داستان دعوای زناشویی

دعوای زناشویی ۱

-  چرا اینجانشستی ؟ !

صدای رضا خواب آلود اما کمی خشمگین بود. چرا این زنها آنقدر دیوانه اند. چند لحظه پیش وقتی در تختخواب خالی غلطی زده بود و متوجه نبودن مهشید شده بود، ساعت بالای تخت پنج دقیقه به چهار صبح را نشان می داد. این هم از بچه بازیهای جدیدش بود .

سالهای اول هر وقت می خواست خودش را خیلی ناراحت نشان دهد، شب ها در رختخواب گریه می کرد. انگار که تمام روز را که تنها در خانه بود از او گرفته بودند و فقط در آن ساعت شب که رضا می خواست چند ساعتی بخوابد تا صبح فردا به راحتی به سرکار برود، باید با آنهمه سروصدا بینی اش را بالا می کشید و نفس های بغض آلود بیرون می داد. رضا چند باری هم سعی کرده بود تا از او دلجویی کرده باشد و تسکینش دهد. اما هرچه بیشتر ملایمت به خرج می داد، فاصله تکرار این صحنه در شبهای متوالی کمتر و کمتر می شد. او هم خسته شد و گذاشت مهشید تا هروقت می خواهد بالشش را با اشکهایش مرطوب کند. درواقع زیاد هم بی ثمر نبود. مدتها بود که مهشید دیگر در رختخواب گریه نمی کرد .

اما حالا یک بازی جدید شروع شده بود

رضا همچنان که به اطاق یاشار و حمام و سالن نگاهی  انداخت، با خود فکر می  کرد که چقدر این زن حوصله دارد که دراین ساعت نیمه شب چنین نمایشی را به راه می اندازد. ای کاش اصلاً از جا بلند نشده بود . چند بار به این رفتار مهشید هم اهمیت نمی داد، از نشستن در گوشۀ آشپزخانه یا کنج سالن دست برمی داشت و ترجیح می داد تا صبح درجایش بخوابد و تمام افکار بی پایانش را برای روز روشن بگذارد .

•-  برو بخواب ، من خوابم نمیبره .

صدا از همان گوشه ای که مهشید در کنج آن مچاله شده بود آمد. زن تکانی نخورد. قسمتی از آشپزخانه با نوری که از نورگیر به داخل می آمد اندکی روشن بود اما آن گوشه که مهشید خودش را جمع کرده بود کاملاً در تاریکی محفوظ بود. میدانست که رضا نمی تواند به خوبی او را ببیند. لزومی نداشت که حتی زحمت نگاه کردن به سوی درگاهی را نیز به خود بدهد. حوصله نداشت. دلش می خواست رضا زودتر به اتاق خواب بازگردد تا او باز هم با خود تنها باشد. مطمئن بود رضا اینموقع شب هیچ تمایلی به شنیدن هیچ حرفی ندارد. پس بهتر بود آن سایۀ طلبکارانه هر چه زودتر از میان در کنار می رفت تا او خلوت خود را دوباره بازیابد. انتظار چندان طولانی نشد. رضا با بی حوصلگی و انزجار نفسش رابیرون داد و بعد از چند دقیقه که چراغ دستشویی روشن شد و صدای آب در میان لوله ها پیچید، صدای فنرهای دشک تختخواب و خش خش ملحفه ها باعث شد که مهشید با آسودگی دستش را روی گونه و چانه اش بکشد و قطره اشکی را که لحظاتی بود که پوستش را به خارش انداخته بود از صورتش پاک کند .

فردا باید کارهای زیادی انجام می داد. دوست ماندانا خواهرش، وکالت خوانده بود. اول به او تلفن می زد. اگر همه چیز همانطور که پیش بینی کرده بود درست از آب در می آمد تا قبل از بیدارشدن یاشار تمام اطلاعاتی که احتیاج داشت به دست می آورد. بعد هم می توانست بچه را پیش مادرش بگذارد و خودش به بهانه کاری به دادسرا برود و درخواست طلاق بدهد. کسی نباید می فهمید که او چکار می خواهد بکند. این کاری بود که باید خودش تا به آخر به انجام می رساند .

وقتی همۀ برنامۀ فردا را دوباره مرور کرد از هیجان بلند شد و در طول وعرض سالن به راه افتاد . با شتاب تا انتها می رفت و دوباره تا دم درب آشپزخانه بازمی گشت. کارهای زیادی یاید انجام می داد. همه او را دست کم گرفته بودند. اما اشکالی نداشت به زودی از اشتباه درمی آمدند . باز چند بار تا انتهای سالن رفت و بازگشت. اما حالا دیگر لبخند می زد. حالا می توانست برود و راحت سرجایش بخوابد. چون حالا می دانست چکار می خواهد بکند. با همان سبکی به سوی اطاق خواب رفت و آرام لبۀ تخت نشست. سرش را روی بالش گذاشت و پاهایش را به زیر ملحفه سرداد. با اولین حرکتی که به بدن خود داد با دستها و پاهای رضا برخورد کرد. خواست خودش را کمی عقب بکشد که رضا را از خواب بیدار نکند، اما کمی دیر شده بود . رضا آرام ولی بدون تردید زنش را به سوی خود می کشید

دعوای زناشویی ۲

دستهای کوچک یاشار ناشیانه موهای روی پیشانی مهشید را کنار می‌زد. چشمهای مهشید بازشد.

ساعت از نه هم گذشته بود. گلویش خشک و چشمهایش خسته بودند. چرخی زد و پسرکش را که کنارش خوابیده بود و لبخند می‌زد در آغوش کشید. بچه خندید. گاهی مادرش برای اینکه زودتر از آن زمانی که خیال داشت بیدارش کرده بود، حسابی بدخلقی می‌کرد. اما امروز مادر با لبخند بغلش کرده بود و لپها و گردن و زیر گلویش را غرق بوسه می‌کرد. یاشار قلقلکش می‌آمد و جیغ می‌کشید و مهشید با لذت بیشتری لبها و بینی اش را به زیر گلوی بچه فشار می‌داد و از پیچ و تاب‌های تن کوچک یاشار میان بازوانش لذت می‌برد. وقتی مهشید دوباره به چشمهای پسرش نگاه کرد، چشمهای هردو از خنده نمناک شده بود.

مهشید دوباره به پشت دراز کشید و دستش را در امتداد تشک تختخواب دراز کرد:

_ میای تو بغل مامان؟ همونجوری که دوست داریم !

بچه چهاردست‌وپا  خودش را به آغوش مادرش رساند. سرش را روی سینۀ مهشید گذاشت و دستش را دور تن مادر حلقه کرد. مهشید با یک دست شانه‌ها و پشت یاشار را نوازش می‌کرد و دست دیگرش حلقه های نرم و خرمایی سر پسرک را به عقب می‌راند. این لحظه‌ها، لحظات ناب و بی‌نظیری بود که با تکرار هر روزش باز هم عادی یا کم ارزش نمی‌شد. مهشید می‌دانست که جای بچه در آغوش وی چندان راحت نیست ولی از اینکه می‌دید آن کوچولوی چهار ساله چطور سعی دارد به خاطر رضایت مادرش خود را آرام نشان دهد و به آن شکل ناراحت صبورانه در آغوش مادر باقی بماند غرق لذت و درعین حال عذاب وجدان شد.

ساعت از ده هم گذشته بود. آن زمان که مهشید پیش دستی عکس‌دار یاشار را با هفت هشت تا لقمه ی کوچک کره و پنیر و چای ولرم شیرینی که مهشید هیچ وقت نفهمید برای چه فکر می کرد باید آنقدر شیرین باشد که حتی خودش قادر به چشیدنش نبود، کنار دست یاشار که روی لبۀ کابینت نشسته بود ، گذاشت. مهشید با کج‌خلقی محتویات ظرف‌های کثیفی را که همه جای آشپزخانه را اشغال کرده بود ، در سطل زباله خالی میکرد و ظرف‌ها را با سروصدا داخل ظرفشویی می‌انداخت.

چقدر شب گذشته که در این گوشه نشسته بود از بوی بقایای ترشیدۀ میوه‌ها همراه با بوی سرکۀ سالاد، بوی سرخ‌کردنی با بوی وانیل و شکلات کاسه‌های بستنی، که انگار درست زیر دماغش بود رنج کشیده بود. شب گذشته!؟… همه چیز چقدر تلخ و سنگین بود… ناگهان علت تمام آن گرفتگی سر و خشکی گلویش را به یادآورد. تقریباً همه را فراموش کرده بود. چقدر رضا آسان می‌توانست همه چیز را خراب کند. تصمیم داشت  امروز صبح کارهای زیادی بکند. اما عجیب ابنکه انگار همه چیز را فراموش کرده‌بود. الان تا می‌خواست اطلاعاتی را که نیاز داشت به دست آورد و یاشار را آماده کند، ساعت یازده شده‌بود. رساندن یاشار به مهد کودک مادرش، توضیحی موجه برای آنها و احتمالاً کمی توقف و احوال پرسی و بالاخره رسیدن به آنسوی شهر تا دادسرا!نه، برای امروز دیگر امکان نداشت. شاید فردا بهتر بود ساعت بالای سرش بگذارد تا صبح خواب نماند. تازه می‌توانست امروز به بهار دوست ماندانا تلفن کند. یک بهانۀ خوب هم برای غیبت فردایش و نگهداری از یاشار برای مادرش پیدا کند و برنامه‌ریزی شده و آگاهانه و بافرصت کافی دست به عمل بزند. آری اینگونه بهتر بود. هفت سال گذشته بود. یک روز بیشتر چه اهمیتی داشت. ولی چقدر عجیب بود. واقعاً هفت سال گذشته بود

دعوای زناشویی ۳

دانشگاه تهران، خیابان انقلاب، خیابانهای اطراف، چه روزهایی بود. الان که به همۀ آن روزها فکر می‌کرد، می دید چقدر همه چیز عادی بود و چقدر در زمان خودش پرهیجان و لذت‌بخش به نظر می‌رسید. هرترم، هراستاد، هردرسی… ناگهان تبدیل می‌شد به یک دنیای ناشناخته. گاهی خشک‌ترین درس‌ها و عبوس‌ترین استادها، جالب‌ترین و پرکشش‌ترین ماجراها را به وجود می‌آورد. شاید عجیب نبود که درآن‌روزها حتی رضا هم جالب به نظر می‌رسید. با پاترول دورنگ طلایی و یشمی‌اش، با موهای بالا زده و همیشه مرتب و ریش‌وسبیلی که فقط به اندازه یک قاب دور گونه ها و چانه اش را دربرگرفته بود، پیراهنهای مردانه با خط اتوی روی آستینها و شلوارهای پیلی‌دار سورمه ای و خاکستری، کفشهای چرمی همیشه واکس زده، با اندامی پر و با قدی نه چندان بلند… هه! کدام یک از این چیزها جالب بود خدا می‌داند؟!

ولی آن‌روزها برای مهشید تمام اینها نشان از مردی می‌داد که می‌داند از زندگی چه می خواهد. پسرهای دانشکده همه فوق‌العاده هیجان زده و سردرگم بودند. رفتارهایشان بیشتر کودکانه بود تا مردانه. با صدای بلند می‌خندیدند. دنبال هم می‌دویدند. بعضی هایشان هم که از این بدتر، سعی می‌کردند با پوشیدن شلوارهای پیلی دار اتو کشیدۀ مد آن زمان که با بدنهای لاغر و استخوانیشان هیچ سازگاری‌ای نداشت و با گرفتن کیف های دستی بزرگ مسخره خودشان را به شکل مردهای بسیار پرمشغله و پرمسئولیت درآورند، که جز مضحک شدن نتیجه‌ای برایشان دربرنداشت. اما رضا نه، رضا یک مرد واقعی بود.

روزی که خاله فرشته از خانوادۀ رضا با مادر حرف می‌زد، در صورت مادر دودلی و ناتوانی در تصمیم‌گیری موج می‌زد. به عقیدۀ او مهشید مثل ماندانا نبود. دانشگاه رفتنش هم با هزار مصیبت، با کلی پول کلاس و معلم خصوصی دادن، دروضعیتی که چندان هم این هزینه ها ساده نبود. آن هم تازه در رشته‌ای نه‌چندان جالب رخ داده بود. دختر آنچنان هم درقیدوبند تحصیلات عالی و دست‌یابی به مدارج فوق العاده نبود. درواقع برایش همان بهتر بود که ازدواج می‌کرد. اما با یک پسری که شانزده سال از خودش بزرگ‌تر بود؟! … نه…  اصلاً چرا پسره تا حالا ازدواج نکرده؟! . یک پسر سی‌وشش ساله، بدون هیچ دلیلی مجرد؟!

تمام این افکار به مادر کمک می‌کرد تا به دودلی‌ها و تردیدهایش سمت‌وسویی بدهد. آره…  اشکالی نداشت که مهشید ازدواج کند. شاید خوب هم بود. اما این یکی نه! … شانزده سال بزرگتر؟!

خاله فرشته که انگار عزمش را جزم کرده بود که مادر را از تشویش‌ها و نگرانی‌هایش رهایی بخشد بدون عقب نشینی همچنان ادامه می‌داد:

_ بیخودی این فکرها را نکن خواهر، حاج آقا ملک اینها اصلاً یک خانوادۀ اصیل و با ریشه‌ای هستند که توشون این حرفها نیست. آقا رضا رو ماشاءالله من خودم دیدمش. جوون سالم و مومنیه. داداش بزرگش هم تازه یک ساله ازدواج کرده. بچه‌های کاری و نجیب و افتاده‌ای هستند. اهل هیچ آت‌وآشغالی هم نیستند. یک سیگار این پسرها نمی‌کشند. دختراشون هم همینطور. حیف که پسر تو فامیل نداشتیم وگرنه حیف بود که بذاریم از دستمون برند، آنقدر که این دخترها پاک نجیب و خانوم و هنرمند بودند.

 خاله فرشته با سیاست مکثی کرد و به مهشید که با جدیت داشت بافتنی می‌بافت که مبادا از دخترهای آقای ملک چیزی کم بیاورد، نگاهی انداخت و مثل کسی که دهانش آب افتاده باشد مکثی کرد و لحظه‌ای چانه‌اش را منقبض کرد، دستش را روی دستۀ مبلی که مادر مهشید نشسته بود گذاشت و باوجودیکه خودش را به سمت خواهرش خم‌کرده‌بود، اما چشمهایش کاملاً به سمت مهشید بود ادامه داد:

_ شانزده سال بزرگتر هم که عیب نیست، تازه حسن هم هست. خدا شاهده خودم همین هفتۀ پیش، از جلوی طلا فروشی توی فلکه رد می‌شدم. دختره بیست‌ودوسه سال بیشتر نداشت، اما خدا وکیلی خوشگل و خوش هیکل بود. اونوقت مرده، بگم چهل‌وپنج‌شش ساله بود. دست دختره رو گرفته بود التماسش می‌کرد که فقط بیاد تو طلا فروشی یک چیزی انتخاب کنه. فکر می‌کنی چی؟! می خوای یک پسر بیست‌وچند سالۀ دانشجو که دستش به دهنش نمی‌رسه بیاد دخترت رو بگیره ببره یک عمر بهش گشنگی بده و بدبختی وام و قسط و هزار کوفت و زهرمار، تازه بعداز بیست سال بخواد صاحب خونه و زندگی بشه که چی؟!  بده! پسره کار، خونه، ماشین،همه چیز داره. تازه، سنش هم از دخترت اونقدر بالاتره که از ترس اینکه مبادا زن جوونش هوای جوونی به سرش بزنه، صد تا ناز دخترتو می‌خره که مبادا کم بیاره . مرد که سنش بالا باشه قدر زنش رو میدونه. با بچگی و جوونی و خامی زندگی رو خراب نمیکنه…

تک‌تک حرفهای خاله فرشته انگار که همین دیروز بود، توی گوشهای مهشید می‌پیچید. چه تصویر زیبا و دوست داشتنی‌ای از زندگی با رضا برای او ساخته بودند. عجیب نبود که مهشید خام شده بود. خاله فرشته آنقدر در انتخاب کلمات مهارت داشت که آنروز مادر هم کاملاً متقاعد شده بود که زندگی سخت، بدبینش کرده و هیچ اشکالی ندارد اگر قضاوتش را تا روز پنجشنبه که قرارشد خانوادۀ ملک برای خاستگاری به منزلشان بییایند به تعویق بیاندازد…

صدای شکستن چیزی ناگهان مهشید را از آن روزهای دور به زندگی واقعیش بازگرداند. یاشار سعی کرده بود به مادر کمک کند و پیش دستی خالیش را از همانجا که نشسته بود به داخل ظرفشویی بسراند. اما درواقع شکردان بلوری سر راه بود که البته اکنون دیگر نبود! شکرهای پخش شده روی زمین و قطعات بی‌هویت و شکسته‌شده، بقایایی از چیزی بود که زمانی شکردان خوانده می‌شد .

تلفن پشت سر هم زنگ می‌زد. شیشه‌ها و شکرها؟… یاشار که گریه می‌کرد؟… تلفن؟… تلفن!

دعوای زناشویی ۴

مهشید درسکوت، از شیشه ی ماشین به بیرون نگاه می کرد.  از خودش متنفر بود. سال‌ها سعی کرده بود این سکوت احمقانه را بشکند. آن هم به چه شکل ذلت‌ بار و حقیری! دیده بود که رضا هروقت  خواهرهایش در ماشین همراه آن‌ها بودند، از پروژه‌هایی که با پدرشان درحال ساخت بود، از مسیرها و بزرگراه‌هایی که قرار بود به زودی ساخته شود یا تغییر کند، کارها و برنامه‌های شهرداری یا… از هرچیز دیگری که ذره‌ای دانستنش برای مهشید مهم نبود با آب‌وتاب صحبت می‌کرد و توضیح می‌داد. سعی می‌کرد هربار که با رضا در ماشین تنها هستند خودش را علاقمند به تمام آن ساختمان‌های نیمه‌کاره و خیابان‌های بسته‌ی شخم‌زده شده، نشان دهد!… اما… اما پاسخ رضا همیشه در یک کلمه‌ یا حتی شانه بالا انداختن خلاصه ‌شده‌بود. چرا انقدر برایش مهم بود. چه چیزی همه‌ی این‌ها را برای او مهم می‌کرد، درحالی‌که انگار برای رضا اصلاً مهم نبود که مثلاً چرا مهشید ساکت است؟! یا بخواهد به‌دنبال راهی بگردد برای بیشتر با هم بودن. چه چیز مهشید را این همه وابسته به خوب و بد رضا کرده‌بود و چه چیز رضا را این‌همه بی‌نیاز!

خسته بود. سگ کوچک قهوه‌ای رنگ روی داشبورد ماشین نشسته بود و با هر تکان اتومبیل سرش بی‌ اراده تکان می‌‌خورد. مهشید هم روبروی آن سگ قهوه‌ای گردن‌لغ نشسته‌بود و بی‌اراده  به جشن تولد بچه‌ی خواهرشوهری می‌رفت که حتی انقدر برای او ارزش قائل نبودند که برای دعوت به خودش زنگ بزنند! شاید راضیه فکر می کرد اول و آخر که برادرش باید برنامه هایش را ردیف کند و زودتر بیاید، پول هم که پول برادرش است، تا تصمیم بگیرد چه هدیه ای برای بچه ی خواهرش بگیرد. مهشید دیگر این میان چه نقشی داشت که با او  صحبت کنند. اّه… مسخره بود. از صبح که رضا زنگ زده بود و خبر داده‌بود تا برای شب آماده باشند به همه‌ی این چیزهای مسخره فکرکرده‌بود، تا الان! اصلاً چرا اینها باید برایش مهم باشد. در تصمیمات مهم زندگی شخصی خودش، آنجایی که پای احساس خودش، زندگیش، آینده و بدتر از آن همین امروزش درمیان بود. رضا اصلاً اهمیتی نمی داد که مهشید چه نظری داشت. واقعاً دعوت برای تولد یک بچۀ ده ساله چه اهمیتی داشت؟!

خسته بود. خیلی خسته بود. درست امشب و این مهمانی احمقانه. یاشار مدام روی صندلی عقب اتومبیل وول می خورد و علی الرغم میلش چشم از آن بستۀ بزرگ براق برنمی داشت. مهشید به عقب برگشت و به پسرش لبخند زد. یک بار اوائل راه به آن دوتا چشم درشت پراز تمنا نگاه کرده بود و قول داده بود که او هم اگر یک کم دیگر بزرگ شود بابا یکی از همین ماشین های کنترلی و شاید حتی یکی بزرگ ترش را برای او خواهد خرید. اما این جمله چندان بچه را خوشحال نکرده بود. حداقل در آن لحظه نیاز به اطمینان خاطر بیشتری داشت. اما چشم های براقش جز پشت گردن کاملاً اصلاح شده ی پدرش چیز دیگری نمی دید.

مهشید دستش را از بین دو صندلی رد کرد و به عقب چرخید. دوست داشت می توانست به بچه بگوید یکی از همین روزها خودش برایش خواهد خرید. اما می دانست حتی یاشار هم این جمله را باور نخواهدکرد. با لبخند امیدوارانه ای انگشتهای کوچک پسرش را درمیان انگشتانش گرفت. بچه چند لحظه ای صبوری کرد اما بالاخره به آرامی انگشتانش را از قفل دست مادر رها کرد و مجدداً روی بستۀ بزرگ وسوسه کننده قرارداد. آن انگشت کوچک فضول دقایقی پیش با بی صبری سعی کرده بود یکی از چسب های بسته را باز کند تا شاید قسمتی از عکس روی جعبه را ببیند و حالا سعی داشت بدون اینکه توجه مادر را جلب کند چسب جدا شده و خشک شده را مجدداً به کاغذ کادو بچسباند. مهشید برای لحظه ای به چسبی که دیگر چسب نبود نگاه کرد. اما به سرعت چشمهایش را بالا آورد تا خودش را به ندیدن بزند. یاشار سرش پایین بود و با تشویش به خرابکاری ای که کرده بود نگاه می کرد و با دندانهای بالایش لب پایینی اش را می جوید. مهشید دوباره چرخید و به پشتی صندلی تکیه داد. ترافیک کمتر شده بود و کمتر از ده دقیقۀ دیگر به منزل خواهرشوهرش می رسیدند. شب مسخره ای بود. فردا قراربود تصمیمات مهمی برای زندگیش بگیرد. صبح که رضا زنگ زده بود و گفته بود که شب جشن تولد کامران است، با عجله برگشته بود و شکرها را جمع کرده بود. یاشار را دلداری داده بود. لیلا دوستش زنگ زده بود و با هم صحبت کرده-بودند. ناهار پخته بود. گردگیری کرده بود و… هر کار دیگری جز آنکه به بهار زنگ بزند و اطلاعاتی که می خواهد به دست آورد و با مادرش برای فردا هماهنگ کند. اما مهم نبود. کافی بود فردا کمی زودتر از خواب بیدار شود. همه چیز درست می شد. فردا می رفت تا برای خودش، برای رضا که آنقدر حضور وی را نادیده می گرفت و برای یاشار که دنیای کوچکش با یک چسب نافرمان مطلاتم می شد و لب پائینی اش را می جوید، تصمیم بگیرد.

دعوای زناشویی ۵

شب بود. تا چشم کار می کرد ماشین بود که به دنبال هم ایستاده بودند. یعنی ساعت چند بود؟!

مهشید نمی دانست. اما خیلی دیر بود. خیلی دیر… مانتو و مقنعه به تن نداشت. چقدر خوب که انگار هیچ کس نمی دیدش. از ظهر از مدرسه درآمده بود و هنوز به خانه نرسیده بود! خیلی دیر بود… جواب مادر را چه  می داد؟… مانتو و مقنعه­اش را کجا گذاشته بود؟… فردا امتحان داشت. هیچ چیز نخوانده بود!… دقیقاً نمی­دانست اینجا کدام خیابان است. تا خانه خیلی راه مانده بود. جواب مادر را چه می­داد؟. . . فردا امتحان داشت … اما او که دانشگاه­اش را هم تمام کرده بود… یعنی چه؟! باید زودتر به خانه می­رسید. باید به مادر می­گفت که یک اشتباهی پیش آمده. او سال­ها پیش لیسانسش را هم گرفته بود. به خاطر همین درسها یادش نمی­آمد. خیلی از آن سال­ها گذشته بود. تلفن زنگ می­زد… زنگ تلفن؟!… شاید از یکی از مغازه­ها یا ماشین ها شنیده می­شد… کاش زودتر به خانه می­رسید… زنگ تلفن…

تلفن!!! . مهشید از خواب پرید.

صدای شاد و پر هیجان لیلا از آن سوی خط به گوش می رسید:

•      ای بابا، تو که هنوز خوابی خانوم خانوما. مارو بگو فکر کردیم تا حالا چند باری راه پله­های دادسرا را از بالا تا پایین شمردیشون. نگو خانوم تو رختخواب تشریف دارند.

•      ساعت چنده؟!

صدای مهشید آنقدر خواب آلود بود که هر کسی جز لیلا را ناامید می کرد.

•      ساعت یازده و ده دقیقه است و بنده بیشتر از دو ساعت و نیمه که دارم جنابعالی رو پیش مامانتون، در راه دادسرا، توی پله­های دادسرا، پشت درهای بسته، جلوی میزهای زهوار دررفته و خلاصه صد جای دیگه مجسم می­کنم به غیر از رختخواب. الان هم در واقع با وجودی که مطمئن بودم هنوز برنگشتی ولی چون خیلی هیجان زده بودم فقط برای تسکین خودم که با شنیدن صدای بوق بی جواب تلفن یک کم آروم بگیرم شماره­ات رو گرفتم. که البته در میان بالشت و لحاف دستگیر شدید… راستی یاشار کجاست که تو هنوز خوابی؟!

•      یاشار؟!… اوه! آره، اونم لابد خوابه که صداش نمیاد. دیشب خیلی دیر برگشتیم، بچه­ام خیلی دیر خوابید. فکر کنم سه و نیم بود. باید می خوابید. هشت صبح یکبار بیدار شدم. اما دلم نیومد این طفلک را با این کم خوابی بیدارش کنم. هفت سال که گذشت، یک روز دیگه هم روش.

•       خیر خانوم عزیز! سه روز دیگه روش. چون فردا ینجشنبه است و پس فردا هم جمعه، میریم تا شنبه.

•       مهم نیست، خوب شنبه!

•      آره اینم حرفیه. راستی! دیشب خوش گذشت؟

•      اوه، توپ!… ولش کن بابا. همه چیز از تفاوت هامون شروع میشه و باز هم به تفاوت هامون ختم میشه. منو رضا خیلی با هم متفاوتیم، همین تفاوت هم همیشه باعث سوءتفاهم میشه.

 مهشید هیچ وقت ازخاطر نمی برد، روزی را که لیلا برای اولین بار رضا را دیده بود. رضا خوش تیپ و خوش قیافه نبود اما به وضوح پولدار بود. با تمام این آنقدر معمولی بود که لیلا باور نمی کرد مهشید حقیقتاً تصمیم ازدواج با چنین کسی را داشته باشد. معمولی دقیقاَ کلمه ای بود که لیلا آن روز استفاده کرده بود و بعد در جواب حیرت مهشید که از او پرسید،چرا این کلمه را جوری استفاده می کند که انگار یک اتهام یا یک گناه نابخشودنی است. تقریباً یک ساعت تمام طول کشید تا لیلا توضیح بدهد که به هیچ عنوان قصد توهین یا تمسخر را نداشته است. اما باور این که این همان مرد آرزوهای مهشید است و قرار است زیر یک سقف زندگی کنند، کمی مشکل است.

واقعاً هم چه چیز باعث شده بود تا مهشید انتخابی آنقدر دور از انتظار دیگران یا حتی خودش، داشته باشد. مهشید همیشه زود دلبسته می شد. این چیزی نبود که خودش به آن واقف نباشد. حتی لیلا هم این را خوب می دانست. آن زمان ها یک روز به شوخی به مهشید گفته بود که :”اگر امروز من بیام و بهت بگم پسر همسایه ی ما تو را هربار که به خونه ی ما میایی و میری دیده و عاشقت شده و دیگه نمیتونه طاقت بیاره، تو حتی ندیده عاشقش میشی.” مهشید آنروز حسابی به این شوخی لیلا خندیده بود و کلی با تجسم هندی بازی هایی که می توانست در ادامه این سناریو رخ بدهد، با یکدیگر شوخی کرده بودند.

اما این دقیقاً همان داستان پاورقی احمقانه ای بود که روی داده بود.

مهشید، رضا و خانواده اش را دید. مادر خیلی خوشحال بود. آن ها خانواده اصیل و متمولی بودند که بچه های خوب و مودب و نجیبی تربیت کرده بودند و می توانستند برای مهشید حداقل امنیت و آسایش و رفاه را به همراه بیاورند. خانواده ی پرجمعیتی بودند. و این خیلی متفاوت بود از فضایی که مهشید در آن بزرگ شده بود، اما خوب بود. اگر پدر مهشید هم خانواده ی پرجمعیتی داشت، بعد از فوت آن خدا بیامرز مادر آنقدر یکه و تنها در مقابل آن همه مشکلات و سه تا بچه ی بی پدر، بی پناه و درمانده نمی ماند. در آن زمان ماندانا آنقدر بزرگ بود که سهمی از به دوش کشیدن بار را به عهده بگیرد و مانی هم آنقدر کوچک بود که خیلی سریع خاطرات آن چند سال را به فراموشی بسپارد و بی تابی نکند. درواقع بدتر از همه کنار آمدن با بی قراری ها و بهانه گیری های مهشید بود، که عزیز، دردانه ی پدرش بود و هیچ جوری حاضر نبود باورکند که دیگر قرار نیست پدر را ببیند. خانواده ی رضا شلوغ، اما گرم و صمیمی بودند. ماندانا رفته بود و راه خودش را در زندگی پیداکرده بود. درمورد مانی هنوز نمی شد قضاوت کرد، اما هرچه بود پسر بود. آنقدر هم روحیه ی حساس و شکننده ای نداشت. مهشید نه، باید از مهشید محافظت می شد و مادر اطمینان نداشت که بتواند این کار را به تنهایی و برای همیشه، انجام دهد. آن ها قادر بودند از مهشید مراقبت کنند.

لحظه ای که در شب بله برون حاج آقا ملک پدر رضا، با تمام سعیی که داشت تا دستش به بدن دختر اثابت نکند بالاخره موفق شد تا گردنبند گرانقیمتی را که از جیب کتش درآورده بود، به گردن مهشید بیاویزد. اشک شوق چشم های مادر را پرکرده بود و مطمئن شد که انتخاب درستی نموده است. به راستی چرا مهشید یا هیچ کس دیگر اصلاً در آن لحظه به این موضوع فکر نکرد، که چرا گردنبند را نداده بودند حاج خانم به گردنش بیاویزد. اینطوری صد درصد هم راحت تر بود و هم درست تر. شاید مهشید یا حتی مادرش قادر بودند از همین حرکت ساده جایگاهی را که قراربود مهشید به آن برسد پیش بینی کنند. اما هیچ کس به این چیزها فکر نکرده بود. اون روزها هیچ کس به این چیزها اهمیت نمی­داد. همه از این همه خوش شانسی سرحال و بی خیال بودند.

مهشید آن روزها بی اندازه سپاس گذار بود. همه دوستش داشتند، بی هیچ دلیلی، بی هیچ نیازی. حقیقتاً این چیز ارزشمندی بود… از جا که بلند می شد تا به آنسوی اتاق برود، مادر رضا قربان صدقه اش می رفت، دخترها با تحسین نگاهش می کردند. حتی یک بار فاطمه خانم، خواهر بزرگ رضا، از زیر چادر سفید گلدارش قری به سروگردنش داد و چشم هایش را از سوی عروس بزرگشان تا به سمت مهشید چرخانده و با رضایت گفته بود:  “خدا را صد هزار مرتبه شکر، چشمم به تخته. آقا داداش هام هر دوشون عاقبت به خیر شدند و خدا دوتا عروس خوب نصیب خانوادۀ ما کرد”، که قند تو دل مادر و مهشید آب شد.

مهشید به کل فراموش کرده بود که در همان جلسۀ اول وقتی حاج آقا درخواست کرد تا “ما بزرگترها یک کم جمع و جورتر بشینیم، تا این دوتا جوون همون گوشه چند تا کلمه حرف باهم بزنند و ببینند اصلاً از صدای همدیگه خوششون میاد یا نه!” و بعد هم خودش و خانواده اش همه، از این خوشمزگی و درعین حال روشنفکری و تجدد حاجی کلی خندیده بودند و چشم و ابرو برای همدیگر آمده بودند. بعد از این که مهشید بالاخره به قول حاج آقا صدای رضا را شنیده بود، به این نتیجه رسیده بود که هرچند رضا پسر خوب و باشخصیت و آقائیه، اما به هرحال آن کسی نیست که مهشید قصد داشت ادامۀ زندگیش را با او شریک شود.

چقدر همه چیز تغییر کرده بود. چقدر همه چیز دور و غیرقابل باور به نظر می رسید . شروع زندگی با رضا انقدر به گذشته ها پیوسته بود که مهشید وقتی به زندگیش در پیش از این اتفاق می اندیشید. احساس می کرد انگار به زندگی های گذشته اش، به آنچه تنها روحش، نه در این کالبد و در این زمان، بلکه در صده های پیش و در جسمی و فضایی غیر از این تجربه کرده است، می اندیشد .

مهشید اطلاعات کاملی در این مورد نداشت، اما می دانست که پدر در سال های پنجاه وپنج و پنجاه وشش، درست یک سال پیش از به دنیا آمدن مهشید، هفده ماه به دلیل فعالیت های سیاسی در زندان بوده است. این هم از همان چیزهایی بود که مادر به طرز شگفت انگیز و خلل ناپذیری از صحبت کردن درمورد آن اجتناب می کرد. شاید آن روزها آنقدر ترسیده بود، که تأثیر آن اضطراب و وحشت هنوز هم او را وادار می کرد که مراقب گفته هایش باشد. تا قبل از فوت پدر که مهشید کوچک تر از آن بود که به این چیزها علاقه ای نشان دهد. بعد از رفتن او هم، دیگر درحضور مادر صحبت کردن از پدر و یادآوری خاطرات او سخت شده بود. بنابراین هزاران سوال بی پاسخ از آن روزها برای همیشه در ذهن مهشید باقی ماند. در سالن خانه همیشه یک کتابخانۀ دیواری بود که تمام طبقاتش مملو از کتاب های پدر بود. درواقع آنچه باقی مانده بود! چرا که وقتی پدر را گرفته بودند، ظاهراً مقدار انبوهی از کتاب ها و مجلاتی که پدر آن زمان ها دوروبر خود جمع کرده بود نیز همراه وی برده بودند. با وجودی که دیگر کسی آن ها را نمی خواند، اما مادر هیچ تمایلی به جمع کردن آن ها نشان نمی داد. مهشید هنوز هم کتاب هایی را که پدر درآن سال هایی که خیلی کوچک بود برایش خریده بود، همچون گنجینه ای حفظ می کرد و از دست نمی داد. او آرزوی مردی را داشت که همچون پدرش باشد.

دلچسب ترین رویای مهشید، تصاویری بود که در آن مجسم می کرد همسرش در اتاقی که تمام دیوارهای آن را از سقف تا زمین کتاب پوشانده بود، روی یک مبل راحتی نشسته و درحال مطالعه است. مهشید، هربار در این رویای تکراری اما همیشه جذاب خودش را به گونه ای متفاوت مجسم می کرد. گاهی خودش هم روی قالیچۀ نرمی، زیر پای مرد دراز کشیده بود و کتاب می خواند یا در مورد چیزی که خوانده بود با او صحبت می کرد. گاهی روی مبل کناری می نشست و برای مرد محبوبش میوه پوست می کند یا قهوه می ریخت. گاهی هم خودش را می دید که از در اتاق وارد می شود، مرد عینک و کتابش را روی میز کنار دستش می گذارد و بازوانش را برای درآغوش کشیدن همسرش می گشاید و…

اما به طرز غریبی، درهمان روزهای پس از اولین دیدار با رضا و خانواده اش، یک روز که از دانشگاه به خانه آمد. مادر برایش تعریف کرد که در نبود او دختر بزرگ حاج آقا ملک تماس گرفته و خواهش کرده تا آخر هفته جوابشان را بدهیم. چون ظاهراً هم پدرو مادرشان مهشید را بسیار پسندیده بودند و هم آقا رضا چنان مجذوب مهشید خانم شده که خواب و خوراکش تغییر کرده و ساکت و بی قرار شده. برای همین خواهش کردند که اگر ممکن است هرچه زودتر آقارضا و خانواده را از بلاتکلیفی دربیاورند…

ناگهان مهشید، مرد رویاهایش را درمیان دود پیپ و عطرقهوه و کتابخانه اش تنها گذاشت و تصمیم گرفت قدردان این محبت بی شائبۀ مردی باشد، که هرچند نه به کتاب علاقه ای داشت و نه حتی قادر بود از فیلم و تئاتر و موسقی لذت ببرد و آنقدر عاقل بود که به گفتۀ خودش هیچگاه حرف پدرش را که در هجده سالگی او را از هرنوع مواد سمی و مخربی مثل دود و الکل برحذر کرده بود، از یادنبرد و آلودۀ هیچ چیزی نباشد و… و یک دنیا صفات خوب و سالم و بی نقص دیگر داشت.

و آنگونه شد که مهشید تصمیم گرفت تا با مردی ازدواج کند که… به قول لیلا بسیار معمولی، به قول خاله فرشته اصیل، به قول مادر آقا و به عقیدۀ خودش درست ترین انتخاب بود.

دعوای زناشویی ۶

- داری نگاه می کنی؟!

مهشید اشاره ای به تلوزیون کرد و به صورت رضا خیره شد. متوجه بود که چشم هایش بیش از حد لازم باز هستند و دست هایش حالت بلاتکلیف بدی دارند. نمی خواست اینطوری باشد. دوست داشت قدرتمند جلوه کند. نمی خواست رضا به حالش ترحم نماید. نه، دیگر نه. شاید سابقاً بدون اینکه قادر باشد حتی پیش خودش این نکته را اعتراف کند، چنین چیزی را می خواست، اما حالا دیگر نه.

دوست داشت قوی باشد یا حداقل اگر آنقدر هم قوی نیست، رضا درموردش اینگونه فکر کند.

•- چطور مگه؟

این عادت رضا بود که هیچگاه به سوالی پاسخ نمی داد. بلکه سوال را با سوالی دیگر جواب می داد. مهشید این عادت رضا را می دانست. اما نمی دانست چرا باز هم آمادگیش را نداشت. تصمیم داشت صحبت کند. خودش این تصمیم را گرفته بود. اما حالا حتی پاسخ دادن به این سوال را سخت می دید. هربار فکر می کرد باید با رضا صحبت کند. باید به رضا بگوید. باید رضا می دانست. اما باز هم وقتی نوبت به گفتن می رسید، سریع درمی یافت که چقدر همۀ حرفها تکراریست. چقدر بی فایده است و چقدر برای رضا با هرکلمه و هرنوع بیانی که مطرح می شد باز غیرقابل درک بود. اما دیگر دیر شده بود. نمی توانست عقب نشینی کند. معذب روی لبۀ مبل نشسته بود. باصدایی که حاکی از دودلی و استیصال درونش بود، بدون اینکه به چهرۀ رضا نگاه کند به تصویر تلوزیون چشم دوخت و گفت :

•- اگر نگاه نمی کنی خاموشش کن می خوام باهات صحبت کنم.

رضا حتی صورتش را به طرف مهشید برنگرداند. چشمهایش همچنان به سمت تلوزیون بود. اما به نشانۀ ابراز آمادگی برای شنیدن سخنان مهشید صدای تلوزیون را تقریباً تا آخر کم کرد. چند لحظه ای گذشت. مهشید به سختی چشمهایش را از نقش و نگار قالی جدا کرد و با جمع کردن تمام انرژی اش، نگاهش را روی رضا متمرکز کرد.

•-  ببین!… من واقعاً نمی دونم تو چطور داری ادامه میدی، اما ادامه این وضع برای من دیگه واقعاً غیرممکن شده. باورم نمیشه که ما دوتا قراره تا پایان عمرمون اینطوری در کنار هم تحلیل بریم و پیر بشیم. ببین… من خیلی فکر کردم… مشکلات من و تو چیز تازه ای نیستند که من درکشون برام مشکل باشه. اما ادامه این وضعیت مشکله. تو زندگی خودت را داری، کار خودت را داری، تفریحات مخصوص به خودت را داری… نمی دونم، همینجوری هم خوشحالی. این خیلی خوبه، ولی من اصلاً خوشحال نیستم. من برام سخته. من نمی تونم هر روز صبحم را شب کنم و شبم را صبح و درپایان یک مدت دراز وقتی به پشت سرم نگاه می کنم، ببینم درواقع انگار هیچ کار نکردم. اصلاً زندگی نکردم… انگار اصلاً هیچ وقت زنده نبودم. نمی دونم، این حرفها انقدر تکراری که حتی گفتنش خودم را هم اذیت می کنه. اما من آدمم، یک فرقی با گوسفند دارم. آدم قادره خودش فکر کنه، تصمیم بگیره، هدفی داشته باش، برای هدفش تلاش کنه. من گوسفند نیستم که صبح به صبح دنبال گله برم به چراگاه، به قدرکافی بخورم تا شیرم تا گوشتم تا پشمم به درد بخور باشه و بعد هم به ارادۀ یک نفر دیگه برگردم به آخور تا روز بعد… من می خوام زندگی کنم رضا! من می خوام برم سرکار، می خوام رشد کنم، می خوام امروزم با دیروز فرق کنه، می خوام اگه از یه چیزی خوشم میاد بتونم بدونه پرسیدن از تو اونو بخرم. می خوام خودم تصمیم بگیرم چه چیزی رو این ماه برای یاشار تهیه کنم و چه چیزی رو بذارم برای ماه آینده! می خوام…

رضا با بی تفاوتی صحبت مهشید را قطع کرد و بدون اینکه حتی به سویش نگاه کند با تحقیر گفت:

•- یعنی مثلاً اگر بری سرکار یا مثلاً بری کلاس کامپیوتر و با اینترنت کار کنی، رشد کردی؟ فکر می کنی با این مزخرفات چیزی به دست میاری که الان نداری؟ نه خانم عزیز! می دونی فقط با این کارها چی پیش میاد. بچه ات تو مهدکودک ها و مطابق با سلیقه و طرز فکر آدم های دیگه بزرگ میشه، شوهرت غذاش را با رفقاش و شاید حتی جاهای دیگه میخوره و کم کم انقدر بهش مزه می کنه که دیگه حتی اگر التماسش هم بکنی شاید به خونه برنگرده و جنابعالی هم آخر ماه با هفتاد هزارتومن دریافتی، که البته بعلاوه صد هزار تومن دیگه که از بنده باید بگیرید و بگذارید روش ، تا بتونی یک ماه با آژانس تشریف ببرید سرکار، حتماً تو دلتون قندآب می شه و رشد می کنید .

•- چرا آژانس…؟!

•- مهشید!…  انقدر احمق نباش. یعنی تو فکر می کنی من اجازه میدم زنم بره گوشۀ خیابون میون یک مشت بی سروپا بایسته، یا رون و بازوش را تو تاکسی ها بچسبونه به تن مردهای غریبه، اونها کیف بکنند؟!

رضا کاملاً عصبانی به نظر می رسید. مهشید دوست نداشت بحث به اینجا بکشد ولی قادر نبود خودش را کنترل کند. درحالیکه بی اراده از جا بلند می شد و روی مبلی که درست روبروی رضا بود می نشست پاسخ داد:

•- اون بی سروپاها که جنابعالی وصفشون را می کنید، یک مشت انسان شریفند که برای امرار معاششون زحمت می کشند و انقدر خوش شانس نبودند که مثل شما پدرشون ماشین زیر پاشون بگذاره. درضمن اگر همۀ مشکلات شما به همین جا ختم میشه، بنده تعهد می کنم که جز با اتوبوس که قسمت زنونه جداگانه داره رفت و آمد نکنم.

رضا که مجدداً داشت به تلوزیون نگاه می کرد ، اینبار مستقیم به چشمهای مهشید خیره شد.

•- تو واقعاً انقدر بچه ای یا خودت را می زنی به نفهمی؟!… تا وقتی انقدر بی شعوری من دلیلی نمی بینم که حتی چیزی را برات توضیح بدم. چون تو اصلاً نمی خوای که بفهمی که من هنوز انقدر بی غیرت نشدم که زنم را بفرستم توی این شرکتها و کارخانه ها تا به اسم کار با مردها بلاسه و بچه ام هم از توی این مهدکودکهای کوفتی هزار تا درد و مرض بگیره، چرا؟ چون خانوم می خواد رشد کنه.

رضا از جا بلند شد. کنترل تلوزیون را روی مبل پرت کرد و درمقابل چشمهای حیرت زده و دهان نیمه باز مهشید که تازه می خواست چیزی بگوید، سالن را ترک کرد و به دستشویی رفت.

” باید بهش می گفتم ؛ باید همان لحظه از جا بلند می شدم و جلوی رفتنش را می گرفتم. باید بهش می گفتم که اجازه ندارد با من اینطور صحبت کند. باید بهش می گفتم نمی گذارم به جای من فکر کند و به جای من تصمیم بگیرد. باید می گفتم که اینبار مثل دفعات گذشته نیست. اما مهم نیست… به زودی خودش همه چیز را خواهد فهمید . شنبه در دادسرا آدرس بنگاه را می دهم. باید احضاریه را به آنجا بفرستند تا حسابی به خودش بیاید. مهم نیست… مهم نیست اگر به خانه بیاید و داد و بیداد راه بیندازد… اما نه، نباید بگذارم بتواند مرا محکوم کند. اینجوری همه چیز به نفع او تمام می شود. نمی توانم جوابی برای اینکه چه لزومی داشت که چنین حرکتی بکنم بیاورم… “

مهشید روی تخت دراز کشیده بود وسعی می کرد به سر و صدای زیاد پخش کارتون از تلوزیون، که یاشار را مجذوب خودش کرده بود اهمیتی ندهد و سروسامانی به افکارش ببخشد. حدود چهل و هشت ساعت از گفتگویش با رضا می گذشت اما همچنان مالامال از حرف بود. از دو شب پیش تا آنلحظه میلیونها جملۀ نگفته را در مغزش چرخانده بود.حس گاوی را داشت که حرفهای جویده شده و قورت داده شده را مدام نشخوار می کند. حداقل نشخوار کردن برای هضم غذای گاو کمکی می کرد. اما در ذهن چرخاندن حرفهای ناگفته هیچ تاثیر مثبتی نمی توانست برای مهشید داشته باشد. اما با علم به تمام اینها باز هم اینکار را می کرد. شاید چون درواقع کنترلی روی این عمل نداشت و قادر نبود آن را متوقف کند.

دعوای زناشویی ۷

وقتی با رضا ازدواج می کرد، آنقدر همه چیز فوق العاده به نظر می رسید که اصلاً به یک چنین روزهایی فکر نکرده بود. مجلس عروسی باشکوه بود. زیباترین و رویایی ترین لباس عروسی که در جدیدترین ژورنالهای آن زمان پیدا می شد، درست به اندازۀ جزئی ترین فرورفتگی ها و برجستگی های بدنش برایش دوخته شده بود. سرویس سر عقد هرچند آنچنان که مهشید دلش می خواست نگین دار نبود، چون حاج آاقا معتقد بود طلایی که می خریدند نباید چنان باشد که اگر روزی بخواهند بفروشند از ارزشش کم شده باشد، اما آنقدر سنگین و چشمگیر بود که در نهایت رضایت همه مخصوصاً مادر را کاملاً تامین کرده بود. شیرینی ها از معروفترین قنادی رسید. در چهارگوشۀ سالن تپه های جذابی از بهترین نوع میوه های فصل چشم را خیره می کرد . مادر از شادی مثل کبک می خرامید. ماندانا به خاطر عروسی از انگلیس آمده بود. باریک و کشیده، در آن لباس شب مشکی که بیشتر از هفتاد سانتی متر پارچه نبرده بود، بیشتر شبیه یک لک لک بود. حتی حاضر نشد عینک ذره بینی اش را از چشم بردارد. اما مادر بالاخره توانست متقاعدش کند که به آرایشگاه برود و موهایش را شینیون کند. لباس پر پولک مسخره را از یک حراجی آخر سال در یکی از آن فروشگاه های چند طبقۀ انگلیس، تقریباً به یک سوم قیمت خریده بود و از این بابت خیلی راضی بود. آن روز پیش از ظهر به قدر کافی برای پولی که مجبور شده بود به آرایشگاه بدهد، غر زده بود و مدام شکایت داشت که باورش نمی شد ناچار شده این همه پول برای چیزی که با یک حمام رفتن از بین می رود، بدهد. اما علی الرغم انتظار مهشید و مادر درواقع ماندانا درمقابل دیدن آن همه خرج بی دلیل و تشریفات مسخره فقط سکوت کرد. شاید تسلیم شده بود. شاید اعتراض را دیگر کاملاً بی فایده می دید. شاید هم تازه متوجه شده بود که آن همه اعتراضی که برای نرفتن به آرایشگاه کرده بود، درواقع اشتباه بوده و در حقیقت برای چنین ضیافت پرشکوهی آن خربزۀ سبز شده بالای کله اش لازم بوده است… مسخره بود. اما به راستی مهشید هم خوشحال بود. در بچگی عاشق کارتون سیندرلا بود. اما واقعاً باور نمی کرد که روزی حقیقتاً مثل سیندرلای قصه با یک حرکت چوب جادو زیبا و باشکوه در قصر پسر پادشاه باشد. رضا از چند لحظه پس از گفتن « بله » و بالا زدن تور روی صورت عروس ناپدید شده بود.اما برای فیلم برداری سر میز شام که از افتخارات حاج آقا بود “چون تاکید کرده بود که حتماً میز شام هر قسمت باید صدمتر طول داشته باشد و روی هر میز پنج برۀ برشته شده خودنمایی می کرد”، دوباره پیدایش شد. گاهی این احساس به مهشید دست می داد که انگار در مراسم یکی دیگر شرکت کرده است. انگار اشتباه آمده بود. وقتی خوب به همه چیز نگاه می کرد می دید اگر حضور او را حتی کاملاً هم از آن صحنه ی خودنمایی و فخرفروشی حذف کنند، باز هیچ چیز تغییر نمی کرد.می شد به جای صورت مهشید، در میان قابی از گل و تور، صورت هر دختر دیگری باشد. ذهن مهشید سخت مشغول بازی با این افکار بود که صحنۀ پیش چشمهایش ناگهان در عرض چند دقیقه از آنهمه زن زیباروی بزک کرده با شینیون های مرتفع و لباسهایی که بخش اعظم شانه ها و بازو ها و پشت و سینه و پاهایشان را سخواتمندانه در معرض دید قرار می داد، به طرز اعجاب انگیزی فقط یک چشم به زمین دوخته باقی ماند و توده های پرحجمی از چادرهای گلدار که معلوم نبود تا آن لحظه در کجا مخفی بودند که به این سرعت صحنۀ نمایش را عوض کردند. مهشید هنوز فراموش نکرده بود که چطور آن لحظه با دقت سعی می کرد تا از آن یک چشم ، یا از ارتفاع قد و چاقی و لاغری زنان و یا درنهایت از صداهای نامفهومی که از پشت دستی که لبۀ چادر را محکم روی صورت و دهان گرفته بود، تشخیص دهد که با کدام یکی از اقوام درحال تعارف رد و بدل کردن است. اما سخت تر از آن لحظه ای بود که ناگهان راضیه که به همراه دو خواهر و مادرش تنها زنان غیر محجب از فامیل داماد بودند، با چابکی جلو دوید و چادر سفیدی را که مهشید از آرایشگاه تا سالن به سرداشت، درست مثل آنکه لباسی  را روی جالباسی بیاندازد، روی سر مهشید انداخت و جلوهایش را چنان مرتب کرد که مهشید جز قسمت کوچکی از کاشی های کف سالن جای دیگری را نمی دید. مهشید دیگر انتظار این یکی را نداشت. رضا همچنان در حال لبخند زدن بود که مهشید لبۀ چادر را از روی صورتش بالا گرفت و با تعجب به رضا گفت :

•-  صورتم را دیگه چرا می پوشانید؟! صورت که دیگه تو اسلام مجازه؟

آری، اولین بار دقیقاً همان شب بود که مهشید ابروهای گره خورده، پوزخند گوشۀ لبهای رضا و کلامی که از لای دندانهای به هم فشرده اش خارج می شد، را دید و شنید.

•-  صورت بعله ، اما نه قیافه ای که آدمها را به گناه بیندازد.

اون جمله شاید یک تعریف بود. مثلاً تعریف از زیبایی مهشید. رضا مرد خوبی بود. کسی که به این چیزها اعتقاد داشته باشد، خودش هم اینطوری زندگی می کند. نگاه به صورت یک زن زیبا، از نظر رضا گناه بود… مهشید دلش می خواست رضا را ببوسد. اما حیف که دیگر کاملاً در قسمت مردانه بودند و مهشید با وقار و آرامش شروع به نگاه کردن به کاشی های سفید و مشکی کف سالن نمود…

•-  مامان! کارتون قطع شد!

مهشید از روی تخت به هیکل کوچولویی که میان قاب در ایستاده بود و گردنش را کج کرده بود، نگاهی انداخت و نیم خیز شد تا بلند شود.

•-  چی شده پسرم، بیا بریم با هم ببینیم چی شده خوب؟!

چهار تا انگشت کوچک با اطمینان و امیدواری در دست مهشید قرار گرفت و یک لبخند پرمهر و دلنشین جانشین آن چهرۀ بی قرار و آشفته شد. شاید در آن چند لحظه یاشار کوچولو که بیشتر از هر چیزی درطول مسیر اطاق خواب تا نشیمن به دست مادرش که درکنار صورتش قرار گرفته بود، نگاه می کرد، به این می اندیشید که قطعاً این دستهای بزرگ که قادرند خیلی کارها بکنند، چیزهای خوشمزۀ زیادی درست کنند و اینطور با قدرت دست او را بفشارند، همین الان تلوزیون را دوباره به کار می انداختند و تا قبل از اینکه دیر شود تکلیف موش کوچولوی ترسیدۀ داخل جعبۀ تلوزیون، با آن گربۀ بدجنس خاکستری رنگ معلوم خواهد شد. اما زیاد طول نکشید که مهشید با چند بار روشن و خاموش کردن تلوزیون با کنترل و تکان دادن سیم پشت تلوزیون، یعنی درست همان کارهایی که یاشار قبل از اینکه به سراغ مادرش بیاید انجام داده بود، با همان گردن کج و همان صدای ناامید رو به پسر کوچکش گفت:

•- متاسفم مامانی، باز آنتن از بالا قطع شده. باید صبر کنیم تا شب بابا بیاد درستش کنه.

•- اما تا اونوقت کارتون تموم میشه ، من می خوام بقیه اش را ببینم.

•-  میدونم پسرم، اما هیچ کاری از دستمون برنمیاد. باید صبر کنیم تا بابا بیاد.

یاشار شروع به گریه و فریاد زدن کرد. مهشید تهدید کرد که اینطوری از برنامۀ فردای تلوزیون هم محروم خواهد شد. یاشار بیشتر جیغ کشید و مثل فنر روی پاهایش بالا و پایین می پرید. مهشید تحمل اینهمه سرو صدا را نداشت. حالا که او متوقف نمی شد مهشید متوقفش می کرد. لحظۀ بعد یاشار مسیر نشیمن تا اتاق را روی هوا طی می کرد و در میان اطاق خوابش بود که بالاخره آن یک جفت پای جفتک پران در هوا روی زمین قرار گرفت! انگشتهای قدرتمند مهشید از زیر بغل های بچه جدا شد. با یادآوری این نکته که “صداتو نشنوم!” درب اتاق بسته شد. یاشار با اخم و عصبانیت به دربسته نگاه می کرد و ناخودآگاه به جایی که انگشتهای مهشید روی قفسۀ سینه اش فشار آورده بود، دست می کشید.

•-  مامان بد!… مامان بی ادب، دوستت ندارم، بی ادب، بی ریخت…

سروصدای فریادهای یاشار از پشت دربسته مهشید را با قدم های بسیار تند به سمت اطاق بازگرداند. با یک حرکت سریع و عصبی در را باز کرد و یک کلۀ خشمگین که بخش عمده ای از موهایش از همان موقع درازکشیدن روی تخت خواب، سیخ ایستاده بود، با چشمهایی دریده، ابروهایی شبیه خط خطی های نقاشی های یاشار و رنگی مابین سرخ و بنفش چنان از لای در ظاهر شد که یاشار با لبهای کاملاً جفت شده، با سرعت یک خرگوش از نرده های تختش خودش را بالا کشید، تا حدالامکان از دسترس دور باشد.

دعوای زناشویی ۸

هم همه داشت مهشید را دیوانه می کرد. این شب جمعه ها، این دور هم جمع شدن با این عادت خاص خانوادگی که در آن واحد همه با هم حرف میزدند، چیزی بود که بعد از هفت سال هنوز مهشید به آن عادت نکرده بود. چادرش را با دو دست محکم روی پاهایش جمع کرده بود. تازه متوجه شد که مدت زیادی است که ناخواسته با تمام نیرویش، چادر مچاله شده درمیان انگشتانش را می فشارد. چادر را رها کرد. از اینکه آنقدر احمقانه انگشتانش را به درد آورده بود، از دست خودش عصبانی بود. کلافه لبۀ بالای چادر را از پشت گردنش روی سرش کشید. روسری داشت. مهم نبود که چادر روی شانه هایش بیافتد. راضیه، مرضیه، حتی حاج خانم یا زهرا خانم، همه تقریباً همینجوری می نشستند. فقط فاطمه خانم بود که هیچ وقت چادرش نمی افتاد.

رضا، فاطمه خانم خواهر بزرگترش را، هم خیلی دوست داشت و هم بی اندازه تحسینش می کرد و برایش احترام خاصی قائل بود. زمان زیادی نگذشته بود که مهشید فهمید زن ایده آل و الگوی واقعی رضا برای یک زن همین خواهر بزرگترش فاطمه خانم بود.

عکس های نوجوانی، جوانی و هنگام عروسی فاطمه خانم به وضوح گویای این بود که این زن چاق که اطراف دهان و زیر چشم ها و حتی پلک های سنگینش را، چروکهای ریز و درشت عمیق پرکرده بود، روزی دختر جوان و ظریف و بسیار زیبایی بوده است. می گفتند وقتی فاطمه خانم را برای عباس آقا که از متمولین بازار بود عقد می کردند، رضا که سیزده ساله بوده، دو روز قهر کرده و از اطاق بیرون نیامده است. که چرا خواهرش را می خواهند بدهند به یک آدم غریبه که ببرد. مگر همانطوری هم همه با هم شاد و خوشبخت نبودند. حاج آقا همیشه می خندید و با شکمی که بالا و پایین می رفت، با نگاهی که برخلاف تمسخر موجود در صدایش ته رنگی از غرور و عشق به این همبستگی خانوادگی وجود داشت، تعریف می کرد که چطور رضا حتی به تصور اینکه خانواده برای کم شدن خرج و مخارج دارند فاطمه را شوهر می دهند پیشنهاد داده بود تا از سهم او کم کنند و حتی راضیه و رضوان را هم با داستانهای عجیب و غریب درمورد دور شدن خواهرشان چنان ترسانده بوده که رضوان چهارساله هم عزیزترین عروسکش را برای پدر آورده بود تا بفروشند و پول تهیه کنند تا مجبور نباشند فاطمه را شوهر دهند. دربازگویی تمام این یادها و خاطره ها، همه از به یادآوردن عکس العمل هایشان حسی همراه با شرمندگی و درعین حال افتخار پیدا می کردند و بیشتر از همه فاطمه خانم که چشمهایش از خنده و درعین حال قدردانی نسبت به خواهرها و برادرش، از اشک برق می افتاد . جدا از تمام اینها فاطمه خانم بهترین آشپز و کدبانوی فامیل بود . هر دو خواهرش و حتی حاج خانم هم، کارگرهای ثابت هفتگی داشتند. که می آمدند و کارهای خانه هایشان را انجام می دادند. اما فاطمه خانم هیچگاه کارگر نیاورده بود. خانۀ چهارصد متری فاطمه خانم را اگر هروقت واردش می شدی، عین دسته گل همیشه برق می زد. فاطمه خانم معتقد بود، اونجوری که او دلش برای خانه و زندگیش می سوزد ممکن نیست هیچ کارگری دل بسوزاند. پس ترجیح می داد خودش کارهایش را بکند تا همیشه همه چیز بی نقص باشد. درضمن درحالی که به ملاحظۀ خواهرهایش این جمله را هیچ وقت با صدای بلند نمی گفت، اما بطور خصوصی بارها تکرار کرده بود که آمدن کارگر به خانه بچه ها را تنبل و بی مسئولیت بار مِی آورد و او هم که چهارتا بچۀ مثل دستۀ گل بزرگ کرده بود، که همۀ فامیل به سر بچه هایش قسم می خوردند، به خاطر همین دوراندیشی ها و ملاحضات بود.

مهشید به زحمت توانست خندۀ کجی را که از بیادآوری تلاشهای بی پایان خودش مبنی بر اینکه زنی شود همچو فاطمه خانم که اینچنین مورد تحسین همگان، خصوصاً رضا بود، را جمع و جور کند تا کسی سوء برداشت ننماید و درست به موقع به سوال اعظم دختر بزرگ فاطمه خانم که تازه عقد کرده بود و می خواست تا بداند مهشید آن گلدان شیشه ای بزرگی را که روی میز غذاخوریش گذاشته بود و درونش با سنگ های رنگی و گل های مصنوعی پرشده بود از کجا خریده است، پاسخ بدهد.

تقریباً دهان مهشید باز شده بود که بگوید ” آن گلدان . . . ” که راضیه از کناردست مادرش که تقریباً فاصلۀ زیادی با مهشید و اعظم داشت و خدا می دانست اصلاً چطور مکالمۀ آن دو را شنیده بود با صدای بلند گفت:

•-  اعظم جان، خاله! تجریش پر از اینهاست. هر روز صبح که خواستی بیا، می برمت برای هرکجای خونت لازم داشتی انتخاب کن. البته به نظر من وایستا مبلمانت را بخری، رنگ روکشش و رنگ پرده هات معلوم بشه. بعد تزئینات خونت را بخر که با هم جور باشن.

•-  آره خاله با محمود رفتیم، مبل را پسندیدیم. چون آقاجون گفت برای ما که فرقی نمیکنه، خودتون دو تا باهم برید…

مهشید لزومی ندید به ادامۀ مکالمه گوش کند. کسی احتیاج به نظر یا پیشنهاد او نداشت. نگاهش بی اراده به سمتی که مردها نشسته بودند کشیده شد!

آن سال که مهشید با رضا ازدواج کرد، تمام این خانۀ عظیم لخت و برهنه بود. بله، این دقیقاً عین حسی بود که مهشید وقتی اولین بار قدم به خانۀ حاج آقا ملک گذارد بهش دست داد. سالن شامل یک فضای مستطیل شکل بی انتها بود که تلوزیون گوشۀ آن مثل غریبۀ ترسیده ای کز کرده در گوشۀ دیوار به نظر می رسید. درواقع تمام دیوارها با قاب های بزرگ طلایی رنگ که تصاویری از جنگل ها، دریاها، کوه ها، زمستان و… نشان می داد، پوشانده شده بود. فرش ها روی زمین در چند جا به طور محسوسی روی هم افتاده بود. پشتی های فرشی لاکی از این سو تا آن سو چیده شده بود و دو بوفۀ ویترین دار عظیم طلایی رنگ در دوسوی سالن پر از ظروف کریستال اصل چک به رنگ دانه اناری چشم را متوجه خود می کرد.

ناگهان چند سال پیش کمردرد حاج آقا آنقدر شدید شد که دکتر توصیه کرد که حتماً روی بلندی بنشیند و روی تخت خواب بخوابند. همان موقع ها بود که یک دست مبل استیل عظیم الجثه بالای سالن را زینت بخشید و حاج آقا و مهمانانش آنجا می نشستند. اما طولی نکشید که دکتر برای درد مفاصل حاج خانم هم توصیه روی مبل نشستن را نمود. بنایی و تغیر دکوراسیون به پیشنهاد محمد آقا پسر بزرگ و حمایت رضا رخ داد. مهشید آنروزها را خیلی خوب به خاطر داشت . چون درست همزمان با دوران بارداری یاشار بود که رضا شبها بعد از ساعت دوازده به خانه می آمد. بعد از بنایی بود که سیل مبلهای استیل و راحتی و تمام پارچه به خانه سرازیر گشت. ابتکار اختلاف سطوح سالن ها هم جزء افتخارات استعداد مهندسی حاج آقا بود که البته حتماً توسط یکی از اعضای خانه برای هرتازه واردی که زبان به تحسین فضای جدید خانه می گشود، بازگو می شد.

•-  مهشید ! یاشار خوابش میاد . پاشو شامش را بده

مهشید با شنیدن صدای پر از خشم رضا به پشت سرش نگاه کرد. رضا از بالای سالن با لب های به هم فشرده به مهشید نگاه می کرد. چرا همه ناگهان آنقدر ساکت شده بودند. فاطمه خانم چشم اش به یاشار اما با صدای بلند به سمت آشپزخانه فریاد زد:

•-  الهی بمیرم عمه! اقدس خانم، یک بشقاب غذا بکش برای این بچه یک وقت گشنه نخوابه.

مهشید نگاهش را از فاطمه خانم به سمت یاشار که روی مبل پهلوی مهدی و کامران نشسته بود و کارتون تماشا می کرد، گردان . هرسه بچه به یک اندازه سرحال بودند و سخت در تعقیب داستان مهیج دایناسورها بودند. مهشید تازه از جایش بلند می شد که چادر گلدار راضیه از کنارش گذشت و به سمت یاشار رفت.

•-  پاشو عمه، پاشو، برو آشپزخونه اقدس خانم برات شام کشیده. مامانم الان میاد شامتو میده.

ده دقیقه بعد، مهشید همین جور که قاشق غذا را در دهان بچه می گذاشت، همزمان با دستمال بینی اش را پاک می کرد، باورش نمی شد که چطور چیزی به این سادگی به آن جنجال دقایق پیش بدل شد. یاشار دلش می خواست ادامۀ کارتون را ببیند، اما راضیه سعی می کرد بچه را متقاعد کند که اول باید شام بخورد. جلوی تلوزیون هم که نباید غذا خورد. صدای دادو بیدادهای یاشار با توصیه ها و پند و نصیحت های راضیه مخلوط شده بود و هیاهوی عجیبی را به وجود آورده بود. رضا از همان جایی که نشسته بود با صدای بلند گفته بود:

-   برو دستش را بگیر ببرش شامشو بده

مهشید کلافه و با حیرت به رضا نگاه کرد و درحالیکه سعی می کرد عصبی جلوه نکند با ته خنده ای در صدایش گفت:

•-  خوب می برمش، مهلت بده. با بچه که نباید جنگید.

•-  گفتم همین حالا ببرش! اگر نگذاشته بودی انقدر خوابش بگیره حالا اینطور بد قلقی نمی کرد. پای حرف زدن که می شینی همه چیز یادت میره.

•-  من پای حرف نشستم؟!…

ناگهان صدای حاج آقا بر همۀ صداهای سالن مسلط شد.

•-  بچه ها!… اصلاً تلوزیون را خاموش کنید.

آن دو بچه ی دیگر هم به تقلا افتاده بودند که از حق خود برای دیدن ادامه ی کارتون دفاع کنند. مادرها فریاد می زدند و برای بچه هایشان خط و نشان می کشیدند

دعوای زناشویی ۹

ـ پسر کوچولو، پا نمی شی بریم مامانی؟!

مهشید به زحمت سعی می کرد از فضای تنگی که از میان نرده های تخت دستش را به یاشار رسانده بود، استفاده کند و پشت بچه را ماساژ دهد. اما هیچ تکانی در آن کلۀ کوچک ژولیده دیده نمی شد. مهشید انگشت هایش را به زیر بغل پسرک برد و با چند تکان بالاخره موفق شد حرکتی در آن بدن کوچک لاغر مشاهده کند.

ـ بدو پسر خوب! من دارم می رم صبحانه ات را آماده کنم. امروز جمعه است ها. اگر بخوابی جا می مونیم و بابا نمی تونه ما را ببره.

مهشید به معنای تهدید از تخت دور شد اما خوشبختانه یک صدای خواب آلود بلافاصله گفت :

ـ مامان…

ـ  پاشو بیا بغل مامان.

یاشار به آرامی دستهایش را دراز کرد و در بغل مهشید جا گرفت. چشم هایش هنوز کاملاً باز نمی شد. اما اجازه داد تا مهشید به سرعت شلوار خوابش را از پایش در بیاورد و دمپایی های کوچکش را که تصویر مرد عنکبوتی داشت، با بیشترین دقتی که امکان پذیر بود به پا کرد تا به دستشویی برود. زیاد طول نکشید تا یاشار حاضر و آماده  تی شرت زرد رنگ و شلوار جین پیش سینه دارش را به همراه جورابهای زرد و سورمه ای پوشید و با صورت شسته و موهای شانه کرده به پدرش که در آشپزخانه ایستاده بود، سلام کرد. رضا لقمه ای را که برای خودش درست کرده بود به سمت یاشار گرفت و با لبخند گفت:

ـ سلام بابا! بیا پسرم برات لقمه درست کردم.

یاشار صندلی را جلو کشیده بود و سعی می کرد از آن بالا برود که دستهای مهشید به کمکش آمد و او را روی صندلی نشاند. بچه با سرعت لقمۀ پدرش را رد کرد.

ـ نچ ! اول چایی.

ـ  اول چایی نه بابا. دلت درد میگیره. اول یک لقمه بخور، بعد روش چایی بخور.

مهشید چای شیرین شدۀ یاشار را جلوش گذاشت و بدون اینکه به سمت کس خاصی نگاه کند، انگار با خودش حرف می زند گفت:

ـ  گلوش خشکه. هرروز داره همینجوری صبحانه میخوره. دلش درد نمی گیره.

رضا چای یاشار را از جلوی بچه برداشت و لقمه را درون پیش دستی عکس دار یاشار گذاشت.

ـ همین دیگه، فقط چون الان میخوای بری خونۀ مادرت بچه با معدۀ خالی، باید سریع چای داغ روبخوره تا گلوش نرم بشه و سریع صبحانه اش را قورت بده، تا شما زودتر برسید خونۀ مامان جونتون. حالا اگر پرزهای معدۀ بچه صدمه دید و بیست سال دیگه زخم معده بگیره مهم نیست.

ـ رضا اول صبحه، خواهش می کنم! تو مگه روزه نمی گیری؟! مگه اول افطار چای یا آب جوش نمیخوری؟! مگه همۀ خونوادتون همینجوری روزه شون را باز نمی کنند؟! باز جمعه صبح شد.

ـ ببین! خوب نگاه کن! یکی از همون چیزهایی که می گم مادر باید تو خونه بالا سر بچه اش باشه و به جای ادعاهای جورواجور دلش برای خانواده و بچه اش بسوزه، همینه. مادر شما هم عوض سرکار رفتن و ادای مردها را درآوردن، اگر نشسته بود تو خونه و حداقل چهار تا افطار را دور هم سر یک سفره می خوردید، دیده بودی که افطار را با خرما باز می کنند روش چای یا آب جوش می خورن…

مهشید خشمگین تر از آن شده بود که به خاطر یاشار یا هرموجود دیگری قادر باشد همچنان سکوت کند.

ـ آخه یعنی تو اگه تصمیم بگیری کسی را محکوم بکنی، دیگه هیچی نباید حالیت باشه. مادر من ادای مردها را درآورد یا اون بدبخت ناچار بوده خرج سه تا بچه را بده که می رفته سرکار. حق داری ندونی. چون اونوقت که مادر شما خدمت کار خونشون را تمیز می کرده و حاج آقا کیسه کیسه مرغ و گوشت و برنج و روغن و میوه می فرستاده خونه، هیچکدومتون از زیر باد کولر یا از کنار شوفاژ تکون نمی خوردین که زنهایی را که تو صف جنسهای کوپنی چندین و چند متری می ایستند، را دیده باشید. یاشاید هم باید می نشست تا یکی از در وارد بشه و بگیردش، تا نقش بابای بچه ها را بازی کنه.

رضا کاملاً میز را ترک کرده بود و آخرین جملات مهشید بدون مخاطب در هوا معلق مانده بود که ناگهان درمیان درگاهی رضا به عقب برگشت و با بی تفاوتی گفت:

ـ بیخود شلوغش نکن. خودتم می دونی منم می دونم که مادرت قبل از فوت پدرت هم سرکار می رفته. جلوی بچه هم دیگه نمی خوام به این حرف های چرت وپرت ادامه بدم. آماده شید ببرمتون یا اگر طول میکشه من برم.

مهشید نگاهی به یاشار انداخت. چایش را تقریباً به استثنای آن نیمه ای که روی میز ریخته بود، تا آخر خورده بود و داشت با نوک انگشت هایش خورده های نان را درون جویبارهای قهوه ای رنگی که ازمیانۀ میز به سوی لبه های رومیزی روان بودند، هدایت می کرد. درواقع بچه چیزی نخورده بود. هرچند از نظر مهشید اشکالی نداشت اگر یک بچه بعضی از روزها هم به جای خوردن نان با کره و پنیر یا عسل و مربا، مثلاً کمی بیسکوییت یا یک قطعه کیک بخورد. اما در خانواده ی رضا همۀ بچه ها هر روز صبحانه کامل و سالمی که شامل تمام مواد مغذی و انرژی زا و طبیعی (نه کارخانه ای) باشد ، خورده بودند و هر جا که غیر از این اتفاق می افتاد از سهل انگاری و بی توجهی مادرها بود. از رضا متنفر بود. از همان جا همچنان که سبد نان و ظروف روی میز را برمی داشت تا رومیزی نایلونی روی میز را تمیز کند، فریاد کشید:

ـ تو برو، ما با آژانس میریم.

ـ من تو ماشین نشستم تا بیایید. بیخود پول آژانس برای چی میخواین بدید.

مهشید مستعصل با کهنه ای در دست از آشپزخانه بیرون آمد، تا رضا را که جلوی در کفش می پوشید ببیند:

ـ ولی یاشار هنوز صبحانه نخورده…

رضا مشغول واکس زدن کفش هایش بود و بدون آنکه جهت نگاهش را تغییر دهد با انزجار گفت :

ـ یک لقمه براش درست کن بیاد بشینه تو ماشین بخوره. من رفتم ماشین را روشن کنم.

ـ یاشار بلد نیست لقمه بزرگ گاز بزنه. بخوام لقمه های ریز ریز براش درست کنم طول می کشه.

در داشت پشت سر رضا بسته می شد که برای لحظه ای برگشت و با چشمهای گشاد شده و انگشتی که به نشانۀ تهدید به سوی مهشید تکان می داد. گفت:

ـ کمترین کاری که می تونی بکنی اینه که تو چهار سالگی به بچه ات یاد بدی چطور میشه به یک لقمه بزرگ گاز زد. من ماشین را از پارکینگ درمیارم. اگر می خوای بری خونۀ مادرت باید تا اونوقت بیرون باشید وگرنه بشینید تو خونه.

“مادر، مهشید! دستاتو شستی دستای این بچه رو هم بشور. به تمام نرده های راه پله دست مالیده تا بیاد بالا!”

مهشید یاشار را از زیر بغل بلند کرد و به سمت دستشویی برد. اگر این کار را به عهدۀ خودش می گذاشت، زمین و دمپایی ها را پر آب می کرد و مادر این وضع را اصلاً دوست نداشت.

دقایقی بعد هم مهشید و هم مادر با لذت و لبخند به صحنۀ کشتی گرفتن یاشار با مانی نگاه می کردند و آرام شیر قهوه هایشان را در فنجانهای سفید دسته پروانه ای مادر که دو سال پیش از انگلیس آورده بود، می نوشیدند. یاشار مثل یک کانگورو اصیل استرالیایی با تمام وجود از این پهلو به آن پهلوی مانی می پرید تا با تمام نیرویی که داشت شاید بتواند از یک سو شانه و بازوی این دایی یک مترو هشتاد و هفتی را که هرطرفش را می گرفت سوی دیگرش به هوا بلند می شد، به زمین برساند. مانی هم هرچند لحظه یکبار شانه هایش را به زمین نزدیک می کرد تا آن مبارز کوچولو ناامید نشود. اما آنقدر از این تلاش جدی و بی وقفۀ بچه لذت می برد که دلش نمی خواست به این سادگی بازی پایان پذیرد.

مادر کم کم داشت از سروصدایی که لحظه ای قطع نمی شد کلافه می شد. با تاکید چند بار به مانی یادآوری کرد که قهوه اش در حال یخ کردن است. که ناگهان قهوۀ سرد شده جایی بهتر از گلوی مانی پیدا کرد و آن هم فرش شیری رنگ پذیرایی بود. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. یک جفت پای کوچک ناگهان در هوا بلند شد و پس از یک چرخ کامل در میان زمین و آسمان درست درمیان سینی قهوه فرود آمد. در عوض سه عدد پروانه که فنجان های سفیدی را در زیر شکم هایشان حمل می کردند به پرواز درآمدند .

صدای فریادهای مهشید برسر یاشار درمیان جملۀ تکراری مانی که “الان درستش می کنم” از دقایقی پیش که با حوله و مایع ظرفشویی درتلاش بود تا آن لکۀ بزرگ قهوه ای رنگ را از روی فرش پاک کند همهمه ای به پا کرده بود. لکۀ قهوه ای رنگ پس از آن همه تلاش حتی کمی کم رنگ تر هم نشده بود و مادر که بالهای شکسته شدۀ پروانه ها را با دقت از زمین جمع می کرد سعی داشت به همه یادآوری کند که چیز مهمی نیست ولی او چقدر این فنجان ها را دوست داشته، و فدای سرهمه اما چقدر از همان لحظه که پشت ویترین چی چی شاپ انگلیس دیده بودشان عاشقش شده و هرچند مهم نیست ولی چقدرهم آن ها را گران خریده بوده …

موقع ناهار، اوضاع بهتر از ساعت قبلش نبود. لکۀ قهوه ای رنگ بزرگ هرچند به کمک مهشیدو صابون لکه بر مخصوص که ماندانا هرسال چندتایی برای مادر می فرستاد، کمی کمرنگ شده بود. اما کاملاً واضح بود که حضور داردو نمی شد نادیده گرفته شود. مانی کاملاً سرحال بود، اما می دانست که باید با تمام وجود در مراسم سوگواری پروانه ها شرکت کند. چون به هرحال او جزو متهمین ردیف اول بود و اگر زودتر بازی را متوقف کرده بود و قهوۀ کذایی را خورده بود، حتماً مادر هم تا آن موقع فنجان ها را به آشپزخانه باز گردانده بود و الان آن سه پروانۀ زرد و نارنجی و قهوه ای شاد و شسته شده درسبد ظرفشویی با افتخار روی فنجان هایشان ایستاده بودند. بنابراین سعی می کرد تا جایی که می توانست آرام و موقر باشد. مخصوصاً که یاشار کوچولو در کنارش همچنان دماغ  کوچکش را که دیگر هیچ چیز در آن نبود به علامت تمام نشدن ماجرا بالا می کشید و دست به بشقاب غذایش نمی زد. مهشید سعی می کرد نشان دهد غذا می خورد. اما قطعاً تلاش ناموفقی بود، چون هیچ چیز از محتویات بشقابش کم نمی شد و مدام پیشنهادهای مختلفی می داد. مثل اینکه می گردد و شاید تجریش یا شهرک غرب بتواند عین آنها را پیدا کند و حتماً برای مادر خواهد خرید… یا می تواند دوتا از مال خودش را به مادر بدهد… یا اینکه حتماً در انگلیس باز هم هست و ماندانا می تواند در سفر آینده اش با خود بیاورد… اما تقریباً همۀ پیشنهاداتش در همان لحظه توسط مادر رد می شد. ابروهای مادر به طرز جالبی همان بالا مانده بود و پایین نمی آمد. غذایش را می جوید و قورت می داد اما بلافاصله هم به مهشید یادآوری می کرد که:

ـ غذایت را بخور، مهم نیست… بیخود نگرد، ممکن نیست لنگۀ اینها را پیدا کنی. این فنجان ها یک چیز تکی بود که هرکسی می آمد اینجا عاشقش می شد.

پیشنهاد دوم که از اولی هم بدتر بود. ابروهای مادر بالاتر رفتند و چینهای پیشانیش عمیق تر شدند:

ـ بیخود فنجانهای خودت را ناقص نکن. بذار اون خانوادۀ شوهرت ببینند که تو هم دوتا چیز درست و حسابی داری. همان روز که آنها را از اینگلیس آوردم ندیدی شوهرت چطور نگاه می کرد. بیخود دست به اونها نزن.

مهشید لزومی ندید که به مادر بگوید رضا در آنها آب به یاشار می دهد و تا حالا یکی از آنها را هم شکسته. یک مدتی هم یکی از آنها را در دستشویی گذاشته بود و داروی موهایش را در آن می ریخت و حل می کرد.

مهشید بلافاصله پس از گفتن پیشنهاد سوم پشیمان شد، چون دیگر ابروهای بالارفتۀ مادر به اخمی تبدیل شده بود که با پوزخندی همراه گشت.

ـ دخترمن! شکست رفت پی کارش چرا ول نمی کنی ؟ این فنجان ها کار دست بود. همان موقع اش هم دوتاش را از توی ویترین درآورد تا دوازده تا کامل بشه. اونجا این جور چیزها را یک دونه می خرند تو دکور میگذارند. خواهرت هم بندۀ خدا الان که حامله است. حالا حالاها که بایک بچۀ کوچیک پا نمیشه بیاد ایران. کو تا خواهرت دوباره بیاد؟!

مهشید عصبانی بود. چشمش به یاشار و بشقاب دست نخورده اش افتاد. بی دلیل فریاد زد:

ـ غذات را بخور یاشار. خیلی کار خوبی کردی می خوای بیام ناز تورو هم بکشم. بخور غذاتو که من حوصلۀ این اداها را ندارم ها.

ناگهان بغض بچه ترکید. سرش را روی دست های کوچکش که روی لبۀ میز بود گذاشت و با صدای سوزناکی شروع به گریه کرد. به طرز نا مفهومی جملۀ “به خدا من نمی خواستم” از لا به لای سوز و گدازهایش شنیده می شد. مادر بلافاصله میز را دور زد و بچه را بغل گرفت و درمیان قربان صدقه ها و بوسیدن های متوالی نگاهی اخم آلود و پراز انتقاد به سرتا پای مهشید انداخت.

ـ تو اعصاب نداری، تقصیر بچه چیه؟! بازی می کرد، زد یک چیزی را هم شکست. بچه همینه دیگه. فکر کردی خودتون به این سن رسیدین هیچ چیزی نشکستید؟ انقدر کریستال های خارجی، مجسمه های عتیقه و گلدون های چینی جهیزیۀ مادرم را که تک بود تو فامیل همین جنابعالی زدی ناقص کردی… عرضه نداری، بچه دار نشو!

مهشید واقعاً کلافه شده بود. حقیقتاً تقصیر کی بود؟ او!؟

ـ مامان جان بچمه، دلم می خواد دو تا دعواش هم بکنم. هزار جور محبت بهش می کنم، به وقتش دوتا هم توپ و تشر بهش میام. والله اگر همین ما سه تا یک وقت خونۀ یکی یک چیزی را می ریختیم یا می شکستیم، شما جوری نگاهمون می کردین که تا خونه برسیم هزار بار می مردیم و زنده می شدیم.

 ساعت نزدیک هفت بود که رضا به دنبال مهشید و یاشار آمد. یکی از دوستان زمان دبیرستانش پس از سالها، شب قبل از کانادا آمده بود و با چند نفر دیگری که قابل دسترس بودند برنامه گذاشته بودند که ناهار جمعه را همگی با هم باشند. رضا از در وارد شد و روی اولین مبل نشست. مادر هروقت رضا زنگ آیفون را می زد به آشپزخانه می رفت و چای را بلافاصله در فنجان هایی که قبلاً در سینی آماده کنار اجاق گاز گذاشته بود، می ریخت و بدین ترتیب بود که چند ثانیه پس از رسیدن نشیمنگاه رضا بر روی مبل سینی چای مقابلش بود. رضا با تشکر فراوان فنجانش را برداشت و همچنان که دستش را داخل قندان می برد. با نگاهی به سمت یاشار با صدایی که فقط مهشید می شنید زمزمه کرد:

ـ آماده شید بریم. ترافیکه، دیر می رسیم.

رضا همیشه این جمله را آهسته می گفت اما مادر هم که درواقع همیشه در این لحظات مستقیم به دهان رضا نگاه می کرد، همیشه این جمله را حتی قبل از مهشید می شنید.

ـ وا! کجا برین پسرم؟! شما که تازه اومدید. حالا هستین. شام هم یک چیزی دور هم میخوریم ، بعد میرید. حالا بعد از یک ماه که اومدید هیچی ننشسته می خواید برید؟!

ـ اختیار دارین. ما که همیشه مزاحمیم. بچه ها هم که از صبح مزاحم بودن. دیگه بریم که یاشار هم زود بخوابه.

ـ آخه بچه هنوز شام نخورده آقا رضا. تعارف نکنید. مانی را می فرستم سرکوچه چند تا کباب بگیره بیاد.

یاشار ناگهان مثل فنر از جا جهید.

ـ آره بابا… بمونیم. منم با دایی میرم کباب میگیریم.

رضا با گوشۀ چشم نگاهی به مهشید که نشسته بود تا ببیند بالاخره چه تصمیمی گرفته می شود، انداخت و باصدای خفه ای گفت:

ـ نشین. پاشو لباسش را تنش کن بریم. من خسته ام.

مهشید از جا بلند شد تا شلوار یاشار را از آن اتاق بیاورد. اما یاشار که مادرش را شلوار و جوراب به دست دید، شروع کرد به بالا و پایین پریدن.

ـ بمونیم دیگه. تورو خدا بمونیم. من و دایی میریم کباب می گیریم… بمونیم.

مهشید بی اراده میان سالن ایستاده بود. از یاشار به رضا و از رضا به مادرش نگاه می کرد که ناگهان مادر یاشار را بغل کرد و روی پاهایش نشاند و با اشاره ای به سمت مهشید، شلوار و جوراب ها را از مهشید گرفت.

ـ مامانی قربونت بره! بیا پسر قشنگم. بیا مامانی لباساتو تنت کنه. مثل پسرهای دسته گل حرف بابا و مامان را گوش کن. می بینی که بابا خسته است شما هم باید زود بخوابی. اما مامانی قول میدم دفعۀ دیگه که اومدین، غذا درست نمی کنم تا تو که آمدی با دایی مانی برید با هم  کباب بخرید.  باشه پسر گلم؟!

یاشار واقعاً خسته بود . وقتی به منزل مادر مهشید می رفت اجازه داشت تمام مدت در طبقۀ پایین که مهدکودک بود بچرخد و با هر چه که می خواهد بازی کند. آن همه خانه سازی و مدادرنگی و ماشین های باری کوچک و بزرگ و ده ها اسباب بازی و کتاب دیگر، آنقدر به هیجان می آوردش که ظهر هم نمی خوابید. از آن طرف مانی و کامپوتر و انواع بازی های ماشین رانی و بوکس و مسابقات فوتبال هم بود که یاشار را در تمام آن ساعات برای لحظه ای آرام نمی گذاشت. بنابراین چندان مقاومت نکرد. تقریباً هم زمان با آخرین جرعۀ چای رضا هم یاشار آماده بود و هم مهشید.

سلام، حال شما چطوره، دست شما درد نکنه، بله… و یکی دو جمله متفرقه و حالا آخرین جمله ای که رضا در این دیدار با مادر و برادر مهشید ردو بدل کرد “خداحافظ شما، پیش ما تشریف بیارید”. مهشید تقریباً عادت کرده بود هربار این جملات را بشمارد. گاهی پنج و گاهی هم البته به ندرت تعدادشان به هفت هشت تا می رسید. این وضع مهشید را به شدت آزار می داد. هفت سال بود رضا عضوی از خانوادۀ آنها شده بود، اما چنین به نظر نمی رسید. مادر می گفت علتش این است که مهشید پدر ندارد تا رضا با او گفتگو کند، مانی هم که برای رضا بچه تر از آن بود که بتوانند نقاط مشترکی با هم پیدا کنند… فقط همین… مهشید معتقد بود که رضا خوب می تواند ساعت ها با خواهرهایش گفتگو و شوخی و خنده کند. حتی بیشتر از همۀ بزرگترهای فامیلشان هم با خواهرزاده ها و برادرزاده هایش شوخی می کرد و گرم می گرفت. اما باز مادر همیشه با قاطعیت انگار که مهشید دو چیز کاملاً غیر معمول را با هم مقایسه می کند، لب هایش را می گزید و با تاکید می گفت: “آن ها خانواده اش هستند!”

مهشید دلش می خواست مادر و خواهر و برادر خودش هم خانوادۀ رضا باشند. دامادهای زیادی را دیده بود که با خانوادۀ زنشان حتی بیشتر از خانواده خودشان معاشرت می کردند. درست مثل شوهر خواهرهای خود رضا. چرا هیچ چیز آن گونه که می بایست باشد، نبود؟… چرا؟

  دانلود این کتاب

 رمز فایل (با حروف کوچک) : www.iranromance.com

منبع :iranromance.com

ایران رمان

این نوشته در اطلاعات مفید ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.