سمت در خروجی رفتم کیان و دیدم که به دیوار توی راه رو تکیه داده بود و مثل اینکه داشت یواشکی به حرف های ما گوش می داده به سر تا پاش نگاهی کردم و بدون حرف از کنارش گذشتم و رفتم خونه خودمون . سرم خیلی درد می کرد چطور همه به خودشون اجازه میدن تا یک دختر تنها و بی کس میشه براش برنامه بریزند .

آخرین امتحان و دادم ، درست در همین روز من ۱۸ ساله شدم و حالا به قول همه به سن قانونی رسیدم و می تونم برای خودم برنامه ریزی کنم ، خیلی جالب .

وقتی با بچه ها به سمت در خروجی می رفتم خانم احمدی معاون مدرسه صدام کرد تا برم توی دفتر، بچه رفتن توی حیاط و من رفتم توی دفتر

: سلام

خانم مدیر : سلام سایه جان بیا بشین می خواهم باهات صحبت کنم

رفتم نشستم : بفرمائید گوش می کنم

خانم مدیر : سایه جان هنوز تصمیمت برای کار حتمی ؟

: بله ، چطور مگه ؟

خانم مدیر : راستش برادر شوهر من نیاز به یک مترجم توی هتلش داره

: جدی می فرمائید

خانم مدیر : آره عزیزم قرار شده بری اونجا تا تو رو ببینه . من تا حدودی در مورد زندگیت بهش گفتم . ولی ببین همه چیز بستگی به خودت داره باید خودت بتونی از عهده اش بر بیای می فهمی که ؟

: بله

خانم مدیر : این هم آدرسش فقط یک لطفی بکن و به کسی در این مورد چیزی نگو باشه ؟

: چشم

خانم مدیر از جاش بلند شد و دستش و به طرف من گرفت بلند شدم دستش و فشردم : واقعاً بهترین خبری بود که توی این مدت شنیدم خیلی خیلی ممنونم .

اشک هام می ریخت . از پشت میزش اومد به سمتم و من و محکم بغل کرد : اگه به مشکل خوردی حتماً بیا پیش خودم شماره ام و برات گذاشتم

: مرسی

از دفتر خارج شدم ، رفتم توی حیاط با بچه ها خداحافظی کردم و برای همشون آرزوی خوشبختی در کنار خانواده هاشون کردم چیزی که خودم نداشتم .

بعدازظهر ساعت ۶ باید اونجا می بودم از ساعت ۲ شروع کردم به انتخاب لباس و یک مانتو مشکی با شلوار جین زغال سنگی و مقنعه و یک جفت کفش اسپرت مشکی پوشیدم . ساعت چهار بود که از خونه راه افتادم و شروع کردم به قدم زدن تا کمی فکر کنم و ببینم چی باید بگم دوست نداشتم کسی بدون که من پدر و مادر ندارم برای همین تصمیم گرفتم در این مورد هیچی نگم . ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بود که رسیدم اصلاً نفهمیدم چطوری سوار اتوبوس شدم و چطوری رسیدم . به سمت پذیرش هتل رفتم

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان | دانلود رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها خاموش

دانلود رمان مسیر عشق

نام کتاب: مسیر عشق

کلیدم رو از توی کیفم در اوردم وبا خستگی در خونه رو باز کردم.بوی قرمه سبزیه مامان کل خونه رو برداشته بود.اوممممم…عجب بویی هم داشت. به به…

با صدای بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..

مامان با لبخند در حالی که میل بافتنی ویه کاموای سرمه ای توی دستاش بود به پیشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم…خسته نباشی.

سریع کفشامو در اوردم وپریدم یه بوس گنده از لپش کردم که صداش در اومد.هیچ وقت خوشش نمی اومد کسی لپشو محکم ببوسه…به قول خودش چندشش می شد..ولی کو گوش شنوا؟

به طرف اتاقم هلم داد وگفت:برو دختر… صدبار گفتم منو اینجوری نبوس…برو لباساتو عوض کن بیا تا ناهار بخوریم.

-اااا… مگه بابا نمیاد؟

مامان همونطور که به سمت سبد کامواهاش می رفت گفت:نه.زنگ زد گفت تا شب نمیاد.اخر با این کار کردن زیادش خودشو نابود می کنه.

با خستگی به طرف اتاقم رفتم ودر همون حال گفتم:مامان جان شما که می شناسیدش.بابا جونش به هواپیماهاش وشرکتش بسته است.پس بیخودی خودتونو حرص ندید…چون بی فایده است.

مامان چیزی نگفت.برگشتم سمتش که دیدم کنار گاز ایستاده وداره فکر می کنه.همیشه همینجور بود.

بابام شرکت هواپیمایی داشت وخودش هم دو تا هواپیمای شخصی داشت که هم خودش ازشون استفاده می کرد وهم اجارشون می داد.وضعیت مالیمون میشه گفت خیلی خوب بود ..ولی همیشه کمبود حضور پدر رو توی خونه حس می کردیم.پدرم مرد اروم وخوبی بود ولی

علاقه ی خیلی زیادی به شغلش داشت ومیشه گفت یه جورایی شغلش هووی مامانم بود.حتی می تونم بگم بابا کارش رو از مامانم بیشتر دوست داشت.ولی مامان عاشق بابام بود وهمیشه این کمبود رو تحمل می کرد.بابا هم همیشه یا توی شرکتش بود ویا پیش هواپیماهاش…خلاصه خیلی کم میشد توی خونه دیدش…من که برام عادت شده بود .ولی مامان…خب به هر حال همسرش بود و نیاز داشت که شوهرش در کنارش باشه..ولی با این حال همیشه سکوت می کرد و این وسط فقط من بودم که همیشه از این سکوت عذاب اور رنج می بردم.

سرمو تکون دادم و وارد اتاقم شدم.کیفمو انداختم روی تخت ویکی یکی لباسامو در اوردم.خیلی خسته بودم..اگه ناهار قرمه سبزی نداشتیم همین جوری رو تختم ولو می شدم.ولی این شکم گرسنه که این چیزا حالیش نمیشه.

یه بلوز استین کوتاه سرخ که یه قلب اکلیلیه نقره ای روش کشیده شده بود با یه شلوار راحتی سفید پوشیدم وموهامو شونه زدم واز اتاق اومدم بیرون.به سمت دستشویی رفتم وبا زدن چند مشت اب سرد به صورتم… احساس کردم یه کم از اون حالت خستگی در اومدم.

با لبخند وارد اشپزخونه شدم که چشمم افتاد به میز غذا خوری … قرمه سبزی بهم چشمک می زد ومی گفت:چرا معطلی ؟ د..بیا منو بخور دیگه..

سریع نشستم پشت میزو گفتم:مرسی مامانه گلم…دارم از گشنگی تلف می شم.

مامان مهربون نگام کرد وگفت:خدا نکنه عزیزم…بخور دخترم نوش جانت.

با همین حرف مامانم استارتمو زدمو با سر افتادم رو بشقابه غذام…انقدر تند تند می خوردم که تموم بشقابم رو توی ۵ دقیقه برق انداختم.ولی مامان مثل همیشه اروم غذا می خورد وکمی هم توی فکر بود.برای اینکه از تو فکر درش بیارم با لحن شادی گفتم:مامانی میای عصری بریم خرید؟

با تعجب نگام کرد وگفت:چرا خرید؟تو که دیروز خریداتو کردی؟چیزی لازم داری؟

-نه..فقط گفتم بریم بیرون بگردیم ..حال وهوامون عوض بشه.

لبخند مهربونی زد وگفت:دخترم بذار یه روز دیگه امروز وفردا کلی کار دارم.

نگاهش کردم وگفتم:چکار دارید؟مگه قراره بازمهمونی بگیریم؟

سرشو تکون داد وگفت:نه …قراره پس فردا دوست بابات با خانواده اش بیان اینجا…

مشکوک نگاهش کردم وگفتم:کدوم دوستش؟اقای سخاوت؟

با لبخند نگام کردوگفت:نه…تو نمی شناسیشون…قراره از شهرستان بیان..ظاهرا بابات توی اخرین سفرش حمید دوست دوران دانشجویش رو می بینه وبعد هم دعوتشون می کنه بیان اینجا…

-یعنی این همه راه از شهرستان فقط برای دیدن بابا میان؟چه ادمای بی کارینا…

-اینجوری نگو دخترم.خب به هر حال با هم دوست هستند دیگه …بعد از سالها همدیگرو دیدند وحالا هم می خوان تجدید خاطرات بکنند.

با بیخیالی گفتم:حالا چند نفر هستند؟

مامان نگاه خاصی بهم کرد که منم مشکوک نگاهش کردم.

گفت: اقا حمید که دوست باباته و زنش که فکر می کنم باید اسمش سمیرا باشه وپسرشون علیرضا…اینطور که بابات می گفت ادمای خوبی هستند واز اون خانواده های خیلی ثروتمندند.

پوفی کردم واز پشت میز بلند شدم.این مامان من …امروز یه جورایی مشکوک

می زد.بالاخره معلوم میشه که باز چه خوابای رنگی برام دیدند.

بشقابم رو توی سینک شستم وبه بهانه ی درسام رفتم توی اتاقم…

بابا ساعت ۹ شب اومد خونه..چهره اش از خستگی جمع شده بود واخم ملایمی بر پیشانی داشت..

بعد از شام هر سه جلوی تلویزیون نشسته بودیم وبرنامه ی مزخرفی رو که نشون می داد رو نگاه می کردیم بحث بر سر طلاق وفرزندان طلاق …هه… خداییش ادم مشکلات مردم رو که می بینه مشکلات خودش رو به کل فراموش می کنه..البته من هیچ مشکلی توی زندگیم نداشتم…ولی بدبختیه من از اون شب شروع شد.

بابا بی مقدمه رو به مامانم گفت:فریبا نمی خواد برای فرداشب تدارک ببینی.

مامان که سرش توی بافتنیش بود وداشت با دقت می بافت.. دستش از حرکت ایستاد و رو به بابا با تعجب گفت:اخه چرا؟مگه قرار نبود فرداشب دوستت با خانواده اش بیان؟

بابا با کلافگی که ناشی از خستگیه زیادش بود.. نگاهی به مامان کرد وگفت:قرار بود بیان که امروز حمید زنگ زد وگفت یه ماموریت خیلی مهم براش پیش اومده وتا ۱ ماه دیگه نمی تونند بیان تهران.به همین خاطرهم فرداشب نمیان.

بعد هم نفس عمیقی کشید وبه تلویزیون خیره شد.معلوم بود که خیلی دوست داشته بعد از چند سال دوست دیرینه اش رو ببینه .از طرفی من هم خوشحال بودم.بهتر که نمیان…با این نگاه مشکوک مامان مطمئن بودم یه کاسی ای زیر نیم کاسه اشون هست.با حرف بابا لبخند عمیقی روی لبام نشسته بود …ولی با حرفی که الان زد اون خنده که پاک شد هیچ به کل خندیدن هم ازیادم رفت.

بابا:دخترم تو نمی خوای فکری برای آینده ات بکنی؟

با تعجب نگاهش کردم.این حرف بابا یعنی اینکه تو نمی خوای شوهر بکنی؟منه بدبخت که فقط ۲۱ سالمه…شوهر رو می خوام چه کنم؟

وقتی نگاه خیره ی بابا رو روی خودم دیدم سرمو انداختم پایین واروم گفتم:چه فکری باباجون.فعلا که دارم درس می خونم..بعد هم که….

دیگه روم نشد بگم حالا برای شوهر کردن فرصت زیاده…

ولی بابا مثل اینکه اون شب می خواست هر جور شده منه بدبخت رو شوهر بده با لحن قاطعی گفت:ولی اگه ازدواج هم بکنی باز هم می تونی به درست ادامه بدی.فکر نکنم ازدواج مانع تحصیلت بشه.

دیگه نمی تونستم بیشتر از این اونجا بنشینم. از جام بلند شدم وبا گفتن:ولی من شرایط فعلیم رو بیشتر دوست دارم…خواستم برم تو اتاقم که با صدای بابا همون جا میخکوب شدم.

-حمید وخانواده اش ۱ ماه دیگه برای خواستگاری از تو میان…پسرش علیرضا هم مثل تو درس می خونه وهم توی شرکت باباش رییسه…خانواده ی خوبی هم هستند ومطمئن باش همه جوره علیرضا برای تو مناسبه.

وای خدا بابا چی می گفت؟علیرضا دیگه کدوم خریه؟من شوهر می خوام چکار؟

با درموندگی به مامانم نگاه کردم تا اون یه چیزی به بابا بگه ولی مامان تا نگاه منو روی خودش دید سری تکون داد وباز مشغول بافتن شد.ای خدا حالا منه بی کس وتنها چه کنم؟

-خب چی میگی؟

با بغض گفتم:مگه چیزی هم مونده که من باید بگم؟شما که خودتون بریدید ودوختید …خب بیاید به زور هم تنم کنید دیگه.

بابا از روی مبل بلند شد وروبه روم ایستاد. با اخم گفت:معلوم هست چی داری می گی؟دختر من برای خودت میگم.اینا خانواده ی خیلی خوبین…مطمئن باش لیاقتت رو دارند.

سرمو انداختم پایین وبا صدای گرفته ای که به خاطر بغض توی گلوم بود گفتم:ولی بابا شما شاید خانواده اش روبشناسید.. ولی نمی دونید که پسرشون هم خوب هست یانه…من نمی خوام….به خاطر..

دیگه نزدیک بود بغضم بشکنه.. پس خفه شدم.

لحن بابا مهربون شد وگفت:ولی دخترم…علیرضا هم توی همون خانواده بزرگ شده.من بهت اطمینان میدم که جوون خوب وسر به راهیه.

ای سربه راهیش دوبله بخوره توی سرش…من میگم شوهر نمی خوام بابام میگه طرف جوونه خوبیه….اینو دیگه کجای دله واموندم بذارم؟

خواستم بگم مگه شما اون رو هم دیدید که انقدر خوب می شناسیدش؟ولی اگه زبون باز می کردم از اون ور هم اشکام گلوله گلوله جاری می شد پس با یه شب بخیر دویدم به سمت اتاقم وخودم رو پرت کردم توش….

بغضم سرباز کرد وقطره قطره اشکام روی گونه ام جاری شد.به عادت همیشه که وقتی گریه ام می گرفت

می رفتم جلوی اینه وبه صورت غمزده ام نگاه می کردم ..اینبار هم رفتم وروی صندلیه جلوی میزاینه نشستم وبه خودم نگاه کردم…

اخه چرا بابا با من این کار رو می کرد؟یعنی الان دیگه حکم یه سربار رو براشون داشتم؟یعنی توی خونه به این بزرگی یه وجب جا برای من نیست؟منه بیچاره که فقط ۲۱ سالمه….حالا حالاها وقت داشتم…پس چرا…

یه دستمال از روی میزم برداشتم و اشکام رو پاک کردم .باز از توی اینه به خودم خیره شدم…چشمای قهوه ای روشنم به خاطر گریه کمی سرخ شده بود.

موهام هم به رنگ چشمام بود ولی یه درجه تیره تر…ابروهام کمونی وکشیده بود ولب و دهان وبینی متناسبی داشتم که به اجزای صورتم می اومد…صورتم گرد بود وپوستم هم گندمی بود.چشمام وموهامو از مامان به ارث برده بودم ورنگ پوستم هم از بابا…

بابا سینا ومامان فریبا رو خیلی دوست داشتم. ولی چرا اونا از من می خواستند بدون هیچ عشق وعلاقه ای به عقد یه پسر که تا به حال ندیدمش در بیام؟نه…نباید میذاشتم همچین اتفاقی برام بیافته…خیر سرم بزرگ شدم و

می تونم برای خودم تصمیم بگیرم.شوهر شلوار وبلوز نیست که اونا به راحتی بتونند برام انتخاب بکنند…نه من به زور شوهر نمی کنم…به هیچ وجه…عمرااااااااااا.

صبح توی دانشگاه بهنوش رو دیدم.دوست صمیمیم بود ودخترخوب وارومی هم بود.چهره ی بانمکی داشت که وقتی می خندید یه چال خوشگل روی گونه اش می نشست.درست مثل من…ولی چال من عمیق تر بود به طوری که انگار با خنده ام لپم سوراخ میشد…البته به گفته ی دیگران ..منو به این باور می رسوند که این چال خیلی بهم میاد…نمی دونم والله…

بعد از سلام واحوال پرسی.. در حالی که به سمت کلاس می رفتیم بهنوش گفت:پریناز چیزی شده؟

شونمو انداختم بالا وگفتم:نه…چیزیی نیست.(نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم:چطور مگه؟

به روبه رو خیره شد وگفت:اخه صورتت گرفته است .انگارمثل همیشه نیستی.

سرمو تکون دادم واه عمیقی کشیدم.گفتم:بعد از کلاس برات میگم.

مشکوک نگاهم کرد و سری به نشونه ی تایید حرفم تکون داد.

استاد حرف می زد ومنم بدون اینکه بفهمم چی داره می گه فقط بهش خیره شده بودم.انگار به جای استاد بابام وایساده بود وداشت برام سخنرانی می کرد.همه اش صدای بابا سینا توی گوشم بود که می گفت:علیرضا پسر خوبیه…لیاقتت رو داره…اونا تا ۱ ماه دیگه برای خواستگاریت میان…

با کلافگی سرمو تکون دادم.به کل اعصابم ریخته بود به هم…ای خدا این دیگه چه جورش بود؟داشتم اروم زندگیمو می کردما.علیرضا دیگه کدوم خری بود که سر راه منه بدبخت قرار گرفت؟…واااای که دارم دیوونه میشم…

سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس کردم ووقتی چشم چرخوندم دیدم بهنوش زل زده بهم وداره نگاهم

می کنه.وقتی نگاهمو متوجه خودش دید با سر اشاره کرد: چی شده؟منم مثل خودش سرمو انداختم بالا ویعنی :هیچی…

با تک سرفه ی استاد صاف نشستم وحواسمودادم به سخنان گوهربارش…حداقل درسم رو دو دستی بچسبم در نره…قرار نیست که به خاطر یه سرخرتازه از راه رسیده از درس ودانشگاهم بیافتم

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان | دانلود رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌ها خاموش

دانلود رمان شاه پری حجله

رمان : شاه پری حجله

نویسنده : رویا سینا پور

خوب به یاد دارم که یک شب سرد زمستانی بود. ساعت را نگاه نکردم ،چون می دانستم که چند ساعتی بیشتر

به سحر نمانده است . صدای زوزه ی گرگ از دل کوهستان شنیده می شد . همین که لای در را باز کردم ،

کولاک فریاد وحشتناکی کشید و وادارم کرد که فورا در را ببندم . بخار تنها پنجره ی کوچک اطاقمان را پاک

کردم . اما در تاریکی هیچ ندیدم جز نور ضعیفی که از دور سوسو می زد.

دیگر نفسهای پدرم پیرم را که به شماره افتاده بود ، می شنیدم . صدای خرخر سینه اش و سرفه های

مکررش نگرانی ام را بیشتر کرد.

لحاف کرسی را تا انتهای گردنش بالا کشیدم و خاکستر روی زغال منقلی که زیر کرسی بود ، را کنار زدم تا

گرمای بیشتری بدهد . اما سوز وحشیانه ای که از بیرون کلبه را محاصره کرده بود ، گرمای کرسی را ناچیز

جلوه می داد. دیوار کلبه از تخته های پوسیده ای پوشیده شده بود که تنها محافظشان میخهای زنگ زده بود

و با هر وزش بادی ، ناله می کردند.

صدای نعره ی خرس هایی که برای خوردن اب تنها نیمه شب را انتخاب می کردند ، در سکوت کوهستان

وحشت را به جان هر روستایی می انداخت . شکارچیان برای شکار قاچاقی خرس تنها در ان ساعتها می

توانستند خود را اماده ی نبرد کنند . گاهی صدای شلیک تیر ، طنین وحشتناکی در دل شب می انداخت.

جیز …جیز… و چند ثانیه ی دیگر دوباره ی صدای جیز شنیده می شد . اینها صدای چکه های ابی بود که از

لباسهای شسته شده ، روی سماور جوش می چکید و هر چند لحظه یکبار تکانی به افکارم می داد.

پدر نالید و سرفه کنان گفت : صدبار …گفتم…این سر صاحب خورده ها را توی اطاق … پهن نکن دختر . اه

و در ادامه ی جمله ش از بس سرفه کرد، احساس خفگی به او دست داد و صورتش کبود شد.

کنارش نشستم . هول شده بودم . هر دفعه که این حالت به پدرم دست می داد ، دست و پایم را گم می کردم

. کمک کردم نیم خیز شود و پشتش را مالیدم . صدای سرفه های کش دارش تنها شکننده سکوت غمناک

کلبه ی ما بود.

-شاه پری شاه پری …! شاه … پری!

-بله بابا ! چه می خواهی ؟ بگو برایت بیاورم.

دستهایش به شدت می لرزید . با همان لرزش انگشتر عقیقی که تنها یادگار مادرم بود را از انگشتش بیرون

کشید و گفت: من هم مثل مادرت رفتنی شده ام بگیر.

و انگشتر را کف دستم انداخت.

چشمان ریز و سیاهش زیر ابروان پرپشت برقی از اخرین محبت زد.

پیرمرد برای نفس کشیدن تقلا می کرد . دستم را فشرد و نصیحتم کرد . کم کم بغضم از هم باز شد و اشک

در چشمانم حلقه بست:

-نگو بابا … مگر من توی این دنیا غیر از شما کس دیگری را دارم.

در حالی که سرفه و نفسهای تند می کشید پوزخندی زد که ریش و سبیلهای سپیدش روی هم رقصیدند : اره

بابا … داری . چرا نداری . یک دایی بی غیرت که مادرت را دق مرگ کرد.

بعد دست نوازشی روی موهایم کشید و اشاره کرد که سرم را جلوتر ببرم.

سرم را که در سینه اش جا دادم ، صدای قلبش را شنیدم . مثل پتکی بود که بر فلزی کوبیده میشد . نگاهم به

رگهای متورم روی دستهایش افتاد.

دستهایی که موهای سیاهی رویشان را پوشانده بود . همان دستهایی که چندین سال در گرما و سرما باغبانی

کرده و به عشق لقمه نانی برای زن و بچه اش بیل زده بود . دستهای زحمتکشی که برای اربابها بهترین

درختان میوه و گل و گیاه پرورش داده بودند . بوی کود می دادند . بوی خاک ، بوی برگهای خشک و در

نهایت بوی زحمت و نان حلال.

-شاه پری جان ! یک قاشق دیگر از همان شربتی که دکتر قد بلنده برایم نوشت ، بهم بده . فقط همان دوای

دردم است . داروهایی که دکتر هندی نوشت ، اصلا شفا بخش نبود . خدا پدر و مادر این دکتر قد … اسمش

چی بود ؟

-دکتر راد منش ، پدر ! شهرام رادمنش.

-خدا خیرش بدهد . اگر او نبود مردم این ده بیچاره می شدند.

حق با پدرم بود . مردم گچسر و نسا و دیگر روستاهای اطراف تنها نور امیدشان به دکتر رادمنش بود . ان شب

دوباره حال پدر بد شد.

پدر اصرار داشت که او را به درمانگاه برسانم . ما در یکی از روستاهای گچسر زندگی می کردیم . اما درمانگاه

پنج کیلو متر ان طرف تر یعنی واقعا در روستای نسا بود . با این که اطمینان داشتم به سختی موفق می شوم

پدر را به درمانگاه برسانم ، اما قبول کردم . ژاکت گرمی تن پدر کردم . کتش را هر چند که کهنه بود اما روی

ژاکت پوشاندم . کلاهش را روی سرش گذاشتم و یک جفت جوراب پشمی که بارها به انها وصله زده بودم را

روی جورابهای کهنه اش پوشاندم . شال بلندی که دستباف مادرم بود را چند بار دور گردنم پیچاندم و اندکی

از لبه اش را روی بینی و دهانم قرار دادم . زیر بغل پدر را گرفتم و کلبه را ترک گفتیم . مه بود . برف تندی

می بارید که باد مرتب مسیرش را عوض می کرد . طوفان بود . به سختی می توانستم در انبوه برف قدم

بردارم . هیچ ردپایی جز انچه که از جای پای من و پدر به برف می ماند دیده نمی شد . از کوچه باغهای تنگ

و تاریک هرچند که بسیار پستی و بلندی داشت ، گذشتیم . سرجاده رسیدیم . فقط نور چراغهای هتل گچسر

دیده می شد . کمی از وحشتم کاسته شد . چشم را به پیچ جاده و گردنه ای که از چند صد متری شروع می

شد دوختم . اما هیچ نور اتومبیلی نمی دیدم . پدر به شدت می لرزید . یک دستش را روی عصا تکیه داده و

دست دیگرش دور گردن من اویخته شده بود.

چند دقیقه ای که گذشت ، صدای زنجیر چرخهای اتومبیلی را از سمت سه راهی دیزین شنیدم . کمی زیر

دست پدر جابه جا شدم و خودم را برای سوار شدن اماده کردم . صدا نزدیک و نزدیک تر شد تا به ما رسید .

یک کامیون بود که اهسته از کنارمان گذشت و هرچه اب و گل وسط جاده بود به سرو رویمان پاشید . داد زدم

: نگه دارید … لطفا ما را تا نسا برسانید.

یکباره چراغ ترمز کامیون روشن شد که من به سرعت یک گام و دوگام برداشتم. اما همین که دیدم دوباره

صدای گاز کامیون بلند شد و به حرکت در امد ، توقف کردم و سرجای اولم برگشتم.

از دهان من و پدر بخار خارج می شد که تنها وسیله ی گرم کردن کف دستهایمان بود . باز صدای اتومبیلی

دیگر ، رد شد . مسیرش مخالف مسیر نسا بود . اتوبوس بود و به سمت گردنه می رفت . چراغهای داخل

اتوبوس روشن بود . لحظه ای از نگاه کردن به روکش ممل قرمز و پرده های همرنگش لذت بردم و گرمای

داخلش را احساس کردم.

کاش مسیرمان از این طرف بود و سوار همین اتوبوس می شدیم.

کم کم صدای زنجیر چراغهایش دور و دوتر شدند ، از سه راه دیزین هم گذشت و سربالایی گردنه را سیر کرد

. چراغهای و قرمزش کاملا مشخص بود . اهسته از پیچهای گردنه بالا می رفت و گاهی از نظر پنهان می

شد و لحظه ای بعد دوباره چراغهایش را می دیدم.

شاید نیم ساعت معطل شده بودیم . دیگر نوک انگشتهای پاهایم هیچ حسی نداشتند . دستهایم از شدت سرما

درد می کردند . توده ای از برف سپید روی کلاه مشکی پدر نشسته بود . یک صدای دیگر ، باز کامیون بود

اما این بار تصمیم گرفتم هر طور شده راننده اش را مجبور به توقف کنم.

گلوله ای برف در دستهایم درست کردم و همین که اهسته رد می شد گلوله را به شیشه ی طرف شاگرد

کوبیدم و گفتم : اگر مسلمان هستی نگه دار.

صدای زوزه ی موتور کامیونش بیشتر از زوزه ی طوفان نبود . ایستاد اما به سختی . بار داشت . وقتی سوار

شدیم راننده اش گفت:

کامیون را با این بار و در این برف نگه داشتند کار بسیار مشکلی است امکان دارد برای حرکت دچار مشکل

بشوم ، وگرنه همه مسلمان هستند خواهرم.

معذرت خواستم و در هوای گرم داخل کامیون خودم را جا به جا کردم و سرم را روی شانه ی پدر گذاشتم . اما

مگر از شدت سرفه ها و تکانهایی که به سرم وارد می شد می توانستم چشم برهم بگذارم.

شیشه های کامیون بخار کرده بودند . برف پاک کن ها مرتب با صدای مخصوص خود ، کار می کردند . رادیو

روشن بود . از صحبتهای مجری برنامه فهمیدم چیزی به اذان صبح نمانده است. کامیون ان قدر اهسته

حرکت می کرد که حتی پدر هم نتوانست در برابر خواب مقاومت کند . مرتب چرت می زد و همین که از

شدت تکانهای کامیون از خواب می پرید ، شروع به سرفه می کرد . راننده ی کامیون که مردی نسبتا چاق و

مسن به نظر می رسید ، دستی در مواهی فرفریش برد و در حالی که سعی می کرد هم به پدر نگاه کند و هم

مراقب جاده باشد گفت:

-بلا دور است انشالله . پدر جان ! انگار حال خوشی نداری ؟

در خواب و بیداری گاهی صدای پدر و گاهی صدای راننده را می شنیدم اما انقدر گرما لذت بخش بود که

حاضر به لحظه ای چشم باز نگه داشتن نبودم.

مرتب تکانهایی که انگار روی فنر نشسته بودم می خوردم و بالا و پایین می رفتم . خواب کوتاه بخصوص در

ان سحر زمستانی با یک گرمای مطبوع چه لذتی داشت . حاضر نبودم به هیچ قیمتی چشماهیم را باز کنم.

احساس کردم دیگر تکان نمی خورم . صدای ترمز کامیون تغییر کرده بود . به سختی لای چشمانم را باز

کردم و صدای پدرم را شنیدم:

-خیلی ممنون اقای راننده !چه قدر تقدیم کنم ؟

بعد پدر تکانی به شانه ی من داد و افزود : بیدار شو شاه پری !به نسا رسیدیم.

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌ها خاموش

دانلود رمان تعقیب ذهنی

نام کتاب: تعقیب ذهنی

ﺷﺮﻳﻞ روﻳﺲ ﺑﻪﻳﺎد ﺁورد ﮐﻪ ﻣﻮﺿﻮع از ﻳﮏ ﺑﺎزی درون ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺷﺮوع ﺷﺪ، ﻳﮏ ﺑـﺎزیﮐﻪ ﺗﻮام ﺑﺎ اﻧﺪﮐﯽ ﺧﻄﺮ و ﻇﻠﻤﺎت ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ، ﺟﺎﻟﺐ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ.

هیپنوتیزم

ﺁرﻧﻮﻟﺪ ﻓﻮرﺑﺰ ﮔﻔﺖ: اﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮانم دﻳﮕﺮان را هیپنوتیزم ﮐﻨﻢ.

‫هیچ ﮐﺪام از ﻣﻬﻤﺎن ها ﻓﻮرﺑﺰ را ﺧﻮب نمی ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﺟﺰ ﺻـﺎﺣﺐﺧﺎﻧـﻪ، ﻳﻌﻨـﯽ ﮐﺎﻧﻴﻨﮕﻬﺎم ها. و طبیعتا ﮐﺴﯽ ﭘﻴﺪا ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ او ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﮐﻨﺪ و ﮐﺴﯽ هـﻢ ﻳﺎﻓـﺖﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ او اﻟﺘﻤﺎس ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﭼﺸﻤﻪ ای از ﮐﺎرش را ﻧﺸﺎن دهد.

‫ﻟﻴﺰ ﮐﺎﻧﻴﻨﮕﻬﺎم، ﺑﺎ ادا و اﺻﻮل مخصوص ﺧﻮد ﮔﻔـﺖ: ﺁرﻧﻮﻟـﺪ قبلاً در ﻳـﮏ ﮐﻠـﻮپ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ اﺟﺮا ﻣﯽ ﮐﺮد. ﺁرﻧﻮﻟﺪ ﻋﺰﻳﺰ، ﻣﻴﻞ داری ﮔﻮﺷﻪ ای ﻧﺸﺎن ﺑﺪهی؟

‫در ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺁرﻧﻮﻟﺪ دﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎر ﺷﺪ. ﻣﺮد ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻗﺪ و خیلی ﺷﻮخ و ﺷـﻨﮕﯽ ﺑـﻮد ﮐﻪ ﮔﻴﺮا و ﺟﺎﻟﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﯽ نمود. ﭼﺸﻤﺎن ﺁﺑﯽ اش ﻗﺎدر ﺑﻮد ﺗﺎ ﻧﺎﮔﻬـﺎن ﺑـﺎ ﻧﮕـﺎهی ﺧﻴﺮﻩ و ﻣﺴﺦ ﮐﻨﻨﺪﻩ، ﭘﺮﻧﻔﻮذ و ﺑﺴﻴﺎر ﭘﺮ ﻗﺪرت دﺳﺘﻮر دهد. ﺑﻪ هر ﻃﺮﻳﻖ، ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ دﻟﻴﻞ اﻳﻦ ﮐﻪ ﺗﺼﻮر ﮐﻪ ﺷﺮﻳﻞ روﻳﺲ ﺑﺴﻴﺎر زﻳﺒﺎﺳﺖ و ﺷﺎﻳﺪ هم ﺑـﻪ اﻳـﻦ دﻟﻴـﻞ ﮐـﻪ دخترک ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽ رﻳﺸﺨﻨﺪ ﮐﻨﺎن و ظاهری ﻧﺎﺷﯽ از ﻋﺪم اﻋﺘﻘﺎد ﺑﻪ او ﻣـﯽ ﻧﮕﺮﻳـﺴﺖ،ﺷﺮﻳﻞ را اﻧﺘﺨﺎب ﮐﺮد.

‫ﭼﺸﻤﺎن ﺁﺑﯽ ﻓﻮرﺑﺰ درون ﭼﺸﻤﺎن او را ﻣﯽ ﮐﺎوﻳﺪ، ﺣﺪود ﺳﯽ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﻌﺪﺷـﺮﻳﻞ ﺑـﻪﺧﻮاب رﻓﺖ، ﻳﻌﻨﯽ دﻗﻴﻘً می ﺗﻮان ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮاب رﻓﺖ، ﭘﻠﮏ هایش ﺑﺴﺘﻪ ﺷـﺪ اﻣـﺎ هنوز ﺑﺎ ﺑﻴﻬﻮﺷﯽ ﻓﺎﺻﻠﻪ ی زﻳﺎدی داﺷﺖ. ﺻﺪای ﻓﻮرﺑﺰ را ﮐﺎﻣﻼ واﺿـﺢ و روﺷـﻦ ﻣـﯽﺷﻨﻴﺪ:

-ﺣﺎﻻ ﭘﻠﮏ هاﻳﺖﺧﻴﻠﯽ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺷﺪﻩ اﻧﺪ … دﺳـﺘﺎﻧﺖ هـﻢ ﺳـﻨﮕﻴﻨﻨﺪ … ﺑﺪﻧﺖ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺷﺪﻩ … و ﺧﻴﻠﯽ ﺷﻞ… ﺣﺎﻻ دﻳﮕﺮ ﺳﺮت ﺳﻨﮕﻴﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨـﺪ … ﮐـﻢ ﮐـﻢ اﺣﺴﺎس ﻣﯽ ﮐﻨﯽﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮی … ﭘﺎﻳﻴﻦ … ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺗـﺮ … ﺑـﺎز هـﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺗﺮ … ﺑﻪ ﺧﻮاب ﺧﻴﻠﯽ ﻋﻤﻴﻘﯽ ﻓﺮو رﻓﺘﻪ ای …

‫ﺷﺮﻳﻞ ﺑﻪ ﺁراﻣﯽ ﭘﺎﺳﺦ داد: ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﻮاب ﻧﺮﻓﺘﻪ ام، ﺑﻪ ﺧـﻮاب هـﻢ نمی روم ﭼـﻮن ﺻﺪاﻳﺖ را ﻣﯽ ﺷﻨﻮم، ﺗﺎزﻩ، ﺧﻮدم هم ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﮐﻪ ﺧﻮاب ﻧﻴﺴﺘﻢ … روی ﻳﮏ ﺻـﻨﺪﻟﯽ راﺣﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ام و همه در اﻃﺮاف من اند.

‫ﺑﺎ تمام اﻳﻦ اﺣﻮال او مجبورر ﺑﻮد ﺑﭙﺬﻳﺮد ﺣﺎﻟﺘﯽ ﮐﻪ در ﺁن ﺑﻪ ﺳﺮﻣﯽ ﺑﺮد واﻗﻌـًا ﻋﺠﻴﺐ ﺑﻮد. ﺑﺪﻧﺶ ﺣﻘﻴﻘﺘﺎ اﺣﺴﺎس ﺳﻨﮕﻴﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﺮد و در ﻋـﻴﻦ ﺣـﺎل اﺣـﺴﺎﺳﯽ از ﺑـﯽ وزﻧﯽ در وﺟﻮدش رﺧﻨﻪ ﮐﺮدﻩ ﺑﻮد. هیچ ﻣﻴﻞ ﻧﺪاﺷﺖﭼﺸﻤﺎﻧﺶ را ﺑﺒﻨﺪد و ﺑﺎ اﻳﻦ که ﺁن ها را ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮد. ﺣﺎﻻ هم ﮐﻪ ﻣﺎﻳﻞ ﺑﻮد ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ را ﺑـﺎز ﮐﻨـﺪ، ﺗﻮاﻧـﺎﻳﻴﺶ را ﻧﺪاﺷﺖ.

‫ﺳﺮاﺳﺮ وﺟﻮدش در اﺧﺘﻴﺎر هیپنوتیست  ﺑﻮد، ﺑـﻪ او دﺳـﺘﻮر ﻣـﯽ داد – ﮐـﻪ ﮐﺘـﺎب بخواند – ﻧﺎﻣﻪ ای ﺗﺎﻳﭗ ﮐﻨﺪ – ﻳﮏ ﻟﻴﻮان ﺁب ﺑﻨﻮﺷﺪ … و او ﺁن ﻓﺮﻣﺎن ها را اﺟﺮا ﻣﯽ ﮐﺮد، اﮔﺮﭼﻪ ﺣﺘﯽ ﺧﻮد ﺷﺮﻳﻞ هم ﻣﯽ داﻧﺴﺖ و ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ هم ﻣﯽ داﻧﺴﺖ ﮐﻪﺁن وﺳﺎﻳﻞ در دﺳﺘﺶ وﺟﻮد ﻧﺪارﻧﺪ و ﺑﺎ وﺟﻮد اﻳـﻦ ﮐـﻪ از انجام ﺁن اﻋﻤﺎل احمقانه اﺣﺴﺎس ﺧﺸﻢ ﺑﻪ او دﺳﺖ ﻣﯽ داد، اﻣﺎ ﭼﺎرﻩ ای ﺟﺰ اﻃﺎﻋﺖ ﻧﺪاﺷﺖ.

‫ﻓﻮرﺑﺰ ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺖ روی ﻣﭻ دﺳﺘﺎﻧﺶ ﮐﺸﻴﺪ ﺗﺎ ﺁن ها را ﺑﻪ دﺳﺘﻪ ی ﺻـﻨﺪﻟﯽ ﺑﺒﻨـﺪد.از ﺁن ﭘﺲ ﺷﺮﻳﻞ ﻗﺎدر ﻧﺒﻮد ﺗﺎ دﺳﺘﺎﻧﺶ را از روی دﺳﺘﻪ ی ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺟﺪا ﮐﻨـﺪ، ﺣﺘـﯽ ﺧﻮد ﺷﺮﻳﻞ هم ﻣﯽ داﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ در ﮐﺎر ﻧﻴﺴﺖ. اﻳﻦﺑﺎزی هم ﭼﻨﺎن اداﻣﻪ ﻳﺎﻓـﺖ و ﺷﺮﻳﻞ تمام ﺁن ﻣﺪت را ﺑﺎ اﺣﺴﺎس حماقت، ﻓﺮﻳﺐﺧـﻮردﮔﯽ، ﺑﺎزﻳﭽـﻪ ﻗـﺮار ﮔـﺮفتن ودرﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﺳﭙﺮی ﮐﺮد.

‫ﺑﺎ تمام  اﻳﻦ اﺣﻮال، ﺳﺮانجام وﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﻮرﺑﺰ او را ﺑﺎ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﺑﻪ هوﺷـﻴﺎری ﺑـﺎزﮔﺮداﻧﺪ، ﺷﺮﻳﻞ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ و ﺷﻮﺧﯽ در ﻣﻮرد ﺁن دﻗﺎﻳﻖ ﺻﺤﺒﺖﮐﺮد و ادﻋـﺎ داﺷـﺖ ﮐـﻪ تمرین ﺧﻮﺑﯽ اﺳﺖ. ﻓﻮرﺑﺰ ﻃﻌﻤﻪ ی دﻳﮕﺮی ﻳﺎﻓﺖ و ﺷﺮﻳﻞﺧﻮد را ﺑﻪ ﮐﻨﺎری ﮐﺸﻴﺪ و ﺑﺎ ﺳﭙﺎس ﮔﺰاری از ﺻﺤﻨﻪ ی نمایش ﺑﻴﺮون رﻓﺖ.

‫وﻳﻨﺖ ﻣﺎرون، ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﺷﺮﻳﻞ ﺑﻪ راﻩ اﻓﺘﺎد. وﻳﻨﺖ ﺟـﻮاﻧﯽ ﺧـﻮش ﻗﻴﺎﻓـﻪ و ﺳـﻴﻪ ﭼﺮدﻩ، ﺣﺪودا ﺳﯽ و ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ و دارای همسری زﻳﺒﺎ و ﻣﻮﺑﻮر ﺑﻮد. ﺷﺎﻳﺪ ﺷـﺮﻳﻞ ﺑـﻪ ﺳﻪ ﻳﺎ ﭼﻬﺎر ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ رﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ وﻳﻨﺖ هم ﺣﻀﻮر داﺷﺖ.

‫وﻳﻨﺖ از او ﭘﺮﺳﻴﺪ: ازهپنوتیزم ﺷﺪن ﭼﻪ اﺣﺴﺎﺳﯽ داﺷﺘﻴﺪ؟

‫- ﺗﻔﺮﻳﺢ ﺟﺎﻟﺒﯽ اﺳﺖ.

‫- ﻧﻪ، ﻧﻴﺴﺖ …

‫و ﺑﺎ لحنی اﻧﺘﻘﺎد ﺁﻣﻴﺰ اداﻣﻪ داد: ﺧﻴﻠﯽ هم از ﺁن ﻧﻔﺮت داﺷﺘﻴﺪ. تمام ﻣﺪت ﺑـﺎ ﺁن ﻳﺎرو ﻣﺒﺎرزﻩ ﻣﯽ ﮐﺮدﻳﺪ.

‫ﺑﺮای لحظه ای ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﻪ وﻳﻨﺖ ﻧﺰدﻳﮏ ﺷﺪ و ﺑﺎ اعتراض ﭘﺮﺳـﻴﺪ: شما از ﮐﺠـﺎ ﻣـﯽ داﻧﻴﺪ؟

‫وﻳﻨﺖ ﺗﺒﺴﻤﯽ ﮐﺮد و دﻧﺪان های ﺳﻔﻴﺪش را نمایان ﮐﺮد: در ﻣﻮرد هپنوتیزم ﮐﻤـﯽ اﻃﻼع دارم. ﮔﺎهی اوﻗﺎت، ﻳﮑﯽ از ﻣﻮاردی ﮐﻪ اﺗﻔﺎق ﻣﯽ اﻓﺘﺪ اﻳﻦ اﺳﺖ: ﻓﺮدی ﮐـﻪ تحت ﻧﻴﺮوی هپنوتیزم ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ دارای ﻧﻴﺮوی ﺗﻠﻪﭘﺎﺗﯽ  ﻗﺪرت ﻣﻨﺪی اﺳﺖ ﮐـﻪ درﺁن ﻣﺪت اﻳﻦﻧﻴﺮو ﺑﻪ ﺷﺪت تحریک ﻣﯽ ﺷﻮد. ﺷﺎﻳﺪ ﻣﻦ وشما دارای ﻃﻮل اﻣﻮاج ﻣـﺸﺎﺑﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ. ﺑﻪ هر ﺣﺎل، تمام ﻣﺪت  ذهن شما را ﻣﯽ ﺧﻮاﻧﺪم، تمام ﻣﺪﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮاب رﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻳﺪ. ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﻓﻮرﺑﺰ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻴﺪ: ” ﻧﻪ، ﻣﻦ اﻳﻦ ﮐﺎر را نمی ﮐـﻨﻢ … ﻣـﻦ ﮐـﻪ ﻟﻴﻮان دﺳﺘﻢ ﻧﻴﺴﺖ … شما ﮐﻪ ﻃﻨﺎب ﻧﺪارﻳﺪ ﺗﺎ ﻣﺮا ﺑﺎﺁن ﺑﺒﻨﺪﻳﺪ. ” در ﻋﻴﻦ ﺣﺎل ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ هم ﺑﻮدﻳﺪ.

‫ﺷﺮﻳﻞ ﺑﺎ لحنی ﺧﺸﻦ ﺟﻮاب داد: شما اﻳﻦ ها را از ﺣﺎﻟﺖ ﭼﻬﺮﻩ ام ﺗﺸﺨﻴﺺ دادﻩ اﻳﺪ.

‫وﻳﻨﺖ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ هنوز ﺑﻪ او ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ زد، ﺳﺮی ﺗﮑﺎن داد: ﺣﺎﻟـﺖﭼﻬـﺮﻩ ﺗـﺎن ﮐﺎﻣﻼ ﮔﺸﺎدﻩ و ﺁرام ﺑﻮد از هر ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاهید ﺑﭙﺮﺳﻴﺪ.

‫وﻳﻨﺖ در اﻧﺘﻈﺎر ﺟﻮاب ﻣﺎﻧﺪ، اﻣﺎ او ﺟﻮاﺑﯽ ﻧﺪاﺷﺖ. ﭘﺲ اداﻣﻪ داد: ﺟﺎﻟـﺐ اﺳـﺖ ﻧﻪ؟ اﻳﻦ ﻃﻮر ﻓﮑﺮ نمی ﮐﻨﻴﺪ؟

‫- نمی دانم.

‫- ﻧﮕﺮان اﻳﻦ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ همیشه ﺑﺘﻮانم اﻓﮑﺎرﺗـﺎن را بخوانم. ﭼـﻮن اﻳـﻦ ﻃـﻮرﻧﻴﺴﺖ، ﻳﻌﻨﯽ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﺎدﮔﯽ ها هم ﻋﻤﻠﯽ ﻧﻴﺴﺖ.

‫ﮐﻤﯽ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺁﻣﺪ. ﺁن دو ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮدﻧﺪ. دﻳﮕﺮان همگی ﺳﺮﮔﺮم تماشای  ﺁرﻧﻮﻟﺪ ﻓﻮرﺑﺰ وﺣﺮﮐﺎﺗﺶ ﺑﻮدﻧﺪ.

‫وﻳﻨﺖ ﮔﻔﺖ: ﻧﻴﺮوهای ﺗﻠﻪ ﭘﺎﺗﯽ تحت ﺷﺮاﻳﻂ هپنوتیزم دارای ﻗﺪرت بیشتری هـﺴﺘﻨﺪ،همان ﻃﻮر ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ممکن اﺳﺖ ﺑﺘﻮانم در اوﻗﺎت دﻳﮕﺮ اﻓﮑﺎر شما را ﺑﻪﺻﻮرت اﺗﻔـﺎﻗﯽ و ﻣﻮرد ﺑﻪ ﻣﻮرد بخوانم. ﺑﻪ همین ﺗﺮﺗﻴﺐ شما هم ﻣﯽﺗﻮاﻧﻴﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﺮا بخوانید. اﻳـﻦ ﻧﻴﺮو ﻣﻌﻤﻮﻻ در هر دو ﺟﻬﺖ ﻋﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و همان ﻃﻮر ﮐﻪﮔﻔﺘﻢ ﺗﺼﻮر ﻣﯽ ﮐـﻨﻢ ﻣـﻦ وشما روی ﻃﻮل ﻣﻮج ﻳﮑﺴﺎﻧﯽ هستیم.

‫ﺷﺮﻳﻞ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺧﻮب، ﭘﺲ ﺑﮕﻮﻳﻴﺪ ﻣﻦ اﻻن ﺑﻪ ﭼﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؟

‫وﻳﻨﺖ ﻣﺮدد ﻣﺎﻧﺪ. مستقیما درون ﭼﺸﻤﺎن او را ﻣﯽ ﻧﮕﺮﻳﺴﺖ و ﺷﺮﻳﻞ ﺑﻪ زحمت ﻧﮕـﺎﻩ ﺧﻮد را ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ او ﺗﻼﻗﯽ داد و ﺳـﺮانجام وﻳﻨـﺖﮔﻔـﺖ: شما از ﺁن ﭼـﻪ ﮔﻔﺘـﻪ ام ﺧﻮﺷﺘﺎن ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ و ﺗﺼﻮر ﻣﯽ ﮐﻨﻴﺪ دﻧﻴﺎی ﺧﺼﻮﺻﯽ درون شما ﻣﻮرد حمله ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘـﻪ.

‫اساسا ﮐﻞ ﻣﺴﺄﻟﻪ شما را ﺁزار ﻣﯽ دهد. و ﺣﺎﻻ؛ ﺟﻮاِب های ، هوی  اﺳﺖ، ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻴﺪ ﻣﻦ در ﭼﻪ ﻓﮑﺮی هستم؟

‫ﺷﺮﻳﻞ ﺑﺪون ارادﻩ و ﺧﻮاﺳﺖ واﻗﻌﯽ ﺑﻪ او ﺧﻴﺮﻩ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﻳﺴﺖ، ﺁﻳﺎ ﺳﻌﯽ داﺷﺖ ﺁن ﭼﻪ را ﮐﻪ در ﭼﺸﻤﺎن ﺗﻴﺮﻩ و ﻗﻬﻮﻩ ای رﻧﮓ وﻳﻨﺖ وﺟﻮد داﺷﺖ  بخواند؟ ﻳـﺎ اﻳـﻦ ﮐـﻪ ازدرون ﺁن دو ﭼﺸﻢ، ﺑﻪ ﻓﺮاﺳﻮی ﻧﮕﺎهش… ﺑﻪ اﻓﮑﺎرش ﺧﻴﺮﻩﺷﺪﻩ ﺑﻮد؟

‫ﺳﭙﺲ در ﻣﺎورای ارادﻩ و ﺧﻮاﺳﺖ ﺧﻮﻳﺶ ﻟﺐ ﮔﺸﻮد و ﮔﻔﺖ: ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ شما ﻣـﺮا زن ﺳﻬﻞ اﻧﮕﺎری ﻓﺮض ﻣﯽ ﮐﻨﻴﺪ.

‫وﻳﻨﺖ ﻟﺒﺨﻨﺪی زد و ﮔﻔﺖ: هیچ نمی دانم از ﭼﻪ ﻗﺪرﺗﯽ اﺳﺘﻔﺎدﻩ ﮐﺮدﻳﺪ، ﺣﺘﯽ نمی دانم ﮐﻪ اﻳﻦ ﻧﻴﺮو، ﻧﻴﺮوی ﺗﻠﻪ ﭘﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻳﺎ ﻧﻪ، اﻣﺎ ﺧﻴﻠﯽﺑﻪ اﻓﮑﺎر ﻣﻦ ﻧﺰدﻳﮏ اﺳﺖ.

‫ﺑﺴﻴﺎر ﺑﺴﻴﺎر ﻧﺰدﻳﮏ …

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

 

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌ها خاموش

تم جدید نوکیا s60v5 5530 C6 C5 – تم ۵۸۰۰

تم جدید نوکیا s60v5 5530 C6 C5 – تم ۵۸۰۰

سری پانزدهم مجموعه ی ۲ تم زیبا و با گرافیک بالا را برای گوشی های سیمبیان نوکیا سری ۶۰ ورژن ۵ را آماده کرده ایم که قابل استفاده در گوشی های جدید نوکیا از قبیل نوکیا ۵۸۰۰-۵۲۳۵-۵۵۳۰-۵۲۳۰-N97 هستند. هم اکنون می توانید این تم نوکیا را از سایت دریافت نمایید.

 

Nokia Theme

قابل استفاده برای نوکیا سری ۶۰ ورژن ۵ :

۵۸۰۰ XM, 5800 Navigation, 5230 XM, 5530 XM, N97, N97 Mini,X6

 

 

 دانلود - با حجم ۱٫۵۲ مگابایت
 پسورد : www.arash98.com ( به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید )

دانلود جهانی بازی ونرم افزار…

ارسال شده در دانلود | برچسب‌شده , , , , , | دیدگاه‌ها خاموش

دانلود رمان قلب سنگی

نام کتاب: قلب سنگی

نویسنده: فرزانه رضایی دارستانی

بمناسبت روز باشکوه مادر پدر جشن کوچکی ترتیب داده بود. با شوهر و پسر کوچکمان اشکان زودتر رفته بودم تا به مادر کمک کنم. برادرم فرهاد نیز با کمی تاخیر به جمع ما پیوست. دایی مسعود با خانواده اش و عمه لیلا با آقا محمود نیز دعوت داشتند. پس از صرف شام و جمع آوری سفره صحبتها گل انداخت. پدر هدیه ای گرفته بود.

فرهاد پس از دادن هدیه به مادر گونه اش را بوسید و گفت : روزت مبارک مادر. قلب مهربان تو بیشتر از این ها ارزش دارد. شما و پدر برای ما خیلی زحمت کشیده اید. انشاءالله همیشه زنده باشید و سایه تان بالای سرمان باشد. مادر با مهربانی صورت فرهاد را بوسید و گفت : عزیزم ما کاری نکرده ایم. این وظیفه هر پدر و مادری است که تکیه گاهی برای فرزندانشان باشند.

قبل از اینکه فرهاد جوابی بدهد با مهربانی رو به مادر کرده و گفتم: شما برای ما بیشتر از آنچه وظیفه بود عمل کرده اید. من و فرهاد موفقیت خودمان را نتیجه زحمات و تلاش شماها می دانیم. الان فرهاد وکیل موفق دادگستری و من هم دبیری موفق هستم تمامی اینها نتیجه زحمات و فداکاری شماها بودهاست. این شما بودید که خوب بودن را به ما آموختید .

مادر گفت: اینها همه بر اثرتلاش خودتان بوده ما فقط راه را به شما نشان داده ایم تا به هدفمان برسید و سپسادامه داد : احساس می کنم زن خوشبختی در دنیا هستم. دایی مسعود لبخندی زد وگفت: ببین بچه ها چه طور از قلب مهربانت صحبت می کنند . قلبی که روزی به قلب سنگی معروف بود. سپس انگاری به گذشته برگشته باشد به جایی خیره شد و گفت: خدای من چه روزگاری را پشت سر گذاشتیم . مادر لبخندی به دایی زد و گفت: مسعود جان درباره گذشته فکر نکن. مدتهاست که همه چیز را فراموش کرده ام و به قول رامین جان آن را به طوفان خاطره ها سپرده ام. در اینجا حس کنجکاویم تحریک شده از مادر خواستم که درباره گذشته و اینکه چرا به او لقب قلب سنگی داده اند برایمان صحبت کند. فرهاد نیز به کمک آمده و گفت: مادر جان حال که همگی دور هم هستیم خوب است که از گذشته ها صحبتی کند تا ماهم با اطلاع شویم.

مادر که همواره از نقل خاطرات ایام گذشته اش طفره میرفت رو به دایی مسعود کرده لبخندی زد و گفت: بالاخره اینها را تو به جون من انداختی حالا مگه دست از سرم برمیدارند. پدر گفت : بچه ها مادرتان را اذیت نکنید گذشته جالبی نیست که شما اینطور مشتاق شنیدنش هستید. زن دایی شیما آهی کشید و گفت: آقا رامین این حرف رانزن سرگذشت همه ما برای خودش یک کتاب داستان است مخصوصا افسون جان که خیلی … بعدسکوت کرد. فرهاد با کنجکاوی از پدر پرسید : اگر مادر قلب سنگی داشت چطور شما اورا برای زندگی با خود انتخاب کردین .

در این سالهای زندگی همیشه شما را مانند دوعاشق دیده ام که لحظه ای طاقت دوری همدیگر را نداشته و حتی با صدای بلند با مادرصحبت نکرده اید. پس مادر نمیتوانسته قلب سنگی داشته باشد. پدر لبخندی زد و گفت: من عاشق قلب سنگی مادرت بودم و آن را دیوانه وار دوست داشتم سپس دستش را روی دست مادرگذاشته نگاهی دلنشین به صورت مادر انداخت. آقا محمود که تا آن لحظه در فکر فرورفته بود رو به پدر کرده و گفت: آقا رامین دیگه وقتش رسیده که بچه ها از گذشته بدانند بعد رو کرد به مادر و گفت : افسون جان لطفا تعریف کن. پدر گفت : تمام خاطراتبیشتر متعلق به افسون است . دختری که قلبی مانند سنگ داشت ولی دست روزگار آن رامانند خاکستر نرم کرد. در همان لحظه پدر رو به مادر کرد و گفت: عزیزم اگر خسته نمیشوی برای بچه ها تعریف کن می دانم دست از سرمان بر نمیدارند. مادر دستی به موهای خاکستری رنگش که کرد پیری روی آن نمایان بود کشید و با حالت خستگی گفت : آخه حوصله تان سر میرود بگذارید برای وقتی دیگر الان ساعت ده شب است باید استراحت کنید. شوهرم شاهین که خیلی مشتاق بود از گذشته مادر بداند گفت : مادر خواهش میکنم اینقدر طفره نروید شما هم برای امشب یک هدیه به ما بدهید و از شما می خواهیم کههدیه امشب شما تعریف خاطرات گذشته تان باشد . مادر لبخندی زد و گفت : خوب فردا جمعهاست و می توانیم تا صبح به گذشته سفر کنیم همه هورا کشیدند و دور مادر حلقه زدند.

مادر خنده ای کرد و گفت : اینطور که شما مشتاق هستید بشنوید من هول می کنم. فرهادگفت: مادر جان دوست دارم چیزی از قلم نیندازی. مادر با مهربانی گفت: باشه پسرم بهت قول میدهم که چیزی را پنهان نکنم شاهدان اطرافم نشسته اند و با این حرف به دایی مسعود و آقا محمود نگاه کرد و لبخند قشنگی زد. من گفتم تورو خدا مامان زودتر شروع کن دلم داره آب میشه. مادر شروع کرد و همه به چهره زیبای مادر خیره شدیم.

ما یک خانواده شش نفری بودیم که خوشبخت در کنار هم زندگی می کردیم پدر مرد زحمت کشی بود و مادر عاشق شوهر و بچه هایش. دو خواهر زیبا داشتم به نامهایشکوفه و رویا و برادرم مسعود که الان او را میبینید از من پنج سال بزرگتر است بعداز آن اتفاق شوم به من لقب قلب سنگی دادند.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌ها خاموش

دانلود رمان الهه شرقی

نام کتاب: الهه شرقی

نویسنده: رویا خسرونجدی

 تمام اندامش به شدت می لرزیدحتی با فشار دندان هایش نمی توانست لرزش محسوس لبهایش را مهار کند .انعکاس کلمه ی برگشته همچنان در مغزش میپیچید و سرش را به دوران می انداخت.به زحمت بر خود مسلط شد و ارام و لرزان به سوی اتاقش رفت در را گشود و خود را روی تخت انداخت.چشم هایش را چندین بار باز و بسته کرداو واقعا در اتاقش بود.نه خواب بود و نه خیال و جمله ای که شاید بار ها در شیرین ترین رویاهایش میشنید و لذت می برد اکنون در بیداری ودر عالم واقع می شنید”یعنی واقعا او برگشته بود:” هر چند نمی توانست باور کند ولی حقیقت داشت.او بالاخره برگشته بود ولی چراحالا؟وایا این بازگشت انگونه که پیش از این ها تصورش را می کرد او را خوش حال می نمود؟مدتها بود که دیگر انتظارش را نمی کشید.شاید درست از اولین روزی که رفته بود.

اما اکنون این بازگشت ناگهانی و غیر مترقبه چون زلزله ای ارامش شیرین زندگیش را بار دیگر به ویرانی می کشید و این اغاز فصل جدیدی بود که پایانش نا پیدا بود و مه الود.

خودش را روی تخت مچاله کرد.اعصابش چنان در هم ریخته بود که احساس می کرد فکرش از کار افتاده و مغزش را خوابی عمیق و سنگین ربوده است.به زحمت از جا برخاست و خود را به مقابل پنجره اتاق کشاند.پنجره ای که روز های بسیار در انتظار یک خبر خوش مقابلش می نشست و با ابر های دلگیر اسمان پنجره اشک میریخت.امروز هم باران می بارید و اسمان پنجره پر از ابر های دلگیر و سیاه بود و ذهن اشفته ی او به جای پیشروی در زمان حال به مرور گذشته ها می پرداخت و پلک های خسته اش را روی هم میکشاند. چشمانش را که گشود باز همان تصویر کهنه و تکراری در اینه جا گرفت.

چقدر دلش میخواست به جای این تصویر کهنه که سال ها از تکرار ان در اینه می گذشتتصویر چهره دیگری در قلب ارام و صاف اینه جا می گرفت.چهره ای لبخندی بر لب نشاطی در چهره و شوری در نگاه داشت.شاید چهره خود او سال ها پیش از این و یا یک چهره تازه.

تصویر در که دراینه از هم گشوده شد چهره اش در هم رفت .می توانست حدس بزند چه کسی وارد اتاق خواهد شد ولحظه ای بعد تصویر پدر با همان قامت متوسط و چهره همیشه نگران در حالی که با انگشت مو های سپیدش را مرتب می کرد در کنار تصویر او در دل اینه جا خوش کرد.لحظه ای سکوت برقرار شد .گویا پدر برای تسلط بر خود به این سکوت نیاز داشت.سپس در حالی که سعی می کرد کاملا خوددار باشد در اینه نگاهی به چهره دختر جوان انداخت و گفت:

هنوز حاضر نشدی بابا؟

دختر جوان پوزخندی زد و بی حوصله پاسخ داد:

تا چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه.شما برو من خودم میام.

زود باش دختر…نمیشد امروز یکم زود تر کلاس رو تعظیل می کردی ؟

دختر جوان با حالتی عصبی از جا جست مقابل پدر ایستاد و با خشم گفت:

نه نمی تونستم زود تر بیام.حالا چی شده؟اسمون به زمین رسیده ما خبر نداریم؟اصلا چرا باید عجله کنم؟این دو تا معلوم نیست چند ساله دارن با هم زدنگی می کنن حالا راه افتادن اومدن این جا واسه ما جشن عروسی راه انداختن که مارو مسخره کنن یا خودشون رو؟

پدر لحظه ای به سیاهی عمیق چشمان دخترش که برق خشم گیرایی عجیبی به انها بخشیده بود نگریست و با ان که می دانست حق با اوست قیافه ای حق به جانب به خود گرفت و پاسخ داد:

تو حق نداری راجع به عموت این طوری حرف بزنی کیمیا.

مگه دروغ میگم؟

هر حرف راستی رو باید هورا کشید؟حالا بحث رو کنار بذار و زود تر حاضر شو.بعد از این همه گوشه نشینی حالام که بالاخره از لاکت بیرون اومدی نمی خوام مردم فکر کنن…

کیمیا با عصبانیت حرف پدر را قطع کرد و گفت:نه…اصلا …منم نمی خوام…البته که نمی خواممردم بگن از وقتی که شوهرش ولش کرده رفته سراغ یه دختر بلوند امریکایی

داره دق می کنه …نمی خوام فکر کننن از وقتی شوهرم هر جا نشسته علنی گفته که از اولم منو نمی خواسته و به زور پدرش با من ازدواج کرده منزوی شدم…می فهمی پدر؟

من خوب می دونم که شما ابرو دارید و نمی خواید تو جنگی که با پدر اردلان به راه انداختید بازنده باشید.شما می خواید من بزنم برقصم و هورا بکشم که خوشحالم زندگیم بر باد رفته .خوشحالم از شادی تو پوست خودم نمی گنجم که کلمه مبارک مطلقه کنار اسمم نشسته و تو این جامعه ی لعنتی همه جا جای منه.شادم از این که توی این چند ماه جرات نکردم حتی با پسر باغبون خونه مون سلام و علیک کنم…چرا دست از سرم بر نمی دارید؟از جون من چی می خواین ؟ یعنی چی مونده که بخواین؟یه روزی روی من معامله کردین و مجبور شدم با پسری ازدواج کنم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و فرداش گفتین معاملات شما دو تا پول پرست به هم خورده و زندگی ما هم باید به هم بخوره تا تقاص کار شما رو پس بدیم…حالا دیگه چی میگین پدر عزیزم؟چرا نمی ذارین با درد خودم بسوزم و بسازم و بمیرم؟

درست زمانی که اخرین فریاد کیمیا در اتاق پیچید یک بار دیگر در باز شد و زنی سراسیمه خود را داخل اتاق انداخت و گفت:

باز اشوب به پا کردی کمال؟خدا ازت نگذره.چرا دست از سر این بچه بر نمی داری؟

پدر دستپاچه پاسخ داد:

به جون خودت…به جون خودش من چیزی نگفتم اختر.نمی دونم چرا یه دفه عصبانی شد.

اختر چشم غره ای به شوهرش رفت به سوی کیمیا دوید و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد دلسوزانه گفت:

چیه مادر ؟چرا گریه می کنی؟مثلا اومدی عروسی ها.این طوری که فریاد می کشی صدات میره پایینوکیمیا گوشه چشمانش را با دستمال خشک کرد وپاسخی نداد.مادر نگاه پررنج و نگرانش را به او دوخت و دوباره گفت:

زود باش مادر جون اماده شو.الان عروس رو میارن…بیا پایین ببین چه خبره.جوونا دارن خودشونو خفه می کنن .فقط تو تک و تنها نشستی این بالا و غصه می خوری… همه سراغت رو می گیرن.

کیمیا بغضش را به زحمت فرو داد و بریده بریده گفت:

می دونم …می دونم …الان میام.

بعد دوباره جلوی اینه نشست و در ان مادرش را دید که با عصبانیت با پدر نجوا می کرد.پدر سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد.وقتی حرف های مادر تمام شدهر دو اهسته از اتاق خارج شدند.کیمیا باز به تصویر خود در اینه نگاه کرد و پوزخندی زود گفت:گل بود به سبزه نیز اراسته شد .فقط این گریه لعنتی رو این صورت مات و رنگ پریده کم داشت تا همه فکر کنن روحم رو احضار کردن.

بعد با بی میلی کیف لوازم ارایشش را روی میز خالی نمود و سعی کرد با وسایل ارایش

رنگ و جلای تازه ایبه چهرهبدهد.وقتی کارش تمام شد دوباره نگاهی خریدارانه به صورتش کرد و لبخندی از سر رضایت زد و در حال برخاستن زمزمه کرد:خدا بیمارزه پدر اونی که رنگ و روغن رو اختراع کرد.

و بعد از اتاق خارج شد .روی اولین پله که ایستاد ارزو کرد که این جشن کذایی هر چه زود تر خاتمه یابد.بعد به ناچار پله ها را طی کرد و به سمت حیاط بزرگ خانه ی مادر بزرگ به راه افتاد.حق با مادر بود.بچه ها حسابی سر و صدا راه انداخته بودند و این به نظر کیمیا خیلی بی معنی و مسخره می امد.وقتی به جمع نزدیک شد اولین کسی که به استقبالش امد مادر بود و بعد از او عمه و زن عمو ها و دیگر اعضای فامیل که با نگاه های موشکافانه حلاجی اش می کردند.

کیمیا از نگاه هایشان احساس تنفر می کرد.گویا ان ها منتظر بودند بعد از متارکه ظاهرش هم تغییر کرده باشد.شاید روی سرش دنبال شاخ و کنار پاهایش دنبال یک دم بلند و به جای کفش هایش منتظر سم بودند.از این تصور لبخند تمسخر امیزی لبانش را گشود و در حالی که سعی می کرد خود را کاملا بی تفاوت نشان دهد همراه دختر عمو هایش و به اصرار ان ها به سوی میز جوان ها رفت.در همان حال فتانه دختر عمویش با همان شیطنت همیشگی کنار گوشش زمزمه کرد:

کیمیا با من بیا تا یه چیز جالب بهت نشون بدم.

کیمیا با تعجب به چشمان او که از شیطنت برق می زدد نگاه کرد و گفت:

یه چیز جالب ؟!مثلا چی؟

تنها قوم و خویشعروس خانم که در جشن شرکت فرمودند.

کیمیا خنده اش گرفت اما با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و سوال دیگری نکرد و همراه فتانه به سوی میزی که او اشاره می کرد حرکت کرد.از ان فاصله خشایار و اشکان پسر عموهایش و الهام و امیر عموزاده هایش و دو نفر دیگر را که پشت به نشسته بودند دید.

مو های زیتونی و بلند یکی از ان ها که با حالتی خوش فرم پشت گردنش را پوشانده بود

توجه کیمیا را به خود جلب کرد و حدس زداو باید غریبه ای باشد که فتانه از او حرف می زد.با این حال تا رسیدن به سر میز حرفی نزد.

وقتی نزدیک میز رسیدند همه از جا برخاستند حتی غریبه مو بلند.کیمیا با تک تک ان ها احوال پرسی کرد.وقتی به خشایار رسید او نگاه دلجویانه اش را به کیمیا دوخت و گفت:

 بابت اون موضوع واقعا متاسفم. هیچ کدوم از ما باور نمی کردیم که…

کیمیا بلافاصله حرف خشایار را قطع کرد و گفت:

اره می دونم …از لطفت ممنونم.

خشایار حرف دیگری نزد و کیمیا نگاهش را به مرد غریبه دوخت.او جوانی بود با قد کمی بلند تر از حد معمول و اندامی ورزیده .چشمانی یکدست ابی تیره داشت و نگاهش پر از شیظنت های کودکانه بود که با سنش که شاید ۲۷/۲۸ساله می نمود سنخیتی نداشت.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

  منبع :iranromance.com

ایران رمان

ارسال شده در اطلاعات مفید | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌ها خاموش