مبارزه آیت الله العظمی بروجردی با بهائیت

چگونگی پیدایش بهائیت - عصرظهور

مبارزه آیت الله العظمی بروجردی با بهائیت < ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مرحوم آیت الله بروجردی بارها به شاه دستور داده بودند که جلسات بهائی ها را رسماً، تعطیل کند و آنها را از اداره ها و پستهای دولتی طرد نماید. شاه هم که در آن موقع ضعیف بود، به مرحوم آیت ا… بروجردی وعده داده بود که در وقت مناسب اقدام خواهم کرد. ما هم کم و بیش اطلاع پیدا می کردیم، تا اینکه سال ۱۳۳۳ فرا رسید، بخاطر اصرارهای آقای بروجردی، شاه دستور داد که بهترین راه برای مبارزه با بهائیگری، این است که آقای فلسفی در سخنرانیهای خود، این فرقه را به مردم بشناساند و به دنبال آن، دولت غیر قانونی بودن این گروه را اعلام کند، مرحوم آیت ا… بروجردی هم، قبل از ماه مبارک رمضان، آقای فلسفی را خواستند و ماجرا را گفتند، ایشان هم چند جلسه مفصلا درباره بهائیگری صحبت کردند. در آن سال، آقای فلسفی در مسجد امام خمینی رحمه الله علیه (مسجد شاه سابق)، سخنرانی می کردند و بطور مستقیم از رادیو پخش می شد، بتدریج کار بالا گرفت و نخست وزیر وقت، حسین علاء می گفت که خودش بابی ازلی است، وی در آن موقع به خارج رفته بود، بعدها شنیدیم که از آنجا به شاه تلگراف کرده و یا تلفن زده بود که بهائی ها در اینجا در تکاپو هستند. از یک طرف نرو، از طرف دیگر زن روز ولت و از طرفی چرچیل را واسطه قرار دادند، فشار می آوردند که به شاه بگوئید، این کار بر خلاف آزادی و دموکراسی است ! شاه هم که نوکر آنها بود و به جو دنیای خارج نگاه می کرد، به آقای فلسفی سفارش کرده بود که فعلا کوتاه بیاید تا بعد از ماه رمضان، بعد از ماه رمضان آقای بروجردی آنها را خواستند که چه شد. شاه گفته بود، چنین و چنان شده و ما در برابر مجامع جهانی نمی توانیم کاری بکنیم بماند برای وقت دیگری. آیت ا… بروجردی هم فرموده بودند که باید کار یک طرفه بشود، چرا گفتید و حالا جلوگیری می کنید و از اینجا، دیگر رابطه آیت ا… بروجردی و شاه، بهم خورد یعنی شاه تا آن زمان، گاهگاهی از فرصت استفاده می کرد و پیش آقا می آمد، ولی بر سر قضیه بهائی ها، آقا فرمودند، به شاه بگوئید که دیگر اینجا نیاید، من او را نمی پذیرم. واقعه رمضان تمام شد، و روز عید غدیر فرا رسیده بود، در آنروز عید که معمولا مردم از سراسر ایران برای دست بوسی آقا به قم می آمدند، جمعیت زیادی آمده بود. آقا هم به یکی از ستونهای منزل تکیه زده بودند و مردم دست آقا را می بوسیدند، که سپهبد تیمور بختیار معاون نخست وزیر و فرماندار نظامی تهران، با لباس رسمی وارد شد. سرهنگ مولوی رئیس ژاندارمری قم نیز، همراه او بود. گمان می کردند که سر و وضع آمدن آنها موجب ارعاب آیت ا… بروجردی می شوند. و آقا هم می دانستند که اینها در رابطه با بهائیگری آمده اند. بختیار وارد شد، کلاهش را برداشت و دو زانو نشست و دست آقا را بوسید، یکی از اطرافیان آقا (میرزا ابوالحسن شیرازی) او را معرفی کرد که ایشان تیمسار بختیارند و از طرف اعلیحضرت آمده اند. آقا سخت بر آشفتند و روی خود را برگرداندند به طرف مردم، بهر حال از آقا وقت خصوصی خواست، آقا فرمودند که موضوع چیست گفته بود راجع به بهائیت است، آقا فرمودند: به شاه بگوئید من دیگر کاری ندارم، اگر درباره بهائی ها تصمیمی گرفته شود، فبها و الا دیگر شاه نیاید و کسی را هم نفرستد!

:: پایگاه عصر ظهور :: Asrezohor ::

این نوشته در مذهبی ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.